قاصدک! (2) - آکا

آکایران :... زیر لب زمزمه کرد، اینجا دیار حبیب است !

بنا به گزارش آکاایران : پیرمرد بی تاب و بی قرار خاک سرد صحرا را در آغوش می فشرد. اشک دیدگان دریایی اش را طوفانی می کرد. بغض راه گلویش را بسته بود. نفس ها به شماره افتاده بودند. او در اندیشه ی روزهای دور، خاطراتش را جست و جو می کرد؛

- یادت هست روزگار کودکی، به سبقت، سلام را به استقبال من می فرستادی؟ یادت هست، تو فرزند رسول بودی و من میان سال را با احترام، خجالت زده می کردی؟

اما امروز سلام جابر بی پاسخی بخشکد.

ایمان ناجی

قاصدک! (1)

اوضاع خیلی تعریفی نداشت. گرمای طاقت فرسا، نفس کشیدن را سخت می کرد. توده ی سیاهی از دور نزدیک می شد. هرچه سیاهی نزدیک می شد سکوت بیشتری صحرا را فرا می گرفت ...
,داستانک,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

احساس غرور

همیشه گرفته بود. خیلی وقت بود کسی به او توجه نمی کرد. هر کسی در فکر کارهای خودش بود. انگار اصلاً او وجود نداشت ...
,داستانک,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

افتخار!

همه کنار هم صف کشیده بودیم. هر کسی از پیاده رو عبور می کرد با کنجکاوی به صورت ما خیره می شد. سرگرم نگاه های عابرین بودم که یک دفعه دست گرمی رو روی پهلوم احساس کردم ...

منبع :

قاصدک! (2) گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات