وقتی دوباره ببینمت ... - آکا

آکایران :ملاقات دوباره ی با تو می تواند در آرامش یک شب اتفاق بیافتد . شب آرامی که مرا ازتبعید خود خواسته بر می گرداند . می تواند در طلوع سپیده دمی باشد که مسافری را بدرقه کرده ام . دیدار من و تو هر جایی و هر زمانی می تواند باشد .

وقتی دوباره ببینمت پیر شده ام . خیلی مطمئن به طول عمرم ؟ نه ! قرار من با خودم همین است . همین که موقع ملاقات دوباره ی با تو پیر باشم . پیر و فرتوت و دل شکسته . نمی خواهم حس ترحمت را برانگیخته کنم . کار تو از این حرف ها گذشته . کار من هم از حرف زدن گذشته . نوبت ملاقات دوباره ی ما ، موقع حرف زدن نیست . موقع دیدن زمان است . موقع لمس عمر است . موقع این است که تو را ببینم ، هیچ نگویم ، پیر و فرتوت و دل شکسته باشم ، اما مصمم به کاری که از پیر و فرتوت و دل شکسته ای چون من ساخته است .

نمی گذارم یک کلمه از نگاهم بخوانی . نمی گذارم درهای ذهنم به روی تو باز شود . مشتم را که هیچ وقت باز نکرده ام ، باز هم بسته نگه می دارم .وقتی دوباره ببینمت دچار فراموشی اختیاری می شوم . تمام عطرها ، مزه ی تمام شیرینی ها ، رنگ تمام گل هارا فراموش می کنم ، فقط طعم آلوچه های باغ مادربزرگ را به خاطر خواهم داشت .  تو را می بینم و می روم . می روم به قلعه ای که بالای یک صخره ی بزرگ ساخته اند . صخره ی بزرگی که مشرف به یک دریا باشد . از پلکان قرون وسطایی آن بالا می روم ، به اتاق بالای برجش می رسم ، پنجره را باز می کنم و با تمام پیری و فرتوتی و دل شکستگی،  خودم را به آب می زنم .

ماهی یک پری دریایی می شود . حرف می زند و از این که شام امشب ما باشد ناراحت نیست . اما او را هم به همان حوض می اندازیم . غوصی می خورد و در اعماق حوض گم می شود

آن وقت تو کجایی که شنا کردن مرا ببینی . شنا می کنم و می روم به سرزمینی که تازه قصه ی خودم را شروع کنم . قصه ی ماهیگیری که پنج فرزند دارد . هر روز با یکی از فرزندانش به صید می رود . فرزند اول را می برم ، دختر چهارده ساله ای است که شبیه من است . از من استخوانی تر است . از من کمتر حرف می زند . سکان قایق را دردست می گیرد . از نگاهش نمی فهمم که حسش به من که پدرش هستم چیست . با دخترم که فرزند ارشد است می رویم و یک ماهی بزرگ صید می کنم . بر می گردیم . آن قدر دیر می رسیم که بازار ماهیگیرها بسته شده . ناچار ماهی بزرگ را می آوریم و شکمش را پاره می کنیم . ماهی شکمش که باز می شود ، حرف می زند . می خواهد که با همان شکم پاره به حوضی که نداریم بیندازیمش ، به حیات خانه می آیم ، ماهی نیمه جان آرام توی دستم خوابیده است ، حوضی که تا آن روز نداشته ایم را می بینم ، ماهی را با همان شکم پاره به آب می اندازم . غوصی می خورد و در اعماق حوض گم می شود .

 آن شب را سر می کنیم و فردا با پسر ده ساله ام به دریا می رویم . این بار هم سکان به دست اوست . باز هم یک ماهی بزرگ می گیریم . به بزرگی قبلی نیست ، اما بزرگ است . درراه بازگشت ، گرفتار توفان می شویم . شب به ساحل می رسیم و ماهی را به خانه می بریم . ماهی یک پری دریایی می شود . حرف می زند و از این که شام امشب ما باشد ناراحت نیست . اما او را هم به همان حوض می اندازیم . غوصی می خورد و در اعماق حوض گم می شود .

شب سوم با دختر پنج ساله ام می روم . اثری از ماهی نیست . هر جا تور می اندازیم خالی بالا می کشیم . قرار می گذاریم یک بار دیگر تور پهن کنیم ، اگر خبری نباشد برگردیم . تمام تور پر ماهی می شود . ماهی هایی که تا به حال مثل آن راندیده ایم . بازمی گردیم . بازار ماهی فروش ها باز است ، اما خیال فروختن نداریم . هر صد و دو تا ماهی را می بریم . لب به سخن باز نمی کنند .

همه را در حوض رها می کنیم .

شب چهارم با پسر سه ساله ام به دریا می روم . یک ماهی قرمز کوچک می گیریم . همان ماهی قرمز را می آوریم . به خانه که می رسیم ، تا صبح برایمان قصه می گوید . قصه ی آدم هایی را که در سرزمین قبلی می شناختم . آن هایی که دوستشان داشتم و نداشتم.

از سرنوشتشان بغض می کنم ، از خنده ریسه می روم ، فکر می کنم ، اما بچه هایم بیشتر از من محو قصه گفتن ماهی قرمز هستند . نزدیک صبح بچه ها خوابشان می برد . دختر آخری که یکسال دارد ، ماهی را بر می دارد و به حوض می اندازد . آفتاب نزده با دخترک یکساله ام به دریا می رویم . این صید با همه ی صید ها فرق دارد . دخترکم هنوز به حرف نیامده . فقط مامان و بابا می گوید . این بار اولی است که با او به صید می روم . بعد از این چهار روز بار اولی است که سکان به دست خودم است . دخترکم را در آغوش می گیرم و قایق را روی آب هدایت می کنم . لذت بغل گرفتن دخترک یک ساله ام ، از صید غافلم می کند . یاد زمانی می افتم که قرار است دوباره ببینمت . فقط می دانم که صید برای خانواده ی من دیگر لطفی ندارد . ما غذا خوردن را فراموش کرده ایم .  

 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

 

,ویولونسل , دودوک , حمام خون ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
زبونم مو در آورد از بس گفتم: پسر جان! وقتی مهمون دارم، وقتی مشتری دارم، این قدر صدای اون ماس ماسک رو در نیار قربونش برم غیر اون صدای قوزمیت خواننده ی قدیمی هم چیزی گوش نمی دی. من و مشتری بیچاره هم مجبوریم مدام همین صدا رو بشنویم .حالا اگه می ذاشتی آهنگ
,ویولونسل , دودوک , حمام خون ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

دلتنگی های یک دیوانه

برای آدمی مثل من زندگی در این آسایشگاه سخت است. نه دلبستگی به خانواده ام دارم و نه حتی دلم می خواهد که، در شهر آزادانه بگردم. در شهر آزادانه بگردم که چه بشود؟

منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران