حکایت جوانمردان - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد حکایت جوانمردان ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

  1. آکایران :هر قصه را، مغزی هست
  2. قصه را، جهت آ ن مغز آورده اند
  3. نه از بهر دفع  ملامت !
  4. به صورت حکایت، برای آ ن آورده  اند
  5. تا آ ن « غرض » در آ ن بنمایند.
  6. « شمس تبریزی »

,جوانمردی عیاری داستان ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

آکاایران: حکایت جوانمردان

حکایت اول-حضرت علی (ع)، اسوه جوان‌مردی

حکایت : «در خبر است که پیغامبر ـ علیه‌الصلوه و السلام ـ روزی با جمعی نشسته بود. شخصی درآمد و گفت: یا رسول‌الله در فلان خانه مردی و زنی به فساد مشغولند.

بنا به گزارش آکاایران : پیامبر  صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

ایشان را طلب باید داشت و تفحص کردن. چند کس از صحابه در احضار ایشان دستوری خواستند،[ اجازه خواستن] هیچ‌یک را اجازت نداد. امیرالمؤمنین، علی(ع) درآمد. فرمود:

یا علی! تو برو ببین تا این حال راست است یا نه؟

امیرالمؤمنین، علی(ع) بیامد. چون به دَر خانه رسید، چشم بر هم نهاد و در اندرون رفت و دست بر دیوار می‌کشید تا گِرد خانه برگردید و بیرون آمد. چون پیش پیغامبر رسید، گفت:

یا رسول الله! گِرد آن خانه برآمدم، هیچ‌کس را در آنجا ندیدم. پیغامبر(ص) به نور نبوّت بیافت.[ از ماجرا باخبر شد] فرمود که: ‌یا علی! تو جوان‌مرد این امتی». [ تحفه الاخوان فی خصائص الفتیان، ص 230.]

حکایت دوم - جوان‌مردی در سیره امام جعفر صادق(ع)

حکایت: «مردی به مدینه بخفت از حاجیان. چون برخاست، پنداشت که همیان وی بدزدیدند. زود بیرون آمد و امام جعفر صادق ـ علیه‌السلام ـ را دید. اندر وی آویخت و گفت: همیان من تو بردی.

گفت: چند بود اندر وی؟

گفت: هزار دینار.

جعفر او را به سرای خویش آورد و هزار دینار سخت به وی داد. چون مرد با سرای آمد و در خانه شد، همیان وی در خانه بود. به عذر به نزدیک امام جعفر آمد و هزار دینار بازآورد. جعفر دینار فرانستد، گفت:

چیزی که از دست بدادیم، بازنستانیم. مرد پرسید که این کیست؟ گفتند: جعفر صادق(ع)»[ ترجمه رساله قشیریه]

حکایت سوم - عیاری و راستگویی

     چنین گویند که روزی به کوهستان عیاران به هم نشسته بودند. مردی از در اندر آ مد و سلام کرد و گفت: من رسولم، از نزدیک عیاران مرو و شما را سلام همی کنند و همی گویند که: سه مسأ ل? ما را بشنوید؛ اگرجواب دهید، ما راضی میشویم به کهتری شما؛ و اگر جواب صواب ندهید، اقرار دهید به مهتری ما.

گفتند: بگوی.

     گفت: بگویید که جوانمردی چیست؟ و اگر عیاری به راهگذری نشسته باشد، مردی بر وی بگذرد و زمانی بود، مردی با شمشیر از پس وی همی رود به قصد کشتن وی، از این عیار به پرسد که فلان کس بر گذشت؟ این عیار را چه جواب باید داد؟ اگر گوید که نگذشت، دروغ گفته باشد؛ و اگرگوید که گذشت، غمز کرده باشد. و این هر دو در عیار پیشه گی نیست.

     عیاران قهستان چون این مسأ له ها بشنیدند، یک به دیگر نگریستند. مردی در آ ن میان بود به نام فضل همدانی، گفت: من جواب دهم. گفتند: رواست. گفت: اصل جوانمردی آ ن است که هر چه بگویی بکنی، و فرق میان جوانمردی و نا جوانمردی، صبر است. جواب آ ن عیا رآ ن بود که از آ ن جای که نشسته بود، یک قدم فرا تر نشیند و گوید؛ تا من ایدر نشسته ام، کس ایدر نگذشت، تا راست گفته باشد

حکایت چهارم-: فدا کاری شیخ ابوالحسن نوری

     نقل است که بازار نخاس بغداد را آ تش افتاده بود، و خلق بسیار به سوختند. بر یک دکان دو غلام بچ? رومی بودند، سخت صاحب جمال و آ تش گرد ایشان فرو گرفته بود و خداوند غلام می گفت: هر که ایشان را برون آ ورد، هزار دینار مغربی بدهم.

     هیچ کس را زهر? نبود که گرد آ ن گردد. نا گا ه نوری برسید، آ ن دو غلام بچه را دید که فریاد میکردند. گفت: بسم ا لله الرحمان الرحیم، و پای درنهاد، و هر دو را به سلا مت بیرون آ ورد. خداوند غلام هزار دینار مغربی پیش نوری نهاد. نوری گفت: بردارو خدای تعالی را شکر کن که این مرتبت که به ما داده اند، به نا گرفتن داده اند، که ما دنیا را به آ خرت بدل کرده ایم.

حکایت پنجم - جوان‌مردی بی‌ادعا
مورچه

حکایت: «گویند کسی بود و دعوی جوان‌مردی کردی. گروهی از جوان‌مردان به زیارت او آمدند. این مرد گفت:‌ ای غلام! سفره بیار، نیاورد. دو سه بار بگفت، نیاورد. این مردمان در یکدیگر می‌نگریستند، گفتند: جوان‌مردی نبود خدمت فرمودن به کس که چندین‌بار تقاضای سفره باید کرد. غلام هنگامی که سفره آورد، این خواجه وی را گفت: چرا سفره دیر آوردی؟

غلام گفت:‌ مورچه اندر سفره شده بود و از جوان‌مردی نبود، سفره پیش جوان‌مردان آوردن که بر آن مورچه باشد و از جوان‌مردی نبود، مورچه را از سفره بیفکندن‌، بایستادم تا ایشان خود بشدند و سفره بیاوردم. همه گفتند: ‌یا غلام! باریک آوردی؛ چون تویی باید که خدمت جوان‌مردان کند».

حکایت ششم-جوانمردی در خانواده

مردی زنی خواست. پیش از آنکه زن به خانه شوهر آید، ‌وی را آبله برآمد و یک چشم وی به خلل شد.[ دچار آسیب شد] مرد نیز چون آن بشنید، ‌گفت: مرا چشم درد آمد. پس از آن گفت: نابینا شدم. آن زن به خانه وی آوردند و بیست سال با آن زن بود. آن‌گاه زن بمرد. مرد چشم باز کرد، گفتند: ‌این چه حالست؟ گفت: خویشتن نابینا ساخته بودم تا آن زن از من اندوهگن نشود. گفتند: تو بر همه جوان‌مردان سبقت کردی».

حکایت هفتم- بر سفره ی جوانمردان

 روایت کند که شبی سی و چند کس از جوان‌مردان نزد بوالحسن أنطاکی جمع شدند و او را گرده‌یی دو سه نان بود، چندان‌که پنج مرد را دشوار بس باشد. نان‌ها همه پاره کردند و چراغ بکشتند[خاموش کردن چراغ.] و بر سر سفره نشستند تا نان خوردند و هر یکی دهان می‌جنبانید تا دیگران پندارند که همی خورد. چون سفره برداشتند، نان به حال خود بود و هیچ‌یک نخورده بودند جهت ایثار بر دیگران


تحفه الاخوان فی خصائص الفتیان

فتوت نامه

جوامع الحکایات

آیین عیاری و جوانمردی - دکتر یقین

منبع :

حکایت جوانمردان گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات