تعطیلی روزنامه‌ها - آکا

آکایران :من اصلا قبول ندارم که قصه گویی ، دروغ بافی است.این را هم قبول ندارم که قصه بافی ، دروغ گویی است . چه فرقی می کند . مهم این است که همسرم و بچه ها مرا دروغ گو می دانند.

دلیل پسر و دخترم مادرشان است و دلیل همسرم قصه هایی که می نویسم  .می گوید باور پذیر بودن قصه ها،  مثل باور پذیر بودن حرف هایی است که در زندگی می زنم.

همه چیز خوب بود تا قصه ی آخری که نوشتم  حالا چند سالی است که هر هفته روزهای پنج شنبه یک قصه ی کوتاه برای روزنامه ی شهرت می نویسم.  چون روزنامه شهرت از بقیه ی روزنامه های شهر پرتیراژتر است خیلی از نویسنده ها تلاش کرده اند که زیرآبم را بزنند و خودشان ستون دائمی پنجشنبه ها را بگیرند.

قصه ی آخری که نوشتم قصه ی صعود یک کوهنورد بود . قصه ی صعود کوهنوردی که زمستان از دیواره ی علم کوه بالا می رود.  مسیری را فتح می کند که پیش از او کسی نرفته است . دو روز بعد از چاپ داستان،  یک گروه سه نفری که برای فتح علم کوه رفته بودند  برمی گردند و ماجرای صعودشان را تعریف می کنند همان طور که در قصه ی من آمده بود . از آن موقع به بعد جنجالی به پا شد . از همه ی روزنامه ها زنگ می زدند با من مصاحبه کنند تا ببینند این داستان زاییده ی تخیل است یا این که واقعا من هم تجربه ی صعود به علم کوه را داشته ام . همین شد که همسرم دیگر دست بردار نبود.

می گفت از دو حال خارج نیست یا یواشکی کوهنوردی میکنی که قرار ابتدای زندگی ما این بوده که بی خبر جایی نروی یا این که راست می گویی و این قصه زاییده ی تخیلت است که اگر حالت دوم را هم قبول کنم باز آرام نمی شوم  کسی که تخیل قوی دارد و از یک قصه ی ساده که برای امرار معاشش می نویسد این همه باورپذیر حرف می زند،  پس حرف های دیگرش هم همین طور است نمی توانم باور کنم که حرف هایی که در زندگی می زنی واقعیت باشد.

از آن روز شروع کرد به نبش قبر داستان های این چند ساله.  گیرش به داستان های عاشقانه بود. به داستان هایی که راوی و قهرمان آن یک دیوانه بود. داستان دیوانه ای که دنبال راه خلاصی از زندگی مشترکش بود . دیگر دست و دلم به نوشتن نمی رفت اصلا می ترسیدم بنویسم. در مورد هر موضوعی که می خواستم بنویسم می ترسیدم گزکی به دست همسرم بدهم.

 آمدند سر وقت نویسنده ، چند روزی بازداشت بود تا این که دزد اصلی را دستگیر کردند. دزد اعتراف کرد که فقط از شیوه ی سرقت در داستان استفاده کرده و گرنه که هیچ ارتباطی با نویسنده نداشته است

 سه هفته تمام گذشت و قصه ای ننوشتم.  سردبیر روزنامه هم منتظر نشد و ستون را به یک نویسنده ی دیگر سپرد. نویسنده ی جوان چند جایزه ی جهانی برده بود ، اما سعی می کرد که به سبک گذشته ی ستون پنج شنبه ها بنویسد. داستان های عجیب و غریب جنجالی .قصه ی سومی که نوشت حکایت دستبرد به یک طلا فروشی بود . چند روز بعد به همان شیوه ای که در قصه آمده بود یکی از جواهر فروشی های شهر را زدند.  آمدند سر وقت نویسنده ، چند روزی بازداشت بود تا این که دزد اصلی را دستگیر کردند.  دزد اعتراف کرد که فقط از شیوه ی سرقت در داستان استفاده کرده و گرنه که هیچ ارتباطی با نویسنده نداشته است.

نویسنده آزاد شد ولی تا اطلاع ثانوی چاپ نوشته هایش در روزنامه ها ممنوع شد و روزنامه ی شهرت  را هم تعطیل کردند.

چند هفته ای گذشت تا از یکی از روزنامه ها تماس گرفتند که برایشان قصه بنویسم . من هم اولین قصه ای که نوشتم یک دروغ تمام عیار بود. یک  دروغ تمام عیار که باور پذیر بود.  مثل دروغ های گذشته نبود. داستان خواب هایی که می دیدم را نوشتم. نوشتم که نویسنده ی داستان پنج شنبه های روزنامه ی شهرت بودم و خواب می دیدم که قصه های من باعث فاجعه شده است آن وقت نوشتن را رها کردم دیگر برای شهرت ننوشتم.  این قصه را همه باور کردند حتی همسرم.

بعد یک قصه ی دیگر نوشتم قصه ی نویسنده ای که هر چه می خواست در خواب هایش می دید . می توانست هر خوابی را ببیند و بعد هم خواب هایش تعبیر شود. قصه ی نویسنده ای را نوشتم که همسرش را به جهت شک بی جا در خواب تنبیه می کند.  تصمیم می گیرد خواب زشت شدن همسرش را ببیند. آن وقت همسرش زشت و بدریخت می شود.  این را که نوشتم ورق برگشت.

همسرم مهربان شد.  آمد و به شوخی گفت نکند از این خواب ها برای من ببینی؟  به بچه ها هم گفت که پدرتان نویسنده ی ماهری است. زندگی شخصی اش با دنیای نوشته هایش فرق می کند . همه ی حرف هایی که درزندگی می زند اگر باورپذیر است به خاطر قلب پاکش است.  این حرف ها را باور نداشت. ترسیده بود اما دوباره لبخند به لب داشت و مهربان شده بود.

 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,روز نامه, داستان, دروغ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
رویاهای جدید امانم را بریده بود . ظرفیت این همه خوش بختی را نداشتم . همه اش رویای رویا نبود .اتفاقاتی که می افتاد اذیتم می کرد. نوید زندگی آرام بود.
,روز نامه, داستان, دروغ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

قصه‌هایی که دوره‌ات می کنند

همیشه مسیر برگشتن سخت است . اولا که تاکسی گرفتن مکافات دارد و تازه اگر هم گیر بیاید ، همه یشان بوی گند می دهند .
,روز نامه, داستان, دروغ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

بیست روز بعد در چنین جایی ...

خانه ی آقای س کنار فانوس دریایی بود . فانوسی که دوره اش گذشته بود . قدیمی تر ها تعریف می کنند که همین فانوس جان خیلی ها را نجات داده و باعث مرگ خیلی ها شده . فانوس هنوز هم نماد بندر مه آلود بود .

منبع :

اخبار اکاایران