عروسکم اسم جدیدش را دوست ندارد - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد عروسکم اسم جدیدش را دوست ندارد ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :چی فکر کردی؟ خیالات برت داشته ! برای چی باید از تو بترسم؟ همین دیشب رفتم قبرستون، تا خود صبح تو قبر خوابیدم. هفته ی پیش کلید باغ جعفر رو گرفتم و تک و تنها تا صبح توی قفس سگ هاش خوابیدم .

عروسکم اسم جدیدش را دوست ندارد
,سگ , تاریکی , فوبیا ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

آکاایران: عروسکم اسم جدیدش را دوست ندارد

حالا تو می خوای من رو بترسونی؟ کور خوندی! تو آموزشی تجدید دوره شدم،  نترسیدم ،هم خدمتیم از دکل پنجاه متری خواست خودش رو پرت کنه نترسیدم حالا تو چی میخوای من رو بترسونی؟

یادته؟ تازه کارتوی ساختمون نیاورون رو شروع کرده بودیم؟ برق کاره نازکرد که با این دستمزد کار نمی کنه. گفت خطرناکه، گفت که با این همه سابقه تو برقکاری از این که این همه کابل لخت رو زیر بارون بخواد ببره روی پشت بوم می ترسه. اما من چی؟ ترسیدم؟ نترسیدم وایسادی کنار و مث همیشه شات و شوت کردی که این کارو بکنید! نه این کارو بکنید. تا توبه خودت بجنبی، طرح وایده بدی رفتم زیربارون و همه ی کارها رو راس و ریس کردم. می دونی چرا برق من رو نگرفت؟ چون نترسیدم. می دونی سگهای باغ جعفر چرا من رو نمی گیرن؟ چون نمی ترسم حالا به خاطریه چک صد میلیونی من رو می ترسونی؟ چکی که اصلا دخلی به من نداشت چیکارم می کنن می خوان برام حکم جلب بگیرن؟ بگیرن! می خوان بندازنم زندون؟ بندازن! می خوان مردم پشت سرم حرف بزنن؟ بزنن!

من ککمم نمی گزه. باز هم پاش بیفته واسه رفیق همه کار می کنم برای رفیق چک می کشم پشت سفته ش رو امضا می کنم. من همین طوریم. تو این جوری نباش.

دیشب که بعد از یه سال تازه از کاشان رسیده بودم داشتم با بچه ها بازی می کردم که زنگ خونه رو زدن، آیفون رو جواب دادم. یه نفر از پشت آیفون اسمم رو برد. گفت که برم پایین. رفتم دم در. کسی بود که اصلا نمی شناختمش ولی اون من رو خوب می شناخت وادارم کرد که شبونه زن و بچه رو ول کنم و باهاش برم گفت که از زمان خدمت دنبالم بوده گفت که وقتی خدمتم تموم شد و تو شرکت ساختمونی مشغول شدم حواسش به من بوده.

اون روز بارونی که برق کشی ساختمون قدیمی رو انجام دادم هم مراقبم بوده نه این که مواظبت کنه منظورش این بود که من رو زیر نظر داشته.

دیشب جای خاصی نرفتیم تا خود صبح همون نزدیکای خونه قدم زدیم دم صبح بودکه گفت دیگه خسته س خوابش میاد.

دیشب که بعد از یه سال تازه از کاشان رسیده بودم داشتم با بچه ها بازی می کردم که زنگ خونه رو زدن، آیفون رو جواب دادم. یه نفر از پشت آیفون اسمم رو برد. گفت که برم پایین. رفتم دم در. کسی بود که اصلا نمی شناختمش ولی اون من رو خوب می شناخت وادارم کرد که شبونه زن و بچه رو ول کنم و باهاش برم

گفت که بهتره برم خونه. رسیدم خونه. همه خواب بودن. هیشکی منتظرم نشده بود. چراغ اتاق رو که روشن کردم زنم اصلا نگفت کجا رفتی؟ کی بود زنگ زد؟ تو این سرما با دمپایی با لباس تو خونه تا این وقت صبح کجا بودی؟ فقط گفت برگشتی؟ من هم گفتم آره! برگشتم! می دونی که من که از هیچی نمی ترسم بیام از زنم بترسم. گرفتم خوابیدم. نزدیک ظهر بود. دختر کوچیکه فقط خونه بود. اون دو تای دیگه رفته بودن مدرسه. دختر کوچیکه اومده بود پیشم. یه عروسک بی ریخت هم بغلش بود. دخترم داشت از روابطش با عروسکش می گفت. زنم حواسش نبود که من میشنوم داشت به تو تلفن می کرد که من بعد یه سال اومدم بعد مث خلا رفتم به آیفونی که زنگ نخورده جواب دادم و بعد هم تا صبح رفتم بیرون. دخترم می گفت که عروسکش هر چند وقت یه بار اسمش رو عوض می کنه و دخترم اینبار آخر بهش تذکر داده که اگر بخواد اسمش رو عوض کنه، باید با اجازه ی بزرگترهاش یعنی دخترم باشه. گفت که اسم دخترش رو گذاشته لیانا، اما عروسک مدام نق می زنه، می گه این اسم رو دوست ندارم. زنم داشت با تلفن حرف می زد به تو می گفت که بیای و من رو ببری. می گفت که نمی تونه نگهم داره می گفت که اگه تو رفیقشی اگه شریکشی باید یه کاری بکنی. حالا تو اومدی من رو از چی میترسونی؟ از چک هایی که دست مردم دارم؟ من هیچ جا نمیام. دیگه باید تو خونه م باشم. دختر کوچیکه مث خودم می مونه .مث من که شبیه بابام بودم. دختر کوچیکه می گه شاید عروسکش از من حرف شنوی داشته باشه میگه اگه من چند روزی خونه باشم عروسک قبول می کنه که این اسم جدیده اسم خوبیه. دیگه نباید لیانا رو تغییر بده.

مجتبی شاعری  

بخش ادبیات تبیان

لینک های مرتبط:

عادت دوست‌داشتن تو 

پینوکیو دروغ بگو!

قصه‌هایی که دوره‌ات می کنند

 

,سگ , تاریکی , فوبیا ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
صدای عزیز از ته چاه می آمد ، نه مثل ضرب المثلش . بلند بلند . انگار که یک نفر کنار دستت ، داد بزند . صدای عزیز از ته چاه می آمد و همه ی ما عاجز بودیم از این که کاری برایش بکنیم .
,سگ , تاریکی , فوبیا ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

حکایت مردمی بدون باران

همه چیز خوب پیش می رفت . همه چیز خوب پیش می رفت و اعضای گروه هم برای هدفی که متحدشان کرده بود ، امید داشتند . سرپرست ها ، مدیرها ، کارگرها و همه ی مردمی که از کنارشان عبور می کردند .
,سگ , تاریکی , فوبیا ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

شهر خاموش لیانا

مردم لیانا چراغ هایشان وچترهایشان و هر آن چه که از آن خاطره داشتند ، آوردند وسط میدان بزرگ شهر . جمع کردند روی ازدحام اندیشه ای که در حال فروپاشی بود

منبع :

عروسکم اسم جدیدش را دوست ندارد گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات