عادت دوست‌داشتن تو - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد عادت دوست‌داشتن تو ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :از پشت پنجره بیرون را نگاه می کند . کلاغ باغ هم روی رف پنجره نشسته است . نگاه های موربشان مزاحم یکدیگر نمی شود .

از پشت پنجره بیرون را نگاه می کند. کلاغ باغ هم روی رف پنجره نشسته است. نگاه های موربشان مزاحم یکدیگر نمی شود. او مثل همیشه از لای کارتونک هایی که دیگر عنکبوتی روی آن راه نمی رود، به منظره ای که وجود ندارد چشم می دوزد. از غبغب آویزانش، از چشمان خاکستری بی روحش چیزی دستگیرت نمی شود.

 

***

کمی آن طرف تر، میان ازدحام مشتری های عصر گاهی کافه ، مرد و زنی نشسته اند. قهوه ی یونانی و دم نوش آویشن نیم خورده را رها کرده اند و از آینده ای می گویند که به آن پایبند نخواهند بود. مرد میانسالی از کنار میزشان عبور می کند. راه رفتنش مثل آدم هایی است که ادای لایعقل بودن را در می آورند. دست یله اش به دم نوش آویشن می خورد و بقیه ی آویشن ها را روی میز می ریزد.

اعتراضی نمی کنند. از مرد لایعقل می خواهند که بقیه ی قهوه را هم دمر کند. مرد نمی شنود و می رود خودشان این کار را می کنند. قهوه  روی میز پخش می شود و به لبه ی میز می رسد و سرازیر  می شود. هر دو با صدای بلند می خندند.

***

از داخل پادگان صدای مانور کردن سربازها می آید: بشمار سه  ، دور دکل زدی و برگشتی : بشمار یک .... بدو، عجله کن ... بشمار دو ...  سه رو که گفتم همون جا که هستی پا می کوبی اگه نرسیده بودی، بقیه رو باید کلاغ پر بیای. بشمار سه! همون جایی که هستی خبردار وایسا. بعد جنگی بنشین و کلاغ پر بیا طرف من. بشمار سه که گفتم اگه نرسیده باشی باید ده دور دیگه کلاغ پر دور دکل بزنی. بشمار یک !

                                                                                      ***

اورژانس بیمارستان برعکس همیشه خلوت خلوت است. حتی یک نفر هم روی تخت های اورژانس نیست. دکتر کشیک و پرستارها توی سالن انتظار روی صندلی های ردیف همراه ها نشسته اند و تلویزیون می بینند. سریال کمدی هر شبه پخش می شود. صدای قهقهه ی پرستارها و بهیارها و مستخدمین و دکتر به گوش می رسد.  تلفن بخش زنگ می خورد اما هیچ کس گوشی را برنمی دارد.

***

کلاغ از روی رف پر می کشد و می رود. روی بلندترین درخت باغ می نشیند. برعکس همیشه از قار قار عصر گاهی صرفنظر می کند. خورشید پشت سر کلاغ و درخت پایین می رود و محو می شود. از رفتن خورشید  سرخ رنگ اخرایی به آسمان می ماند. پیرمرد با آن چشمان سرد و غبغب آویزان، دستی به تار عنکبوت قدیمی می کشد و تلویزیون را روشن می کند. تیتراژ ابتدایی خداحافظ لنین پخش می شود. روی مبل راحتی، می نشیند. همان طور محکم و عصا قورت داده. کلاغ هنوز به پنجره زل زده است و از قار قار عصر گاهی خبری نیست.

***

گروه سربازها خسته و عرق کرده راهی آسایشگاه می شوند. فرمانده با لباسی که هنوز اتوی صبحگاهی دارد به در دژبانی رسیده است. برگه ی خروج را امضا می کند. هنوز صدای قهقهه ی مرد و زن از لذت ریختن دم نوش و قهوه به گوش می رسد. از کافه بیرون می زنند. خیابان شلوغ است. دو نوازنده ی دوره گرد با ویولون آلتو و ماندولینشان آهنگ شادی می زنند. مرد و زن هم با نغمه ی سازشان پای می کوبند.

                                                                                    ***

خداحافظ لنین به نیمه رسیده است. از غروب هم گذشته است. پیرمرد با آن غبغب آویزان بلند می شود و به سراغ پنجره می رود. کلاغ هنوز روی شاخه ای که نشسته بود، خیره به پنجره است و از صدای قارقارش خبری نیست و خلاف عادت کلاغ ها هنوز بیدار است.

                                                                                   ***

فرمانده به خانه می رسد. در آپارتمان همسایه باز است. زن همسایه می گوید که پسرش هنوز رو به راه نشده . روزنامه ها ، همه روی دستشان بادکرده. خبرهای بیات صبحگاهی هم برای عصر مردم لطفی ندارد . فرمانده پول هر صد تا روزنامه را می دهد و همه را با خود می برد .

***

آخرهای خداحافظ لنین است . اما حواس پیرمرد به کلاغی است که  قار قار عصرگاهی نکرده ، خشک و بی روح روی شاخه ی پیری نشسته و برخلاف عادت کلاغ ها نخوابیده است .

سریال شبانه تمام شده است . هنوز هم از هیچ مریضی خبری نیست . حوصله ی کارکنان اورژانس سر رفته است . ساکت نشسته اند . تلفن زنگ می خورد . متوجه می شوند و جواب می دهند . از اداره ی کل بیمارستان هاست . خبر می رسد که همه ی بیمارستان ها در شرف تعطیلی اند . امروز برای همه بیمارستان ها بی سابقه بوده در هیچ جای کشور بیماری مراجعه نکرده است . اگر تا چند ساعت دیگر کسی نیاید یعنی همه ی درد ها درمان شده است و باید بیمارستان را تعطیل کرد .

خداحافظ لنین به نیمه رسیده است. از غروب هم گذشته است. پیرمرد با آن غبغب آویزان بلند می شود و به سراغ پنجره می رود. کلاغ هنوز روی شاخه ای که نشسته بود، خیره به پنجره است و از صدای قارقارش خبری نیست و خلاف عادت کلاغ ها هنوز بیدار است.

***

زن ومرد هنوز راه می روند و مثل لایعقل ها می خندند . پاهایشان تاول زده است . کفش هایشان را روی سنگفرش خیس خیابان رها می کنند . جمعیت کمی در خیابان باقی مانده است . هر که هم هست شبیه همین دونفر است .

***

خداحافظ لنین ساعتی است که تمام شده . کلاغ با همان نگاه سرد به پنجره زل زده است . پیرمرد چراغ را خاموش می کند . کلاغ حرکتی نمی کند . می ترسد . به رختخواب می رود و شمدش را تا روی سر می کشد . وحشتش بیشتر می شود . بلند می شود و چراغ را روشن می کند و می آید رو به روی همان پنجره و منتظر حرکتی از سمت کلاغ می شود

***

از مریض ها خبری نیست . دکتر و پرستارها و بهیارها و مستخدمین خسته می شوند و همان جا که نشسته بودند و سریال کمدی میدیدند ، روی همان صندلی های ردیف همراهان  به خواب می روند

***

زن و مرد به بارانداز رسیده اند . انعکاس نور ماه دیوانه ترشان می کند . شیرجه ای به آب می زنند . عقلشان سر جا می آید . فقط یکی شان شنا بلد است

***

صبح زود فرمانده از خواب بیدار می شود . به فکر مانور جدیدی برای سربازهاست . همان لباس مرتب اتو کرده را می پوشد و بیرون می زند . سراغی از پسرک می گیرد . در خانه بسته است . چیزی پشت در نوشته شده : ما رفتیم بیمارستان لطفا مثل شب قبل همه ی روزنامه ها را بخرید . به خانه بر می گردد لباس نظامیش را عوض می کند . دسته ی روزنامه ها را بر می دارد و می رود . نگاهی به تیتر یک می اندازد با همان صدای قاطعی که موی بر اندام سربازها و افسرها راست می کرد ، تیتر روزنامه ها را داد می زند .

                                                                                     ***

 بیمارستان تعطیل نشد. پسر روزنامه فروش مشتری اول است .

***

,کلاغ , یله , قهوه یونانی ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

پیرمرد از درخت بلند بالا می رود . کلاغ همان طور روی درخت نشسته است و به پنجره زل زده است . تمام همسایه ها از کار پیرمرد شگفت زده شده اند . به کلاغ می رسد . دل تو دل همسایه ها و خود پیرمرد نیست . همه جا ساکت است . پیرمرد آرام دستش را به سمت گردن کلاغ می برد که نپرد .دستان پیرمرد به گردن کلاغ نزدیک می شود . گردن کلاغ را می گیرد . همه ی همسایه ها برای پیرمرد کف می زنند . پیرمرد هم بر می گردد و با چهره ای که لبخند دارد سری تکان می دهد و تشکر می کند .

***

فرمانده از کنار بار انداز رد می شود . دارند مردی را از آب بیرون می کشند . زنی با لباس های خیس بیرون کشیدن مرد را نظاره می کند .

***

اهل اورژانس از این که مشتری دارند خوشحالند . به مادر پسرک امید می دهند که مشکل بزرگی نیست . جماعتی مرد لایعقل و زن را به اورژانس می آورند . پرستار مشخصا ت مرد را سوال می کند اما زن هیچ چیزی از او نمی داند . نه اسمش را ، نه نشانی خانه اش را و نه چیز دیگری .

پیرمرد در حالی که کلاغ آرام را در دستانش نگه داشته است وارد اورژانس می شود . می خواهد که کلاغش را خوب کنند . همه می خندند و به  پیرمرد می گویند که این جا بیمارستان آدم هاست . پیرمرد می گوید که قارقار عصرگاهی در گلوی کلاغش مانده است و معلوم نیست به بیمارستان حیوانات برسد .

فرمانده تیتر اصلی را بلند بلند فریاد می زند : خبر آدم هایی که علیه خود شورش کرده اند.

 

 عادت دوست‌داشتن تو 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,کلاغ , یله , قهوه یونانی ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
داره می یاد. معلوم نیست چی تو سرشه. دوباره چه خوابی دیده برام. می دونم می خواد منو از سرش وا کنه.
,کلاغ , یله , قهوه یونانی ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

چه با کلید چه بی کلید

از وقتی به خانه ی ایوب و فریده برگشتم احساس غریبی می کنم. این ایوب آن کسی نیست که من می شناختم.

منبع :

عادت دوست‌داشتن تو گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات