سه داستانک - آکا

آکایران :سه بیمار در مطب دکتر درحال گفت وگو با هم بودند. هر سه جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند و دکتر به هر سه گفته بود بر اساس این آزمایش ها به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند و تا چند وقت دیگر بیشتر زنده نیستند.

آن ها مشغول صحبت در این باره بودند که می خواهند این روزهای باقی مانده عمر را چگونه بگذرانند.

نفر اول گفت: من در تمام عمر مشغول تجارت بودم و ثروت زیادی جمع کردم بدون آن که به تفریح بپردازم. می‌خواهم تمام ثروت چند ساله ام را در این چند روز خرج لذت بردن از دنیا کنم.

نفر دوم گفت: من هم یک عمر درگیر مدیریت بودم و استرس کاری اجازه نداد خانواده ام را ببینم. می خواهم به دیدن آن ها بروم و روزهای باقی مانده را در کنار آن ها باشم.

نفر سوم گفت: من اولین کاری که می کنم این است که دکترم را عوض می کنم، چون می خواهم زنده بمانم و می مانم و به کار، تفریح و خانواده ام به یک اندازه می رسم.

مهمان ناخوانده

چندین مهمان ناخوانده به خانه شخصی وارد شدند. صاحبخانه که انتظار این تعداد آدم را نداشت، به پسرش گفت: تفنگ را بردار و برو پشت بام و چند تیر هوایی شلیک کن. پسر دستور پدر را اجرا کرد. مهمانان ترسان و لرزان پرسیدند: چه خبر شده؟صاحبخانه گفت: خبری نیست این همسایه ماست، من پارسال دو تا از مهمان های او را کشته ام حالا آمده تلافی کند اما اگر راست می گوید بیاید داخل و به طرف شما تیراندازی کند به جان خودم بعد از این یک نفر مهمان برایش باقی نمی گذارم. مهمان ها با شنیدن این حرف همگی به سرعت خانه را تخلیه و فرار کردند.

این همسایه ماست، من پارسال دو تا از مهمان های او را کشته ام حالا آمده تلافی کند اما اگر راست می گوید بیاید داخل و به طرف شما تیراندازی کند به جان خودم بعد از این یک نفر مهمان برایش باقی نمی گذارم.

زیرکی در استفاده از کوزه ترک خورده

مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو سر چوبی می بست... چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن ساخته شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد.

هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای.

مرد خندید و گفت: وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند. مرد گفت: می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آن ها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

بخش ادبیات تبیان

منبع :

سه داستانک گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران
تبلیغات