رازهایت را به من بگو - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد رازهایت را به من بگو ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :داره می یاد. معلوم نیست چی تو سرشه. دوباره چه خوابی دیده برام. می دونم می خواد منو از سرش وا کنه.

داره میاد. معلوم نیست چی تو سرشه. دوباره چه خوابی برام دیده. می دونم می خواد من رو از سرش باز کنه. از چی من بدش میاد. شایدم از همه چی من متنفره.

رسید نزدیک ماشین.آهان. در رو باز کرد. فعلاً که ساکته. من که می ترسم چیزی بگم. بذار خودش حرف بزنه. بذار ببینم بهانه ی امروزش چیه. ماشین رو روشن کرد. بدون راهنما و با عجله راه افتاد. کجا می خواد بره. این قدر بی پروا راه افتاد که نزدیک بود ماشین عقبی بزن به ماشینش. ...

ده دقیقه است که حرکت کردیم. لام تا کام حرف نزد و حرف نزدم. قیافه ش یه جوریه. می ترسم ازش. همیشه این قدرحرف می زنه که خوشم میاد. با این که حرف زدنش، چیدن مقدمات برای از سر باز کردن منه، ولی خوشم میاد. دلخورمی شم که بهانه میاره و ردم می کنه اما وقتی ازش دور می شم، حداقل خوشحالم که کلاً خداحافظی نمی کنه.

من که آدم آروم و بی آزاریم. تهدیدی براش نیستم. می تونه بگه ازت خسته شدم.اشتباه کردم با تو ازدواج کردم. هنوزم که خونه نرفتیم. فقط عقد کردیم. می تونه بگه طلاقت می دم. شاید گریه کنم. غصه بخورم. اما تهدیدش نمی کنم. آه می کشم. اما نفرینش نمی کنم. به خاطر همین به خودم دلداری می دم که راست می گه. واقعاً کار داره. موقع هایی که حرف می زنه، زیاد حرف می زنه همین رو می گه. رسمی می گه. بدون هیچ عاطفه و محبت خاصی. ولی یه طوری می گه که باور می کنم.

خودش هم می گه که اگه نخواست می گم. ولی هر روز که قراره بریم بیرون، بریم یه جایی بشنیم یه غذایی بخوریم یا بریم سینما، کار پیش میاد.

ده دقیقه ی دیگه هم گذشت و هنوز هیچی نمی گه. من هم همین طور.

می رسه به پمپ بنزین. پیاده می شه بنزین بزنه. سرم رو برمی گردونم کانتر نازل رو ببینم. که چند لیتر بنزین می زنه. بچه که بودم دوست داشتم ببینم بابای خدا بیامرزم چند لیتر بنزین می زنه. شیشه رو پایین می کشیدم.تمام ریه هایم رو از بوی بنزین پر می کردم و چرخیدن کانتر رو نگاه می کردم. دوست داشتم بابام خرده نیاره.

دقیقاً به لیتر بنزین بزنه. بهش می گفتم: بابا یه طوری بنزین بزن که خرده نیاری. حساب کتابش برای کارگر پمپ بنزین سخت می شه. تازه برای تمرکزت هم خوبه. دقیقاً 30 لیتر با دو تا صفر دقتش.

 بابای خدا بیامرزم همین کار رو می کرد. اگه یه وقت می شد که خرده می آورد، دعواش می کردم. اون هم چیزی نمی گفت. می زد زیر خنده. دیگه ندیدم کسی مث بابای خدا بیامرزم بخنده. فقط دوبلورهای تو فیلمها اون طوری بلد بودن بخندن. می خندید و آخر غش غش خنده ش به خس خس می افتاد. بدون علت هم بلد بود این طوری بخنده. ولی اون بلد نبود با دلیل هم بخنده.

 من که آدم آروم و بی آزاریم. تهدیدی براش نیستم. می تونه بگه ازت خسته شدم.اشتباه کردم با تو ازدواج کردم. هنوزم که خونه نرفتیم. فقط عقد کردیم. می تونه بگه طلاقت می دم. شاید گریه کنم. غصه بخورم. اما تهدیدش نمی کنم. آه می کشم

از ماشین پیاده شدم. هنوز بنزین زدنش تموم نشده بود. گفتم یه طوری بزن که خرده نیاری. گفت چی؟ خرده نیارم؟ یعنی چی؟

پریدم و نازل رو ازش گرفتم. گفتم چند تا می خوای گفت 70 تا.

سرهفتادتا، دستم رو برداشتم. صفحه ی دیجیتال 70 لیتر با دو صفر دقت رو نشون داد. لبخند زد. لبخند روی صورتش موند. پول رو حساب کرد و انعام هم داد.

استارت زد. ماشین روشن شد. منتظر شد تا ماشین جلویی کارش تموم بشه. گفت که می خوام بهانه بیارم ببرمت خونه تون بعد برم دنبال کاری که ندارم نظرت چیه؟ زدم زیر خنده. مث بابام خندیدم. آخر غش غش خنده م، آخر ریسه رفتم خس خس کردم. از خندیدن من خنده ش گرفت. طوری که تا حالا نخندیده بود. گفتم چه جالب تا حالا این جوری نخندیده بودی.

گفت از خنده ی تو، خنده م گرفت. بهش نگفتم که بابام این جوری ریسه می رفت. نگفتم که بار اولم بوده. نگفتم که از تابلو گفتن اون، خنده م گرفته.

گفت نشنیدی چی می گم؟ گفتم چی می گی؟ گفت می خوام بپیچونمت. می خوام بهانه بیارم که امروز هم با هم غذا نخوریم. هیچ کاریم ندارم. ولی می خوام بهانه بیارم . گفتم اتفاقاً من اومده بودم یواش یواش بهت بگم. گفت: چیو؟ گفتم یه رازی رو. ولی پشیمون شدم. چیزی که برای من تمومه. تمومه.

گفت بهانه آوردن های من باعث تموم شدن شده. گفتم نه همون راز باعثشه.

از شهر خارج شده بودیم. گفتم که این راه به خونه ی ما ختم نمی شه. پس کجا می ری؟ گفت: می ریم سفر. شوخی کردم.

گفتم ولی من شوخی نکردم. جدی گفتم. دیگه صبر نمی کنم. هر چی تو بگی. هر طور تو بخوای. مثل یک عروسک نگاه کنم.

 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,راز, اختلاف, زن و شوهر,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
فرانتس کافکا یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم بود.
,راز, اختلاف, زن و شوهر,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

پینوکیو دروغ بگو!

سوار تاکسی که شدم ، فقط یک مسافر نشسته بود . یک مسافر آن هم روی صندلی جلو کنار دست شوفر . من هم نشستم عقب . راننده ، جوان تر و تمیز و متشخصی بود . موسیقی که گوش می کرد ، نشان می داد آدم با سوادی است .
,راز, اختلاف, زن و شوهر,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

سیزده روز در بندر مه آلود

نگاه هایمان آشنا شده بود ، اما حرف خاصی نمی زدیم . گاهی از دور به نشانه ی سلام سری تکان می دادیم . مسجد دیوار به دیوار خانه ی مان بود...

منبع :

رازهایت را به من بگو گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات