روباه آرزومند - آکا

آکایران :صحنه در تاریکی فرو رفته است. فقط فانوسی که شمعی درون آن قرار دارد، هاله‌ای از نور را بر صحنة نمایش می‌تاباند که متشکل از اجزای زیر است:

بنا به گزارش آکاایران : نیمکتی که روی آن میمونی ـ یک عروسک ـ نشسته است، میمونی، نه‌چندان بزرگ. پاهایش که در واقع دستهای عقبی او هستند، به زمین نمی‌رسد، آنها طوری روی نیمکت قرار گرفته‌اند که گویی پاهای عروسکی، از نیمکت آویزان است.

میمون، لباس قرمز ظریف و مجللی به تن دارد، با دکمه‌هایی از نقره و سردوشی و کلاهی قرمز مانند کلاه دلقکها. در هر سه گوشة این کلاه دلقکی، یک زنگوله به چشم می‌خورد. میمون به یک ارگ دستی زنجیر شده است. یک طبل، که روی دو چرخ سوار است و رنگهای شادی دارد و در فاصله معینی با نیمکت قرار گرفته است. زنجیر به اندازه‌ای که ارگ دستی،‌ نیمکت،‌ میمون و همچنین آن هالة نور را پنهان نکند، بلند است. نیمکت در واقع، روبه‌روی تماشاگران، کمی متمایل به راست صحنه نمایش قرار دارد. [رو به تالار نمایش] روی نیمکت، سمت راست میمون، ‌فانوس قرار دارد. ارگ دستی به شکل مور‌ّب در سمت چپ میمون دیده می‌شود که بیش از نیمکت به جلو صحنه نزدیک است. یک سر زنجیر به قل‍ّاده‌ای فلزی آویخته شده که دور گردن میمون بسته است. روباه از گوشه‌ای از صحنه وارد می‌شود. ابتدا تشخیص ماهیت او دشوار است. چرا که آن قسمت از صحنه در تاریکی است. او جلوی صحنه دور می‌زند و می‌خواهد که از قسمت راست صحنه خارج شود، ‌اما می‌ایستد و میمون را تماشا می‌کند. او پوستین روباهی به تن دارد که روی زمین می‌کشد. موها و سبیل قرمز نوک‌تیزی دارد که فرق آن از میان باز شده است.

روباه {آرام توأم با مکث}: ببین چه کسی را می‌بینم؟! {به نیمکت نزدیک می‌شود} ... در این ساعت، اینجا؟ {مقابل نیمکت می‌ایستد و میمون را بررسی می‌کند.} اجازه هست بنشینم؟

{روباه روی نیمکت در سمت راست طوری می‌نشیند که فانوس بین او و میمون قرار می‌گیرد. او به سمت میمون برمی‌گردد، در حالی که منتظر واکنشی از اوست، واکنشی که قطعاً نشان داده نمی‌شود، روباه مانند میمون چند ثانیه به تماشاگران خیره می‌شود (این حرکت همین یک بار در تمام طول نمایش اتفاق می‌افتد) در سکوت روبه‌روی تماشاگران نشسته است. بعد از چند لحظه، روباه با یک حرکت سریع برای چرخیدن به سمت میمون بدنش را می‌چرخاند.

 

روباه: من واقعاً نمی‌دانم که چه رفتاری باید بکنم. آیا برای گستاخی‌ام یا شاید به دلیل کم‌رویی‌ام از شما پوزش بطلبم؟ همه چیز به شیوه‌ای که شما،‌ با آن روابطمان را می‌سنجید، بستگی دارد. آقای‌ِ ... خانم‌ِ ... {مکث. میمون فقط گوش می‌دهد.} می‌فهمم. من اقرار می‌کنم که داشتن یک نظر روشن و مشخص، خیلی سخت است. اما بالاخره باید دیدگاه مشخصی را در نظر گرفت. اصلاً ما می‌توانیم دو نوع دیدگاه را در نظر بگیریم. یکی دیدگاه اصلی، که متعلق به خودمان است و دیگر ... دیگر ... دیدگاهی که متعلق به حکومت،‌ به حیوانات است.

 

روباه و میمون، هر دو جزء پستانداران خون‌گرم، مهره‌دار و چهارپا هستند. حتی اگر یکی ... یکی ... از ما مثلاً ماهی بودیم، ‌باز هم یک خویشاوندی بین ما، وجود داشت. یک ماهی نه از یک گیاه بیشتر است و نه از یک کانی. اما این مرحله پایین‌تر از خویشاوندی است. گاهی اوقات، بنابر روشی که چیزها، خودشان را معرفی می‌کنند، ‌یا حتی ما خودمان را معرفی می‌کنیم، ‌آنجا،‌ یک آقا یا خانم،‌ کنار کس دیگری نشسته است. من می‌توانستم شما را «برادر» بنامم، یا شاید «خواهر.» البته این بستگی به جنسیت دارد.{مکث} شب خنکی است. {مکث} بالاخره تقریباً خنک شده. من اصلاً نمی‌خواهم اغراق کنم، اما، نمی‌توانیم بیش از این، از چنین خویشاوندی نزدیکی صرف نظر کنیم. {مکث} وانگهی، من سماجت نمی‌کنم. من فقط موضوع را از یک دیدگاه معرفی کردم، یکی از دو دیدگاه ممکن را ... اما اگر ما به روابطمان از این دیدگاه، دقیق‌تر توجه کنیم، ‌که این به موضوعی که پذیرفتیم بستگی دارد. این کم‌رویی با آنچه من به تو ... به شما آقا ... خانم ... خطاب کردم، به حجب و حیا، تغییر می‌کند. خیلی ساده است، حتماً بین خویشاوندان، ‌این ملاحظات اصلاً وجود ندارد،‌ که کمبود روح خانواده هم قلمداد نمی‌شود،‌ این‌طور نیست؟ می‌خواهم داد بزنم {روباه بلند می‌شود و دستهایش را باز می‌کند}

 «سلام، میمون! مرا در آغوش بگیر و ببوس!» {او بی‌حرکت می‌ایستد، از آنجا که میمون هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد، او متوجه ناشیگری خود می‌شود. دوباره می‌نشیند}

 آه! من این را نمی‌خواستم بگویم. {مکث، ‌روباه میمون را نگاه می‌کند} شما لباس ظریف و زیبایی دارید {مکث} بله. در دیدگاه دیگر، این صمیمیت کلاً تغییر خواهد کرد. شما آقای‌ِ ... خانم‌‌ِ ... در مقام یک میمون، یک مخلوق هستید. شاید بتوانم دو پهلو بگویم. آه، به هیچ‌وجه معنای تحقیرآمیزی ندارد. مرا به دلیل به کار بردن این الفاظ، ببخشید، ‌اما برای من، سخت است که الفاظ بهتری برای بیان این نوع موضوع پیدا کنم. از بسیاری جهات، که البته قبلاً هم خدمتتون عرض کردم، شما بدون شک خانم ،من به‌رغم همة اینها،‌ شما را یک خانم خطاب می‌کنم. جرئت نمی‌کنم جنسیتتان را بپرسم، اما ترجیح می‌دهم در نظر بگیرم که با نشانه‌های زنانه سر و کار دارم، این، همیشه راحت‌تر بوده، می‌توانم روی این ملایمت،‌ رفتار و برخورد مادرانة شما که فهمش ساده‌تر است، حساب کنم. بنابراین از بسیاری جهات، شما بدون شک به حکومت حیوانات تعلق دارید.

بله، اما مسئله این است که، آیا شما همانی نیستید که از گونة آدمیان متولد می‌شوید؟ شما یک حلقة واسطه میان حیوان و انسانید. به همان اندازه که بعد حیوانی در شما وجود دارد؛ بعد انسانی نیز به چشم می‌خورد و اگر ما بعد حیوانی شما را فراموش کنیم، از حضور در نزد بعد انسانی شما نیز محروم می‌شویم. مانند شما این قضیه در مورد انسان نیز صادق است. انسان هم یک طبیعت نیمه‌حیوان نیمه‌انسان دارد. یعنی او هم نصف نصف است. اما در رده‌ای دیگر. تفاوت فقط در درجه و مقام تعالی است، چون نیمة اصلی مشترک است. امید دارم که به دلیل مقایسه شما با انسان، آزرده‌خاطر نشده باشید، چون این مقایسه، اشاره دارد به تنها نقص شما در قیاس با آنها. اما به گذشته نگاه کنید: به همة آن نقصها،‌ به تمام پله‌هایی که شما قبلاً با زحمت بالا رفتید، نگاه کنید. برای مثال به من نگاه کنید ... شما بلافاصله برتری خود را در می‌یابید. وانگهی چه کسی مانع ترقی می‌شود؟ حالا که شما به راز ترقی پی بردید، می‌توانید چهار دست و پا، با میل خودتان از پله‌های آن بالا بروید. من حدس می‌زنم که اگر شما الان هیچ کاری نمی‌کنید، به دلایل شخصی است. شاید فقط خسته هستید و می‌خواهید مدتی اینجا روی این نیمکت استراحت کنید، آن هم بعد از تلاشی که می‌بایست برای نیمة حیوانی‌تان انجام می‌دادید. اما بسیار زود، دوباره پیشرفت پ‍ُرافتخارتان را به سوی قالبهای برتر زندگی، از سر می‌گیرید. بدبختانه من نمی‌توانم به همان اندازه درباره خودم خوش‌بین باشم. من فقط یک روباه معمولی، یک حیوان صد درصد هستم و نه نصف نصف، یعنی یک حیوان بدون امید به آینده‌ای بهترم. این دقیقاً همان چیزی است، که حتی اگر ما این چهرة دیگر طبیعتمان را هم مورد توجه قرار دهیم، باز این برتری شما نسبت به من پایدارتر و مستحکم‌تر نشان می‌دهد همچنین که این امید، افقی است برتر از آن چیزی که در دسترس شماست، من، روباهی ساده، تغییرناپذیر، نمی‌توانم به شما بگویم:

,روباه میمون نمایشنامه هنر داستان حیوان انسان,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

 «ارادتمند، خانم.» {او از روی نیمکت برای تعظیم به میمون بلند می‌شود، در وضعیتی که برای بوسیدن دست او جلو آمده است. اما میمون هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد، بنابراین روباه خود را متوجه نیمکت می‌کند.}

 وانگهی، دلیلی که ما را از هم جدا می‌سازد و به همان اندازه هم متحدمان می‌کند، همین حضور تنهای شماست. سر و وضع شما و موقعیتتان در حالی‌که من شما را پیدا کردم! همان ویژگیهایی هستند که واقعاً هیچ حیوانی ندارد. من به جز پوست روباه هیچ چیز ندارم. شما،‌ لباس انسانی پوشیدید و این لباسی نیست که فقط برای محافظت از سرما باشد و به زحمت اصلاح ساختار زیست‌شناختی خود و انطباق دادن طبیعت خود با آن، صرفاً برای پوشیدن لباس انسانی، بیرزد. لباس شما یک ویژگی نمادین دارد، که تصوری مبهم را نشان می‌دهد و بنابراین منحصراً انسانی است. رنگ ارغوانی، رنگ پادشاهان است و رنگی سرشار از شور و هیجان. نقره نشان ارزش است و سردوشی مقام و شهامت را بیان می‌کند. حتی کلاه شما، که نماد بذله‌گویی است و به نوعی نماد شوخ‌طبعی است، مشخصة شخصیتی است که گواهی بر انسانیت شما می‌دهد و آنکه اینها، همه برای ما، حیوانات دست‌نیافتنی است. این مسئله (او زنجیر را که به وسیلة آن میمون به ارگ دستی وصل شده، ‌لمس می‌کند.) در مورد خلقت انسان نیز، صادق است. این زنجیر اتصال را بیان می‌کند و بنابراین، مقوله‌ای است که برای حیوانات اهلی که در میان درک و شعور انسانی متولد می‌شوند،‌ شناخته شده است و فقط برای آنان استفاده دارد. حیوانات، آن را می‌شناسند و فقط برای آنان قابل درک است.

زنجیرها، حلقه‌ها، میله‌ها و گره‌ها، دلیل درکی بی ‌چون و چرا هستند،‌ بنابراین، اینها همه یک محدودیت عمدی، نیتی عمدی و محرومیت خود‌خواسته، از آزادی را بیان می‌کنند. بنابراین شما برای چه در بند هستید؟ اتصال به معنای واقعی، معنایی است که مستلزم یک مفهوم والاست، که دلبستگی معنوی را بیان می‌کند، شما برای بهره بردن نیست که زنجیر شدید، مثل یک سگ، با همه احترامی که من برای شما قائل هستم، که برای محافظت از حیاط به لانه‌اش بسته شده، یا مانند یک اسب که در میدان سوارکاری کاربرد دارد. شما برای دلیلی فراتر از بهره‌کشی بسته شده‌اید و مانند ما که آن را می‌دانیم، فقط کسی که حیوان نیست امکان و لیاقت وقف‌ِ چیز‌ِ بی‌فایده شدن را دارد. شما به موسیقی زنجیر شده‌اید. ببخشید، اجازه دارم؟ {روباه بلند می‌شود و اهرم ارگ دستی را می‌چرخاند سونات اصلی موتزارت را می‌شنویم}

موسیقی ناب‌ترین هنر است، چرا که هیچ‌چیز به جز آنچه را که هست، بیان نمی‌کند. عالی‌تر از ادبیات که، حتی اگر مادیت هم نداشته باشد، از قوانین مبارزه برای زیستن، پیروی می‌کند، تعالی در مبارزه برای کمال مطلوب، بسیار عالی‌تر از نقاشی و مجسمه‌سازی است، که ناگزیرند از شکل و تصویر استفاده کنند و بنابراین یک مادی‌گرایی را حفظ می‌کنند. موسیقی این هنر ناب که آخرین آثار بردگی آن را نیز از بین برده‌اند، به تصویر و گفتار تحویل داده شده، این دو نگهبان سختگیر همة آگاهیها، مانند نگهبانان زندان هستند، که به زندانیها غذا می‌دهند اما در واقع آنجا هستند که آنها فرار نکنند. این همان دلیلی است که من به موسیقی گوش می‌دهم، برای آنکه آگاهیهایی، فراتر از روباه بودن به جنگ آورم. من تولد خودم را در جهت رسیدن به تکاملی دست‌نیافتنی، احساس می‌کنم. نگاه من، بسیار بلندیها را دیده است. اما افسوس که فقط نگاهم ... {او اهرم را متوقف می‌کند، سونات ساکت می‌شود} و من می‌گریم. {او روی نیمکت می‌نشیند} مرا ببخشید. اما شما نمی‌توانید حال کسی را درک کنید که در پایین نردبان ترقی، جا مانده است. موسیقی، برای من مانند گودالی است که مرا از مخلوقات بسیار فراتر از خودم، جدا می‌کند. حالا، من مطمئنم که چیزهای زیادی وجود دارند که از آنچه ما را با هم متحد کرده است، جدا می‌کنند. بله، بین من و شما، یک گودال وجود دارد. شما جهش بزرگ ترقی را انجام نداده‌اید. اما من،‌ من فقط یک حیوانم. {مکث} سردتان نیست؟ {مکث} شما دیگر ب‍ُعد حیوانی خودتان را به یاد نمی‌آورید. وانگهی زمانی که شما فقط حیوان بودید، زندگی هنوز برای حیوانات از نظر اخلاقی و مادی قابل تحمل بود. طبیعت یگانه واقعیت و تنها راه ممکن برای زیستن بود. حیوان بودن شرمندگی نداشت و زنده ‌ماندن نشان‌دهندة میزان سختیها نبود. انسان، ‌مقام والای خود را، ستایش نمی‌کرد و خود را اشرف مخلوقات نمی‌نامید. قلمرو انسان، که در آن زمان هنوز وجود نداشت، به ثروتهای طبیعی هنوز دستبرد نزده بود. اما امروزه همه چیز برای ما حیوانات،‌ سخت شده است. تمدن جای طبیعت را گرفته، محدودیت بیش از حد امکان، زنده بودن را از ما گرفته و فرهنگ ما را دچار عقدة خودکم‌بینی، کرده است.

پیش از این ما همه در حرکتی یکسان بودیم، چرا بعضیها آن‌قدر زیاد موفق می‌شوند؛ در حالی که دیگران در همان مرحله‌ای که یک میلیارد سال پیش هم در آن بوده‌اند، درجا می‌زنند؟ چرا شما هم‌اکنون دستگاهی خودکار با ظاهر انسانی هستید و من نه؟ این سؤالی است که من جوابش را نمی‌دانم. من شبها پرسه می‌زنم، تعقیب می‌شوم و خودم هم در تعقیب غذا هستم، من پرسشی بی‌وقفه در سرم طنین می‌اندازد که «چرا، چرا، چرا؟» {آواز خروسی را می‌شنویم} سپیده مثل هر روز از راه می‌رسد، اما برای من شب، هنوز تمام نشده است. شب در زندگی طبیعی، هاله در زندگی زیست‌شناختی، فشار غریزة کورکورانه، نفرت‌ِ ترس و گرسنگی، فرار و شکار است. اینها برای من، نشانة فلق روح، درخشش ملکوتی عقلانی، روشنی آگاهی پیشرفته، شعور و یا چیزی فراتر از شعور نیست. اینها، برای من به معنای روح نیست. روح! چرا من نمی‌توانم روح داشته باشم؟ {روباه از روی نیمکت بلند می‌شود. در یک آن، روبه‌روی تماشاگران می‌ایستد. سپس به سمت میمون برمی‌گردد.} شما راز را می‌دانید. شما در نیمه راه هستید، در میان ما کارگران خلقت و انسان که اشرف مخلوقات است. شما می‌دانید چه کار کنید که برای همیشه پایین این نردبان باقی نمانید. من از شما استدعا دارم این راز را برای من هم فاش کنید. به یادگار از آنچه که بین ما گذشت، برای دلسوزی، برای خویشاوندی فقیر، که من هستم، برای بهتر ترقی کردن، آیا ترقی تنها قاعده و یگانه دین واقعی و تنها معنای جهان نیست؟ مگر ترقی، به درجات عالی رسیدن و بیش از پیش ارتقا یافتن، تنها و یگانه هدف نیست و تنها دلیل زندگی نیست؟ در این مورد، شما حق ندارید جواب رد بدهید، ما با هم قدم برمی‌داریم و شما یک انسان می‌شوید و من یک میمون. سپس وقتی که انسان فرشته می‌شود، این منم که جای انسان را می‌گیرم و این تمام نمی‌شود در مرحلة بعد دگرگونی ممکن است که ما دوباره همدیگر را نشناسیم.

ملک مقر‌ّب، فرشتة درگاه، به حد اعلی‌ بالا می‌روند. پس اول انسان، بعد شما و من پس از شما.

هنوز شب است، اما در یک لحظه خورشید بالا می‌آید. این بهترین فرصت است، اکنون بهترین فرصت برای فاش کردن این راز است. حتماً با من موافقید که روشنایی فانوس با نور خورشید اشتباه می‌شود. {روباه فانوس را برمی‌دارد و آن را خاموش می‌کند، حالا صحنه کاملاً تاریک است} تاریکی با رازداری سازگاری دارد و سپیدة صبح برملاکنندة همة رازها خواهد بود. ما تنها هستیم، اما در یک لحظه ناگهان ممکن است انسان، پسر عمویتان، هوادار شما، قی‍ّم شما ظاهر شود. انسان نسبت به رازش حسود است. او ترجیح می‌دهد که اشرف مخلوقات باقی بماند، همان وعده‌ای که در زمان پیدایش به او داده شده است:

 « ... که او فرمان می‌راند بر ماهیهای دریا، پرندگان آسمان، حیوانات، همة زمین و همة جانوران کوچکی که روی زمین می‌جنبند!»

 انسان نمی‌خواهد ماهیها، پرندگان، جانوران کوچک و حیوانات از راز انسان شدنش چیزی بدانند. اما شما، شما آن راز را می‌دانید. هنوز وقت هست که شما آن را برای من فاش کنید. پیش از آنکه انسان برسد و مانع شما بشود. انسان نسبت به انسان بودنش حسود است. انسان اشرف مخلوقات است، انسان شکل بسیار رفیع و والا در این دنیاست. آن را به من بگویید. من می‌خواهم انسان شوم، من! {آواز خروس برای سومین بار طنین می‌اندازد. صحنه حالا کاملاً روشن است و همه چیز آشکار می‌شود. روی زمین مجله‌های پاره‌شده، بطریها و قوطیهای کنسرو خالی وجود دارد. در عمق، کمی به سمت چپ در دید ـ تالار نمایش ـ یک درخت خشکیده است. به درخت، نوازندة ارگ دستی آویخته شده است. {به خوبی روشن است که تماشاگران قبلاً حضور چوبة دار را در صحنة دوم ندیده‌اند. اگر تنظیم نورپردازی ناشیانه و ناکافی است، می‌توانیم چوبة دار را زیر پارچه نازک مشکی پنهان کنیم و در لحظه ورود در بیاوریم.} یک کلاه بزرگ ساحلی روی صورتش است که آن را پنهان می‌کند. کتی بلند و بدقواره، فرسوده و بی ‌رنگ و رو، یک شال بلند با رنگ نسبتاً شاد گردنش را پوشانده و روی بدن بلند و بی‌حرکت او افتاده است. روباه مقابل میمون قرار دارد و صورتش به سمت چوبه دار برگشته است. او یک لحظه به چوبة دار، نگاه می‌کند. در طول آن لحظه نور به حداکثر روشنایی می‌رسد و ثابت می‌ماند. خوب، من می‌روم. {او از گوشه‌ای از صحنه خارج می‌شود.}


منبع :

روباه آرزومند گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات