بیست روز بعد در چنین جایی ... - آکا

آکایران :خانه ی آقای س کنار فانوس دریایی بود . فانوسی که دوره اش گذشته بود . قدیمی تر ها تعریف می کنند که همین فانوس جان خیلی ها را نجات داده و باعث مرگ خیلی ها شده . فانوس هنوز هم نماد بندر مه آلود بود .

فانوس دریایی جان خیلی ها را نجات داده بود، که اصلا کارفانوس دریایی همین است . اما می گفتند جان خیلی ها را هم  گرفته. این افسانه ای بود که همه ی مردم بندر مه آلود می دانستند ،حتی اگر گاهی فراموششان می شد.

قدیمی ها می گفتند که برخی شب ها وقتی طوفان و موج سهمگین همه ی دریا را احاطه می کرد مسافرین دریا نور فانوس را نمی دیدند . می گفتند بازمانده های طوفان و موج سهمگین  وقتی به ساحل می رسیدند ، از خاموشی فانوس سۆال می کردند و مردمی که در بندر بودند با تعجب می گفتند که این طور نیست در تمام طول شب فانوس کار خودش را می کرده.

بربلندای تپه ای که بلندترین جای جزیره بوده است  می چرخیده  و نور می داده و آن ها همه دیده اند و این افسانه فانوس دریایی بندر مه آلود بود.  هیچ کس نمی دانست که حقیقت چیست و حالا که سال ها از خاموشی فانوس می گذرد گاهی گداری وقتی مهمانی برای اهالی جزیره می آید و از فانوس سۆال می کند یادشان می افتد و چیزکی می گویند،  آخر سر هم می گویند که این افسانه است.

آقای سین که خانه اش نزدیک ترین خانه به فانوس دریایی بود دلش می خواست که دوباره فانوس را روشن ببیند ، حالا که اسباب جدید هدایت قایق ها و کشتی ها خوب کار نمی کرد و اخیرا اخبار حوادث دریا مردم جزیره را نگران کرده بود.

همان مردمی که فراموشکار بودند و همان هایی که هنوز افسانه ها را برای مهمان هایشان تعریف می کردند و همان هایی که جوان تر بودند و هرگز نور فانوس جزیره را ندیده بودند  به پیشنهاد آقای سین جمع شدند زیر فانوس دریایی تا دوباره فانوس را راه بیندازند.  قرار شد بیست روز بعد همین جا جمع شوند و فانوس را روشن کنند. همه رفتند و آقای سین ماند و فانوس خاموش. هر روز از صبح می آمد و فانوس را تعمیر می کرد.  دوباره حرف های جدید سرزبان ها افتاد. هر کس افسانه هایی که شنیده بود را برای دیگران می گفت و چیزی هم به آن اضافه می کرد.  خیلی ها هم می گفتند که آقای سین نمی تواند فانوس را راه بیندازد. می گفتند فانوس خودش خاموش شده واصلا ربطی به اسباب جدید هدایت کشتی ها ندارد.

گروه های زیادی هم جمع شدند و گفتند در همین بیست روز اصلا فانوس های جدید می سازیم . مردم کارشان را ول کرده بودند وفانوس می ساختند . شکم بچه هاشان گرسنه بود و خودشان پابرهنه بودند اما می گفتند فانوس که ساخته شود ، دوباره  کشتی ها و قایق های ماهیگیری برای صید می آیند و می روند و دیگر نه بچه هایشان شکم گرسنه می خوابند و نه خودشان مجبورند با پای برهنه کار کنند.

آقای سین که خانه اش نزدیک ترین خانه به فانوس دریایی بود دلش می خواست که دوباره فانوس را روشن ببیند

هر جای جزیره را که نگاه می کردی مردهایی را می دیدی که دارند آجر روی آجر می گذارند.  قرار بیست روز داشت از راه می رسید و هیچ کس از آقای سین خبر نداشت . هیچ کس باورش نمی شد که فانوس قدیمی کار کند . هر کسی به فانوس خودش امید داشت . فانوس هایی که برج داشتند ولی فکری برای خود چراغش نشده بود. بیست روز گذشت و همه دیدند که چراغی برای فانوس هایشان ندارند خبری هم از آقای سین نبود.  مردم رفتند،  همه جا را گشتند  اما آقای سین را پیدا نکردند.

وقتی از فانوس هایشان قطع امید کردند ، وقتی دیدند فانوس هایشان برج های سربه فلک کشیده ی بی چراغ است رفتند که همان فانوس دریایی قدیمی را روشن کنند.  اما هیچ کدام راه روشن کردنش را بلد نبود. از آن شب مردم جزیره ی مه آلود دورتا دور جزیره می ایستادند و چراغ های کوچک دستی یشان را بالا می گرفتند  که مسافران دریا راه خانه یشان را گم نکنند.

 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,فانوس دریایی , بند مه آلود ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
رویاهای جدید امانم را بریده بود . ظرفیت این همه خوش بختی را نداشتم . همه اش رویای رویا نبود .اتفاقاتی که می افتاد اذیتم می کرد. نوید زندگی آرام بود.
,فانوس دریایی , بند مه آلود ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

قصه‌هایی که دوره‌ات می کنند

همیشه مسیر برگشتن سخت است . اولا که تاکسی گرفتن مکافات دارد و تازه اگر هم گیر بیاید ، همه یشان بوی گند می دهند .

منبع :

بیست روز بعد در چنین جایی ... گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات