دستی مرا لرزاند - آکا

آکایران : دستی مرا لرزاند

فقط صندلی جلوی من خالی بود و او مثل آنکه بخواهد کسی زودتر آنرا تصاحب نکند تا وارد شد نگاهکی انداخت و به سمتش دوید، گرچه تنها مسافر آن ایستگاه بود سریع نشست و تا نشست کسی در گوش من فریاد زد:

بنا به گزارش آکاایران : «در امواج عشقت اسیرم»

 لرزیدم .

مضطرب بود و نگاههای نیمه کاره ای به گوشه صورتها یا کنار زانوی مقابلینش می انداخت.

دستم را زیر چانه گذاشته بودم و تظاهر می کردم بیرون را نگاه می کنم اما مردمکم مدام نگاههایش را می پایید. فهمید. نفس عمیقی کشید و سرش را به سمت پنجره چرخاند یعنی« راحتم بگذار» اما دیر شده بود! 

چشمان من به ابروهایش گیر کرده بودند.

ابروانی که معلوم بود یکی از تازه کارترین آرایشگرانی که دانشگاه قبول نشده بودند و از خیاطی به خاطر ریزه کاری هایش متنفرند و آرایشگری را فقط برای آنکه اصلاح مادرشان مجانی تمام شود یاد گرفته اند، ظرف مدت ده دقیقه با گازانبر برداشته است! و با کلی منت 500 تومان کاسبی کرده و دست آخر دختر دلش به این خوش است که:

- مهم نیست، گوشه هایش را خودم با مداد درست می کنم!

اما چون مدادش هم ارثیه خاله ای است که 5 بار آرزوی دختردار شدن را 9 ماه تحمل کرده و سر آخری با آرزویش به گور رفته بود، خیلی سیاه و چرب می کشید و تمام مشقت های بی تاب دختر را که می خواست ابروانی ظریف و امروزی داشته باشد تبدیل به طرح مبهمی از سیم خاردارهای کهنه مرز ایران و افغانستان کرده بود.

نفس نفس ِ پلکهایش الحق بوی سمرقند و بخارا می داد. حیف که ناگهان برگشت و نگاهی تیز به سر کج شده و چشم های یواشکی من انداخت که مجبور شدم سریع به چین مانتوی براقش بیاندازمشان.

کسی در گوشم فریاد زد:

« در امواج عشقت اسیرم»

 هدفون را کمی جابجا کردم اما شانه هایم لرزید .

فهمیده بود چیزی حول و حوش چشمانش گرفتارم کرده. عینک آفتابی اش را از کیفش درآورد. چشم من همانجا کنار کیف روی لبه چین کج مانتوی براقش بود و دیدم عینکش با خجالت بالا می رود.نه از من بلکه از عینک زنی که کنارم بود و یک خورشید تپل طلایی کنار دسته آن ماسیده بود. خورشیدی که خلاف خورشید خانوم های وطنی بیشتر شبیه آقامحمدخان قاجار بود که به زور از سوراخ چادر طلایی اندرونی کریمخان سرک می کشید!

خورشیدی که خلاف خورشید خانوم های وطنی بیشتر شبیه آقامحمدخان قاجار بود که به زور از سوراخ چادر طلایی اندرونی کریمخان سرک می کشید!

عینک بزرگ اما سبک دختر ارزانتر از اصلاح صورتش برایش تمام شده بود. وقتی آنرا می خرید به خودش گفته بود باید مواظب باشم دسته هایش را آرام باز کنم هم زود می شکند و هم صدای پلاستیکی ناجوری دارد.

کسی در گوشم فریاد زد:

« در امواج عشقت اسیرم ...آخر مجلس بلند بگو ...»

 گونه هایم لرزید .

نگاهم روی مانتوی براقش بود و به این فکر می کردم که انگار پارچه اش از لایی های تقلبی خیاط خانه ی پیرزنی است که بسکه دستش رعشه داشته حتی گونی رنگرزی ها را هم برای بریدن و کوک زدن به او نمی دادند. به دستهای پیرزن فکر می کردم که چه چروک و زبر لایی های فاسد شده را توی گونی های بدبو چپانده و به تولیدی ورشکسته ای داده تا با آنها مانتوهای مد روز تنگ هفت و هشت بدوزد شاید چک این ماه پاس شود، که ناگهان دختر دستش را روی زانویش کوبید انگار نگاه من پشه ای است که وزنش استخوان او را می شکند و اگر له نمی شد پشه های دیگر هم از خون کمرنگ تن او می خوردند و مجبور می شد ازین به بعد برای سرخی گونه هایش هم به ماترک خاله اش دستبرد بزند.

کف دستش را روی زانو چرخاند و مطمئن شد دیگر پشه زنده نیست و من تنها یک لحظه دست نحیفش را با آن انگشتر سیاه شده دیدم.

کسی در گوشم فریاد زد

«در امواج عشقت اسیرم                                 تویی سرور و شاه و میرم

هان بلند بگو ... همه ... همه ...

در امواج عشقت اسیرم                                تویی سرور و شاه و میرم

 امیرم علی... »

لبهایم لرزید

از پنجره بیرون را نگاه کردم این بار واقعی. یک هیوندای سان تافه ی دودی کنار اتوبوس در ترافیک ایستاده بود.

دست لطیف کشیده ای روی مانیتور پشت صندلی جلو جواهرات براق یک سرویس برلیان را به بغل دستی اش نشان می داد. تصویر جواهرات تغییر می کرد و انگشتان ظریف که نوک هر کدامشان برق آرام یک خواب صورتی جا مانده بود انگار که برقصند بالا و پایین می رفتند.

همه مجلس در گوشم فریاد زدند:

«در امواج عشقت اسیرم                                  تویی سرور و شاه و میرم

امیرم علی ...علی ...علی... »

تمام تنم لرزید .

نمی دانم کدام دست مرا می لرزاند. دست چروک پیرزن، دست تکیده دختر، دست صورتی زن یا دستی دیگر دستی که می خواست خواب مرا پاره کند دستی که می خواست همه یکدست باشند اما همه فقط در "مجلس" یک صدا شده اند . دستی که دوست داشت همه دست گیر دستهای چروک و نحیف باشند. دست علی (ع) ...

نمی دانم کدام دست مرا می لرزاند. دست چروک پیرزن، دست تکیده دختر، دست صورتی زن یا دستی دیگر دستی که می خواست خواب مرا پاره کند دستی که می خواست همه یکدست باشند اما همه فقط در "مجلس" یک صدا شده اند . دستی که دوست داشت همه دست گیر دستهای چروک و نحیف باشند. دست علی (ع) ...


نویسنده : مریم امامی - بخش ادبیات سایت تبیان

منبع :

اخبار اکاایران