تو با این جاده هم دستی ! - آکا

آکایران :رویاهای جدید امانم را بریده بود . ظرفیت این همه خوش بختی را نداشتم . همه اش رویای رویا نبود .اتفاقاتی که می افتاد اذیتم می کرد. نوید زندگی آرام بود.  بچه ام به دنیا آمده بود . سالم سالم . همه ی گاوهای گاوداری دوقلو زاییده بودند. همسرم را از هرروز بیشتر می خواستم . رفقایم نارو نمی زدند . و همین ها بود که اذیتم می کرد . می ترسیدم .   از این همه خوش بختی می ترسیدم .

این طوری یاد گرفته بودم که هر وقت همه چیز رو به راه باشد، بترسم. از این که  همه ی این رو به راهی، همه ی این آرامش، هوار شود روی سرم.

ده، دوازده روزی از تولد بچه گذشته بود. فامیل آمده بودند و چشم روشنی آورده بودند . باید سری هم به گاوداری می زدم. سوار ماشین شریک شدیم و راه افتادیم.صبح زود،  افق نارنجی بیشتر شبیه آسمان دم غروب بود تا هوای سپیده دم . مثل هوای نارنجی مرموزی که بوی سفر می دهد . در این دو ماه که منتظر مسافرمان بودیم من سر کار نرفته بودم و شریک از کارهایی که کرده بود و اتفاقاتی که افتاده بود می گفت .  

این دو ماه آخر همه ی کارها با شریک بود. به همه ی کارها رسیده بود و اوقات تلخی هم نمی کرد. از همین هم می ترسیدم. می ترسیدم کاسه ای زیر نیم کاسه اش باشد. اما ظاهراً خبری نبود. گفت که همه چیز رو به راه است.

 می ترسیدم بگوید در این دو ماه، گاوها کمتر شیر داده اند. می ترسیدم بگوید گاوهایی که حامله بوده اند، مرده اند یا دست کم بچه هایشان را انداخته اند. اما نه شیردهی گاوها تغییر کرده بود. و نه این که ماده گاوهای آبستن مریض شده بودند. گفت که ماده گاوها همه دوقلو زاییده اند.  دوقلو زائیده اند و همه ی بچه هایشان هم گوساله ی ماده اند. یعنی یک شبه تمام دارایی مان سه برابر شده است. در تمام مسیر به این فکر می کردیم که با این همه گاو ماده چه کنیم. قرار شد یکی از دوقلوهای هر گاو را بفروشیم و با پولش یک گاوداری دیگر بگیریم.

شریک خوشحال بود و خاطره ی دو سال پیش را می گفت، وقتی با کلی قرض و بدهی آمدیم و این گاوداری را راه انداختیم. می گفت باورت می شود ظرف دو سال همه چیز رو به راه شود؟  و من آرام نشسته بودم. آرام نشسته بودم و فقط به جاده نگاه می کردم .  به شریک هم گفتم که می ترسم. می ترسم که این حال خوش دوامی نداشته باشد.

نعیم تعریف کرد که حدود دو نیمه شب چند نفر آمده اند و با اسلحه سگ ها را کشته اند و او را هم بسته اند و همه ی گاوها و گوساله هایشان را بار کامیون کرده اند و رفته اند و هیچ کس هم نبوده که جلویشان را بگیرد

رسیدیم و طبق عادت پشت در آهنی گاوداری دو تا بوق زدیم که نعیم سرایدار در را باز کند. خبری نشد. شریک با تلفن دستی اش زنگ زد. نه تلفن نعیم جواب می داد و نه تلفن گاوداری. پیاده شدیم و من کلید انداختم و در را باز کردم و هر دو وارد شدیم. همه جا آرام آرام بود. نه سگ ها به استقبالمان آمدند و نه این که از صدای ماغ کشیدن گاوها خبری بود. شریک، نعیم را صدا می کرد و من شکلات را. شکلات را وقتی توله ی بیست روزه بود خریدم. از سه تا سگ دیگر بیشتر قبولش داشتم. شکلات، سردسته ی سگ های گاوداری بود.

وقتی به سالن گاوها رسیدیم، در نیمه باز بود. در را باز کردم. شکلات پشت در افتاده بود و سالن از گاو خالی بود. رفتیم به طرف ساختمان دفتر. نعیم را بسته بودند به صندلی.

نعیم تعریف کرد که حدود دو نیمه شب چند نفر آمده اند و با اسلحه سگ ها را کشته اند و او را هم بسته اند و همه ی گاوها و گوساله هایشان را بار کامیون کرده اند و رفته اند و هیچ کس هم نبوده که جلویشان را بگیرد.

یاد خوشحالی بیش از حد شریک افتادم. از همان اول هم شریک از شکلات خوشش نمی آمد.

به نعیم هم مشکوک بودم. یا شریک و نعیم با هم دست به یکی شده بودند یا نعیم سر هر دویمان کلاه گذاشته بود. شاید هم  شریک گروهی را اجیر کرده بود بیایند، بزنند و ببرند و آب هم از آب تکان نخورد،  تا این که ما برسیم این جا. شریک مدام حرف می زد و احتمال می داد.  نعیم  ساکت بود. من هم ساکت بودم.

پلیس ها آمدند و یک سری سوالات پرسیدند و یک چیزهایی توی کاغذهایشان نوشتند و رفتند. موقع رفتن هم گفتند که اگر به نعیم مشکوکیم، او را ببرند که شاید مقر بیاید.

شریک فی الفور گفت که نه لازم نیست. این بنده ی خدا چه گناهی دارد؟ این را که گفت بیشتر داغ کردم. شک به شریک، شک به نعیم یا هر دویشان دیوانه ام می کرد.

پلیس ها که رفتند، شریک تلفن را برداشت و به همسرش خبر داد و داد و هوار کرد و همسرش از آن طرف یک چیزهایی گفت که ارام شد. از اتاق زدم بیرون.  تلفنش تمام شد و آمد بیرون و گفت که فعلاً به خانم تو چیزی نمی گوییم. جوابی ندادم. دوباره نمره ی تلفنی گرفت. به اداره ی دام زنگ زد. بازرس ها هم آمدند . آن ها هم چیزهایی پرسیدند و چیزهایی نوشتند و آخر سر هم گفتند که بیمه به شما تعلق نمی گیرد. بیمه برای بیماری گاوهاست. برای سقط شدنشان است. برای دزدی چیزی در قانون پیش بینی نشده. از روز اولی که این گاوداری را راه انداخته بودیم اوضاعمان بدتر بود. شب شده بود. خوابم نمی برد. از وقتی رسیده بودیم،  یک کلمه حرف نزده بودم. نه با شریک،  نه با نعیم و نه با پلیس و بازرس های اداره ی دام.

شریک قبل از این که برود و بخوابد گفت که این مصیبت نتیجه ی آن فکر بیمار تو است. ظرفیت خوشبختی نداشتن همین بلا را سر آدم هوار می کند. این همه آدم توی این کشور یا هر جای دنیا زن دارند، بچه دارند، سلامتی دارند، پول دارند رفیق خوب دارند اما مثل توی دیوانه به همه چیز مشکوک نیستند. به زمانه مشکوک نیستند. به شریکشان مشکوک نیستند. همه را هم دست علیه خودشان نمی دانند. برو خودت را درست کن. ظرفیت خوشبختی داشته باش.

فردا صبح با صدای ماغ کشیدن گاوها بیدار شدم. با صدای پارس شکلات . دنبال یکی از گوساله ها کرده بود که توی سالن جایش دهد. با صدای شریک که می گفت نعیم حق تو محفوظ است. بلند شدم، آمدم روی تراس. تراسی که رو به سالن گاوها باز می شد. دیدم گاوها با پای خودشان برگشته اند و شریک و نعیم دارند گاوها را هی می کنند.

 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,جاده, گاوداری, رویا,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
برای آدمی مثل من زندگی در این آسایشگاه سخت است. نه دلبستگی به خانواده ام دارم و نه حتی دلم می خواهد که، در شهر آزادانه بگردم. در شهر آزادانه بگردم که چه بشود؟
,جاده, گاوداری, رویا,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

در وزیدن های این بادهای پر از دود

از تلفن شرکت نمی توانستم زنگ بزنم . تلفن دستی ام که حساب خودش را داشت . از شرکت زدم بیرون . از کیوسک روزنامه ی فروشی ، کارت اعتباری تلفن همگانی خریدم . ته جیبم ، پول زیادی نماند . از تلفن همگانی ، تماس گرفتم . گوشی را برداشت . مکثم طولانی شد . قطع کرد .
,جاده, گاوداری, رویا,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

وقتی دوباره ببینمت ...

ملاقات دوباره ی با تو می تواند در آرامش یک شب اتفاق بیوفتد . شب آرامی که مرا ازتبعید خود خواسته بر می گرداند . می تواند در طلوع سپیده دمی باشد که مسافری را بدرقه کرده ام . دیدار من و تو هر جایی و هر زمانی می تواند باشد .

منبع :

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات