میانجیگران - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد میانجیگران ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران : اشاره :

  1. هکتور هیو مانرو
(ساقی)در 18 دسامبر 1870 در آکیاب برمه به دنیا آمد. وی در انگلستان به کشیدن طرح ها و کاریکاتورهای سیاسی در روزنامه پرداخت و  این طرح ها را با نام مستعار «ساقی» که بر گرفته از رباعیات« خیام» است امضا می کرد. طنز تلخ و گزنده ی ساقی در اثرش «حیوانات و ابَر حیوانات» به خوبی منعکس شده است. وی در 13 نوامبر 1916 در جنگ جهانی اول در حین عملیات کشته شد .

 

شبی از شب های زمستان در جنگلی مملو از رستنی های گوناگون, جایی در کوره راه های شرقی سلسله جبال کارپات, مردی گوش به زنگ و چشم به راه ایستاده بود, گویی منتظر بودحیوان جنگلی درنده ای پیش رویش ظاهر شود و سپس در تیررس اسلحه اش قرار گیرد ولی شکاری که او چار چشمی در کمینش ایستاده بود,  از آن هایی نبود که بر اساس راهنمای شکار, قانونی و مناسب تعقیب باشد؛ اولریک فون گرادویتز جنگل تاریک را در پی دشمن قسم خورده اش می گشت .

بنا به گزارش آکاایران : زمین های جنگلی گرادویتز, فراخ و پر از شکار بود؛ اهمیت باریکه ی پرشیب چمنزاری که اطراف جنگل را پوشانده بود به خاطر شکاری که پناه می داد و امکانی که برای تیراندازی فراهم می کرد نبود, ولی در محدوده ی املاک ارضی صاحبش, با غیرت و تعصب بیشتری حفاظت می شد.

در روزگار پدربزرگش, طی دعوای قانونی مشهوری, آن تکه زمین را از مالکیت غیر قانونی یکی از خانواده های خرده مالک مجاور در آورده بودند؛ این طرف خلع ید شده هیچ گاه به تصمیم دادگاه تن نداده بودند و از آن پس دوره ای از درگیری های طولانی و تجاوزگرانه و رسوایی های دیگری از این دست, روابط سه نسل از این خانواده ها را تیره کرده بود. از زمانی که اولریک سرپرست خانواده اش شده بود, این کینه بیشتر حالت شخصی پیدا کرده بود؛ اولریک از گئورگ نعیم بی نهایت نفرت داشت و سایه اش را با تیر می زد؛

گئورگ نعیم, شکاردزد خستگی ناپذیری که وارث این درگیری و پیش قراول حمله به جنگل مرزی ما بِه النّزاع بود. اگر کینه ی شخصی این دو, سد راه نمی شد, شاید غائله ختم می شد؛ از کودکی به خون هم تشنه بودند و در بزرگسالی آرزوی بدبختی یکدیگر را می کردند؛

و اولریک در این شب زمستانی که توفان همچون تازیانه فرود می آمد, افرادش را گماشته بود تا جنگل تاریک را بگردند, آن هم نه در پی شکار چهارپا, بلکه برای یافتن دزدان ولگردی که به ظن او در مرز جنگل پرسه می زدند. غزال هایی که در طی باد و بوران معمولآ در گودال های مسقف پناه می گرفتند, امشب مثل موجودات رانده شده به هر سو می دویدند, و میان جانورانی که عادت داشتند در این موقع از شب بخوابند, بی قراری و اضطراب موج می زد. قطعآ عنصر مزاحمی در جنگل بود و اولریک حدس می زد این موضوع از کجا آب می خورد .

اولریک از نگهبانانی که در کمینگاه بالای کوه گماشته بود جدا شد و در میان لاشبرگ های در هم تنیده ی جنگلی, به سرعت سرازیری را پشت سر گذاشت. از لابلای تنه ی درختان دید می زد و به زوزه و صفیر باد و صدای بی تاب به هم خوردن شاخه ها گوش می داد تا مگر نشانه ای از غارتگران بیابد. چه می شد اگر در این شب ناآرام, در این مکان تاریک و دورافتاده, تن به تن و بدون هیچ شاهدی با گئورگ نعیم رو دررو می شد – بزرگترین آرزویش همین بود؛ تا اینکه پس از چرخیدن دور تنه ی راش تنومندی, با همان کسی که دنبالش می گشت رو به رو شد .

جنگل

این دو دشمن دیرینه لحظه ی دیرپایی را در سکوت, چشم در چشم هم دوختند. در دست هر ،کدام تفنگی بود, و نفرتی در دل و سودای کشتن دیگری در سر. پس از گذشت یک عمر فرصتی دست داده بود تا به خشم و غضب خویش جامه ی عمل بپوشانند. اما آدمی که تحت قوانین تمدنی دست و پاگیر بار آمده, مگر در هنگام دفاع از ناموس و شرفش, نمی تواند عزمش را جزم کند تا با خونسردی و بدون گفتگو همسایه اش را از پای در آورد. اما قبل از اینکه لحظه ی تردید, به واکنشی منجر شود, قهر طبیعت دامنگیرشان شد و هر دو را نعش بر زمین کرد. در اثر زوزه ی هراس انگیز طوفان, بر فراز سرشان صدای شکستن و خرد شدن چیزی آمد, اما قبل از اینکه بتوانند از معرکه در بروند توده ای از راش بر سرشان خراب شد.اولریک فون گرادویتز دراز به دراز روی زمین افتاده بود, یک دستش بی حس شده بود و به همان کرختی با دست دیگرش به شاخه های در هم و جناغی چنگ می انداخت؛ .هر دو پایش هم زیر توده ی انباشته ی راش مدفون شده بود. پوتین های شکاری زمختش پاهایش را از خطر تکه تکه شدن نجات داده بود ولی معلوم بود با وجود جدی نبودن شکستگی هایش, نمی تواند از جایش تکان بخورد مگر اینکه کسی می آمد و از آن وضعیت رهایش می کرد. یکی از شاخه های فروآمده, پوست صورتش را زخمی کرده بود ولی قبل از اینکه بتواند کاملآ ببیند چه بلایی به سرش آمده, می بایست پلک زنان قطره های خون را از اطراف مژه هایش دور می ریخت.

در کنارش, آنقدر نزدیک که در شرایط عادی می توانست لمسش کند, گئورگ نعیم نیمه جان افتاده بود و دست و پا می زد ولی مثل خود او دست و پا بسته و بی پناه بود. کلافی از شاخه های متلاشی در اطرافشان پراکنده بود اولریک, تسکین یافته از اینکه زنده مانده بود و آزرده از گرفتار شدن در چنین وضعیتی , آمیزه ای عجیب از شکرگزاری های زاهدانه و نفرین های زننده به لب آورد. گئورگ که خون, بگویی نگویی چشمانش را کور کرده بود, لحظه ای دست از تقلا کشید و گوش هایش را تیز کرد, سپس خنده ای کوتاه سر داد و فریاد زد: «از قرار معلوم هنوز زنده ای, اما به هر حال گرفتار که شده ای. زود هم به دام افتادی. هه, واقعآ که خنده داره. اولریک فونگرادویتز توی جنگلی که بالا کشیده گرفتار شده. به این می گن عدالت.» و دوباره از روی بی رحمی و تمسخر خندید .

اولریک در جواب گفت: «من توی جنگل خودم گرفتار شده ام. وقتی افرادم برای نجات دادنمون سر برسن, با خودت میگی ای کاش تو وضع و حال بهتری دستگیر می شدی, نه در حال پرسه زدن تو زمینای همسایه ات. خجالت آوره .»

گئورگ لحظه ای ساکت بود و بعد به آرامی گفت: « فکر می کنی افرادت چیزی برای نجات دادن پیدا می کنن؟ من هم امشب افرادمو توی جنگل, بغل گوش خودم مستقر کرده ام, اونا اول می رسن و نجاتم می دن. اونقدرا هم ناشی نیستن که وقتی منو از زیر این شاخه های لعنتی بیرون آوردن, نتونن همه شو بریزن سر تو. افرادت جسدت رو زیر ویرونه های یه درخت راش پیدا می کنن. به خاطر تشریفات هم که شده نامه ی تسلیتی واسه خونواده ات می فرستم .»

اولریک ددمنشانه گفت: «نکته ی خوبیه. من به افرادم دستور داده ام بعد از ده دقیقه راه بیفتن, هفت تاشون هم حتمآ تا حالا حرکت کرده ان , وقتی هم منو از این زیر بیرون کشیدن اون نکته رو فراموش نمی کنم. من هم فکر نمی کنم بتونم پیام تسلیت شایسته ای رو برای خونواده ات بفرستم, چون هر چی باشه تو در حال پرسه زدن توی زمینای من بودی که مردی .»

گئورگ غرولندکنان گفت: «خیلی خب, پس این جنگ رو تا پای مرگ ادامه می دیم. من و تو و افرادمون, بدون هیچ میانجی فلان فلان شده ای. اولریک فون گرادویتز مرگ بر تو, لعنت به تو .»

«ارزونی خودت گئورگ نعیم, دزد جنگلی, شکارقاپ.»

جنگل

هر دو با تلخی شکست احتمالی صحبت می کردند چون می دانستند مدتی طول خواهد کشید تا افرادشان بگردند و آن ها را پیدا کنند؛ فقط بخت و اقبال می دانست که کدام گروه نخست در صحنه حاضر می شود .

تسلیم شده بودند و دیگر برای رهایی از توده ای که اسیرشان کرده بود بیهوده تقلا نمی کردند. اولریک تمام تلاشش را کرد تا دست نیمه آزادش را به جیب بیرونی کتش برساند و قمقمه ی مشروبش را بیرون بیاورد. اما تازه وقتی این کار را انجام داد, مدت زیادی طولکشید تا سر قمقمه را باز کرد و مقداری از آن را سر کشید. ولی عجب شربت گوارایی بود !زمستان ملایمی بود ولی با این حال برف اندکی به زمین نشسته بود و با اینکه سرما خاصیت این فصل بود، ولی آن دو گرفتار, به خاطر سرما نبود که به خود می لرزیدند؛  او با حالتی ناشی از غلیان ترحم و دلسوزی نگاهی به کنارش انداخت, جایی که دشمنش آرمیده بود و ناله های درد و خستگی ازلب های به هم دوخته اش به گوش می رسید  .

اولریک ناگهان پرسید: «اگه این قمقمه رو برات پرت کنم, می تونی بگیریش؟  حال آدمو جا میاره. بزنیم به سلامتی, حتی اگه قرار باشه امشب یکی از ماها بمیره .»

گئورگ گفت: « من به زور می تونم چیزی ببینم؛ خون زیادی دور چشمام ماسیده, تازه من

هیچ وقت با دشمنم شراب نمی خورم .»

اولریک لحظاتی در سکوت بود و درازکش به زوزه ی خسته ی باد گوش فرا می داد. فکری داشت آرام آرام در ذهنش نقش می بست, و نگاه کردن به مردی که سخت با درد و خستگی دست و پنجه نرم می کرد, این فکرش را قوت می بخشید. با درد و ضعفی که خود اولریک هم حس می کرد, آن تنفر شدید دیرین انگار داشت آهسته آهسته رنگ می باخت. بدون معطلی گفت: «همسایه, اگه افراد تو زودتر رسیدن هر کاری که عشقت کشید بکن. پیمان منصفانه ای بود. و اما من, من تصمیمم رو عوض کردم. اگه افراد من زودتر برسن باید اول تو رو نجات بدن و تو رو مهمون من بدونن. تموم عمرمون مثل دو تا جونور به جون هم افتادیم, اون هم سر این قطعه جنگل لامسّبی که درختاش تاب وزش یه نسیم رو هم ندارن .امشب که اینجا افتاده ام و با خودم فکر می کنم, به نظرم می رسه خیلی نادون بوده ایم. تو زندگی کارهای بهتر از جار و جنجال سر دعواهای مرزی هم هست. همسایه, اگه کمکم کنی این اختلاف کهنه رو فراموش کنیم, اونوقت من هم تو رو دوست خودم می دونم .»

گئورگ نعیم آنقدر ساکت ماند که اولریک فکر کرد شاید زیر درد زخم هایش غش کرده است. سپس گئورگ آرام و بریده بریده گفت: « فکرشو بکن, اگه با هم وارد میدون بازارچه شیم مردم چه جوری بهمون زل می زنن و پچ پچ می کنن. هیچ احدی به یاد نداره نعیم و فون گرادویتز رو دیده باشه که مثه دو تا رفیق با هم حرف زده باشن. راستی, اگه همین امشب دعوامون رو تموم کنیم نمی دونی چه صلح و صفایی بین جنگل نشینا برقرار میشه .اگه بخوایم مردم رو با هم آشتی بدیم هیچ کس نیست که موی دماغمون بشه, سر و کله ی هیچ مزاحمی هم پیدا نمی شه... تو هم میای و شب سیلوستر رو زیر سقف خونه ی من می گذرونی. اونوقت من هم یه روز عید میام به قلعه ات و دلی از عزا در میارم... دیگه هیچ وقت توی زمینات تیراندازی نمی کنم مگه اینکه دعوتم کنی؛ من هم دعوتت می کنم با هم بریم پایین سمت مرداب, شکار پرنده های وحشی. توی تموم ییلاقات کسی نیس که بتونه مانع آشتی کردن ما بشه. تموم عمرم, جز نفرت از تو, به چیز دیگه ای فکر نمی کردم, اما گمونم تو همین نیم ساعت گذشته نظرم درباره ی خیلی چیزا عوض شده. تازه تو بهم نوشیدنی تعارف کردی... اولریک فون گرادویتز, من دیگه رفیقتم .»

مدتی ساکت بودند و تغییرات حاصل از این مصالحه ی عجیب و غریب را در ذهن مرور می کردند. در جنگل سرد و تاریک که باد از لابلای شاخه های لخت به طور پراکنده هجوم می آورد و دور تنه ی درختان صفیر می کشید, منتظر بودند کمکی برسد و از این وضعیت نجاتشان دهد و فریادرسشان باشد. هر کدام آهسته در دلش دعا می کرد افرادش زودتر برسند ،تا شاید بتواند زودتر تفقد خود را نسبت به دشمنی که اکنون به یک دوست مبدل شده بود ابراز کند .

پس از اینکه باد لحظه ای از تب و تاب افتاد,اولریک زود سکوت را شکست و گفت: «بیا کمک بخوایم. شاید توی این سکوت, کسی صدامون رو بشنوه .»

گئورگ گفت: « صدامون از میون درختا و بوته ها به جایی نمی رسه. اما امتحانش مجانیه پس با هم داد می زنیم .»

همچون شکارچی ها فریادی ممتد سر دادند .

اولریک پاسخی نشنید و سپس گفت: « یه بار دیگه... اون دفعه یه صداهایی شنیدم .»

گئورگ خس خس کنان گفت: « من که جز صدای این باد طاعونی هیچ چیز دیگه ای نشنیدم.»

دوباره برای دقایقی سکوت حکمفرما شد و سپس اولریک شادمانه فریاد زد: « عده ای رو می بینم که از توی جنگل به این طرف میان. از همون کوهی میان که من اومدم .»

با تمام وجود فریاد زدند .

اولریک فریاد زنان گفت: « صدامون رو می شنون! وایساده ان.حالا می بیننمون. دارن از بالای تپه یه راس سرازیر می شن طرف ما .»

گرگ

گئورگ

پرسید: «چندتان؟ »

اولریک جواب داد: «خوب نمی تونم ببینم. ولی گمونم نه یا ده تا .»

گئورگ گفت: « پس لابد افراد توئن. افراد من هفت تا بیشتر نبودن .»

اولریک با خوشحالی گفت: « دارن با سرعت تموم میان. دمتون گرم بچه ها .»

گئورگ پرسید: « افراد توئن؟ افراد توئن؟» بی صبرانه این سؤال را تکرار می کرد و اولریک جواب نمی داد .

اولریک با خنده ی ابلهانه و ناشمرده ی آدمی که از ترسی دردناک وارفته باشد گفت:« نه »

گئورگ بلافاصله گفت: « اونا کین؟» به چشم هایش فشار می آورد تا چیزی را که شاید همسایه اش واضح ندیده بود, ببیند .

«گرگ اَن»


هکتور هیو مانرو (ساقی ) / ترجمه : محمد حیاتی ، زانیار نقشبندی 

تنظیم : بخش ادبیات تبیان

منبع :

میانجیگران گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات