تمام ناتمام من - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد تمام ناتمام من ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :باید رودربایستی را کنار می گذاشتم . باید می گفتم که در تمام این مدت اشتباه می کرده اند .باید می گفتم من آنی نیستم که آن ها تصور می کنند .

از آمدن من به خانه ی عمو حاجی دو ماه می گذشت . سالار- اخوی زاده ی عموحاجی- را از ده سال پیش که برای مسابقات آمده بودم تهران می شناختم.  وزن ما سی و یک کشتی گیر داشت . من از کرمانشاه آمده بودم و سالار بچه ی خود تهران بود.  آن موقع همان ده سال پیش که هر دو برای تیم جوانان کشتی می گرفتیم، خانه ی سالار دروازه دولاب بود. چند سال بعد خانه یشان را عوض کردند و رفتند ، موتورآب. من که تهران را خوب نمی شناختم اسم محله ها را سالار یادم می داد. موتورآب هم نمانده بودند و وضعشان خوب شده بود و آمده بودند بالاشهر تهران. آمده بودند یک جایی نزدیک محله ی دروس.یک آپارتمان معمولی بود ولی  عموحاجی سالار  همان جامانده بود. همان دروازه دولاب.

سالار کشتی را از عمویش یادگرفته بود نه روی تشک کشتی و باشگاه . توی گود زورخانه. همان سال مسابقات جوانان کشور  من و سالار ما قبل فینال به هم خوردیم  آن کشتی را من بردم و عضو تیم ملی شدم و رفتم مسابقات جهانی و یک برنز گرفتم و برگشتم. اما سالار سال بعد توی فینال من را برد و من نرفتم مسابقات و اتفاقا سالار طلای جوانان جهان گرفت.

از همان موقع این سالاربود که افتاد روی دور. سال بعدش هم عضوتیم بزرگسالان شد ولی همیشه حریف تمرینش توی اردوهای تیم ملی من بودم تا همین دوسال پیش که پای سالار پیچ خورد و توی کراسنویارسک من را به جای سالار فرستادند روی تشک و من هم یک نقره گرفتم . سال بعدش یک جوان گردن کلفت پیدا شد که توی انتخابی من را ضربه فنی کرد و سالار را هم توی فینال برد و هردویمان پرت شدیم گوشه ی تشک. در این دو سال هم همان جوان تازه از راه رسیده دو تا طلای پررنگ گرفت و ناخواسته بازنشسته شدیم . هم من و هم سالار . سالار رفت و زن گرفت و همین سه چهر ماه قبل هم بچه اش به دنیا آمد .

عموحاجی هر سال سرخاک آقا تختی می رفت اما از همان سال مرگ آقا تختی هم با هیچ روزنامه ای مصاحبه نکرده بود.

دو سال من و سالار از هم بی خبر بودیم تا این که آمدم تهران و پیدایش کردم و گفتم اوضاعم خراب است می خواهم بمانم تهران. سالار مرا برد خانه ی عموحاجی و عموحاجی هم طبقه ی بالای خانه ی دروازه دولاب را داد به من. زن عموحاجی مرده بود و بچه هایش هم رفته بودند سرخانه و زندگیشان. یک شب مرا می برد زورخانه ی خراسان و یک شب هم می رفتیم زورخانه ی فرحزاد و ....

و اسمی از کشتی نمی برد. میل گرفتن و کباده کشیدن را از عموحاجی یاد گرفتم. بنده ی خدا دیگر زورش به سنگ نمی رسید.چرخ را از بچگی بلد بودم کسی یادم نداده بود.

 بعضی شب ها سالار هم با ما می آمد اگر مسافر تازه از راه رسیده می گذاشت وزنش جواز همراهی صادر می کرد.

سالار توی یک باشگاه برایم کار درست کرد نوجوان های سیزده و چهارده ساله را تمرین می دادم.

سالار گفته بود که عموحاجی اش رفیق شیش عباس زندی بوده است و تا یک دوره ای پهلوان عباس زندی و آقا تختی و عموحاجی هر جا بودند با هم بودند و کسی نفهمید که چطور شد سه سال قبل از مرگ آقا تختی دیگر کسی این سه تا را با هم ندید.

عموحاجی هر سال سرخاک آقا تختی می رفت اما از همان سال مرگ آقا تختی هم با هیچ روزنامه ای مصاحبه نکرده بود.

عموحاجی از آقا تختی و پهلوان زندی کم سن و سال تر بود. مانده بود توی تیم ملی و چند تایی هم مدال قاره ای و جهانی گرفته بود اما دریغ از یک طلا. فقط یک نقره و  دو برنز جهانی. اما هر جا می رفتیم  از قدیمی ها بودند که عموحاجی را بشناسن.

,حاج عمو, گلریزان, بدهی,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

یک شب که از زورخانه فرحزاد برمی گشتیم ، گفت که نمازت درست نیس جوون. آدمی که قهر کنه صله رحم نکنه به مادر و پدرش سرنزنه نمازش درست نیس.

گفتم حاج عمو!  مادرو پدرم سال هاست که عمرشون رو دادن به شما.من رو شوهر خواهرم بزرگ کرده. گفت باشه به خواهرت زنگ بزن  بگو کجایی.  چیزی نگفتم .

فردای اون شب از زورخونه ی طیب برمی گشتیم گفت نمی خوای بگی چی شده؟ نمی دونم چرا گفتم طلبکار دارم . دروغ گفتم . گفت بدهیت چقدره؟ باز هم نمی دونم چرا گفتم بیست میلیون. گفت شوهر خواهرت نداشت بده ؟ گفتم از فامیل خودشون گرفتم وقتی می گرفتم سفارش کرد که قرض نکنم گوش نکردم حالا هم نمی تونم چیزی بگم.

هفته بعد توی زورخونه ی طیب گلریزون بود رسم گلریزون نیست که بگن کی کمک می خواد و چقدرمی خواهد. گلدونا رو می چرخونن و یه پهلوون کهنه تو دور کردن گلدونا دعا می کنه و صلوات و یا علی از جماعت می گیره و یه وقت می بینی هر کسی سه باردست کرد جیبش و بدون این که بدونه ، مبلغی انداخت توی گلدون و قربت کرد به رضای خدا.

گلریزون که تموم شد برگشتیم خونه. داشتم می رفتم بالا که عموحاجی بقچه ی پولارو داد دستم. گفت نشمردم . رسم نیست بشمریم. گلریزون امشب برای تو بوده .نمی تونستم بگم نمی خوام. ترسیدم بگم دروغ گفتم. ترسیدم بگم راز نگفتنی دارم . ترسیدم بگم درودیوار شهرم من را یاد کسی میندازه که بوی خیانت می ده. ترسیدم بگم فرار کردم. ترسیدم بگم خیال می کردم همه من را با انگشت نشون می دن. پول رو گرفتم. من هم نشمردم باید به یکی می گفتم . یکی مثل سالار.  خود سالار یه مستحق پیدا می کرد که پول گلریزون رو بده دستش.

 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,حاج عمو, گلریزان, بدهی,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
برای آدمی مثل من زندگی در این آسایشگاه سخت است. نه دلبستگی به خانواده ام دارم و نه حتی دلم می خواهد که، در شهر آزادانه بگردم. در شهر آزادانه بگردم که چه بشود؟
,حاج عمو, گلریزان, بدهی,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

چه با کلید چه بی کلید

از وقتی به خانه ی ایوب و فریده برگشتم احساس غریبی می کنم. این ایوب آن کسی نیست که من می شناختم.

منبع :

تمام ناتمام من گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات