روضه ی تنهایی - آکا

آکایران :محمدعلی  هیچ غصه ای نداشت ، جز این که خیال می کرد تنهاست . شاید هم واقعا تنها بود . یاد پدرش می افتاد  که سعی کرده بود ، خودش را شبیه او درست کند . اما پدرش تنها نبود . خیال هم نمی کرد تنهاست.

محمدعلی هیچ غصه ای نداشت،جز این که خیال می کرد تنهاست. شاید هم واقعا تنها بود. یاد پدرش می افتاد که سعی کرده بود خودش را شبیه او درست کند. اما پدرش تنها نبود. خیال هم نمی کرد تنهاست.اما حالا محمدعلی که خودش را شبیه پدرش درست کرده بود خیال می کرد تنهاست. دلش برای همه می سوخت . غصه ی همه را می خورد . اما کسی نبود که غصه ی او را بخورد . پیش همه احترام داشت،اما شرم و حیا نمی گذاشت که برای کسی درد دل کند. برود پیش بزرگی و سرش را روی زانوانش بگذارد و های های گریه کند . از زمین و زمان بنالد اما از خدایش راضی باشد .                                       

چند وقتی بود برای مادر نازنینش هم درد دل نکرده بود.همین حرف های معمول : کار و زن و بچه و مهمانی و سفر و ... .

دلش نمی آمد مادرش را غصه دار کند . معصیت بود در قاموس محمدعلی ریختن غصه هایش به قلب بلور مارد نازنین .    

همین بود که محمد علی احساس تنهایی می کرد . این که ، بودند کسانی که پای درد دلش بنشینند و خودش دلش نمی خواست .

دلش خواست برود سفر ، تک و تنها . حالا که قرار به تنهایی است . حالا که هیچ کس نیست که به درد دلش گوش کند . همان بهتر که تنها برود و غم تنهایی خودش و انسانیت را بخورد. بلیت سفرش را خرید و رفت که با مادر نازنینش خداحافظی کند . مادر جان حال ندار بودند . وقتی محمد علی سوال کرد که کسالتشان چیست ، مادر جان گفتند که نمی دانند . دلتنگند . دلش می خواهد که محمد علی برای یک شب هم که شده بماند این جا . بماند این جا و صبح از این جا خود مادر جان راهی اش کند به سفر . برود زیارت . برود پابوس . استخوان سبک کند .

محمد علی و مادر جانش ، شام را با هم خوردند و یاد گذشته ها کردند . محمد علی زیاد به دیدن مادر جانش می آمد . خیلی وقت ها هم مادر جان می آمدند منزل محمد علی و چند روزی مهمان او و خانواده اش می شدند . اما آن شب ، شب دیگری شد . آن قدر از دوران قدیم با مادر جان حرف زدند ، که هم محمد علی غصه ی تنهایی اش را فراموش کرد و هم مادر جان آن کسالتی که داشت ، آرام شده بود .

محمد علی به مادر جان گفت که ساعت 10 صبح باید فرودگاه باشد . مادر جان هم گفتند که مثل قدیم ها ، خودشان محمد علی را بیدار می کنند .

حاج آقای روضه خوان آمد و پدر محمد علی گفتند که آقا روضه ی تنهایی بخوان .حاج آقا گفت که همچین روضه ای نداریم . پدر محمد علی گفتند که داریم. روضه تنهایی را محمد علی من خوب بلد است .

 محمد علی وقتی خوابید ، دید که خانه یشان شلوغ است . رفت و آمد زیاد است و پدرشان ، همان آقایی که محمد علی سعی کرده بود ، خودش را مثل او درست کند ، بالای دیگ شله زرد ایستاده  .

مادر جانش کاسه ی زعفران دم کرده را آورد و داد  دست پدر. پدر گفتند که خود مادر جان زعفران را بریزند . کاسه ی زعفران که ریخته شد ، همه صلوات فرستادند . هر کس آمد و نیتی کرد و شله زرد را دوری داد و باز هم همه صلوات فرستادند . هیچ کس حرفی نزد . هیچ کس . هیچ کس هم حواسش به محمد علی نبود . شله زردها را توی ظرف ها ریختند و دارچین به خط خوش رویش پاشیدند .  محمد علی نفهمید که در این نذری پزان چند ساله بود .  فهمید که دیگر غصه ی هیچ کس را نمی خورد . غصه ی خودش را هم نمی خورد . با پسرهای همسایه ، شله زردها را دادند در خانه ها . دیگ و دیگ پر را شستند و منتظر روضه خوان هر ساله شدند .

 حاج آقای روضه خوان آمد و پدر محمد علی گفتند که آقا روضه ی تنهایی بخوان .حاج آقا گفت که همچین روضه ای نداریم . پدر محمد علی گفتند که داریم.  روضه تنهایی  را محمد علی من خوب بلد است .

 محمد علی می دانست که آخر صفر باشد و دل خودش از غصه پر خون باشد و قرار باشد فردا صبحش به زیارت برود ، باید روضه ی چه کسی را بخواند . از کدام تنهایی بخواند . با آن که تا آن موقع هیچ روضه ای نخوانده بود ، شروع کرد به خواندن روضه ی تنهایی . روضه تنهایی آدم هایی را خواند که غصه ی مردم را بیشتر از خودشان خورده اند . روضه ی حالی را خواند ، که باید در میان عزادارانت هم تنها باشی . روضه تنهایی که محمد علی خواند ، دل سنگ را آب می کرد .

محمد علی روضه خواند و خودش اشکی نریخت . روضه اش که تمام شد ، چشمانش را باز کرد . سرش به دامن مادرجانش بود . مادر جان اشک هایشان را پاک کردند و گفتند که چرا تا به حال محمد علی نگفته بوده که روضه بلد است .

روضه ی تنهایی خواندن کار هر کسی نیست. آن روز محمد علی به زیارت نرفت . گذاشت که مادرش شله زرد آخر صفرش را بپزد ، آن وقت همه با هم به پابوس بروند .

هنوز هم محمد علی احساس تنهایی می کند . روضه تنهایی نمی خواند . اما می داند که دیگر غصه ی بی کسی ندارد . مادر جانش هستند و دیگرانی که آن ها هم روضه ی تنهایی را از برند .  

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,شله زرد , آخر صفر , روضه ی تنهایی,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
محدثه را که از بیمارستان آوردیم ، دیدم ماماجانم از راه نرسیده ، رفتند توی آشپزخانه و از توی کابینت زیر ظرفشویی چند تا قابلمه ی بزرگ بیرون آوردند . گفتم چه می کنید ماماجان؟ خسته اید . گفتند که نذر هر ساله است . باید ادا کنیم . گفتم خدا هم می داند که ما حال
,شله زرد , آخر صفر , روضه ی تنهایی,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

برف می بار به روی خار و خارا سنگ

گذشتن از مرز در این فصل سال کار هر کسی نبود . دره ی سرحد پر از برف و یخ می شد...

منبع :

اخبار اکاایران

تبلیغات