شهر خاموش لیانا - آکا

آکایران :مردم لیانا چراغ هایشان و چترهایشان و هر آن چه که از آن خاطره داشتند ، آوردند وسط میدان بزرگ شهر . جمع کردند روی ازدحام اندیشه ای که در حال فروپاشی بود .

آن روز نوبت چراغ ها و چترها بود و فردایش نوبت صندلی ها و میزها . و لابد فردای فردا ، قاب عکس ها و یادگاری هایشان . مردم لیانا ، بدون آن که قانونی تصویب شده باشد، بدون آن که با هم قراری گذاشته باشند ، چند روزی بود که حرف نمی زدند. خودروهایشان را از خانه هایشان بیرون نمی آوردند. کسی به بچه ها نمی گفت چه کاری بکنند و یا این که چه کاری را انجام ندهند. بچه ها هم از پدر و مادرهایشان ، از معلم هایشان چیزی نمی پرسیدند. فقط آتنا ، دختر کوچک یک آهنگر پیر بود که حرف می زد و هنوز مثل سابق با همان شوق کودکی سوال هایش را می پرسید و منتظر جواب هم نمی شد و می رفت. سوال می پرسید و منتظر جواب نمی شد و می دوید شعر می خواند . شعرهایی که بچه های دیگر لیانا بلد نبودند . پدر و مادرهای بچه های لیانا هم بلد نبودند ، اما چون قرار به سکوت بود کسی نمی پرسید که لیانا این شعرها را از کجا یاد گرفته است.

پدر و مادر آتنا سال ها از زندگی مشترکشان گذشته بود ولی بچه دار نشده بودند ، تا این که آتنا به دنیا آمد و همه ی شهر با خبر شدند .

همین بود که حالا ، حالا که بدون هیچ قرار رسمی تصمیم گرفته بودند که ساکت باشند و اسباب خاطراتشان را بریزند جلوی چشم همه و خودشان را خلاص کنند به این بی قانونی آتنا هم کاری نداشتند . آتنایی که تولدش به معجزه های توی کتاب ها شبیه بودو از این قانون سکوت انگار معاف شده بود

همین بود که حالا ، حالا که بدون هیچ قرار رسمی تصمیم گرفته بودند که ساکت باشند و اسباب خاطراتشان را بریزند جلوی چشم همه و خودشان را خلاص کنند به این بی قانونی آتنا هم کاری نداشتند . آتنایی که تولدش به معجزه های توی کتاب ها شبیه بودو از این قانون سکوت انگار معاف شده بود

بعد از آوردن چراغ ها و چترها ، بعد از آوردن میزها و صندلی ها و بعد از آوردن یادگاری ها و قاب عکس ها ، مردم خودروهایشان را هم آوردند. عجیب بود که میدان شهر جا برای همه ی ماشین ها ، جا داشت. حالا نوبت بقیه ی چیزها بود .

,لیانا,چراغ,چتر,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

داشتند سبک می شدند . آرام تر از قبل و دلشان برای حرف زدن تنگ شده بود . وقتی می دیدند که آتنا راحت حرف می زند و بالا و پایین می پرد و باز هم حالش خوب است ،حسودی شان می شد. هر روز تعداد دیگری از وسایلشان را می آوردند و خودشان را از این همه خاطره راحت می کردند .

تا این که یک روز دیگر خانه هایشان هیچ وسیله ای نداشت.حالا خاطراتشان خود شهر بود و خانه ها . خانه ها را که نمی توانستند بیاورند میدان شهر . قرار خراب کردن چیزی هم نداشتند . اما می ترسیدند ، می ترسیدند حرف بزنند و زنگ صداهایشان زنده کردن خاطره ها باشد .

روز آخر که آمدند میدان شهر و خاطره هایشان را تماشا کردند،از آتنا خبری نبود.مرد آهنگر و همسرش هم از دخترشان خبری نداشتند . ولی صدای شعر خواندن آتنا می آمد همان شعری که مردم شهر اسم آن را ترانه ی کوچ گذاشته بودند .

همه دسته جمعی از شهر بیرون زدند . لیانا را با خاطراتشان گذاشتند و رفتند به جایی که نمی دانستند کجاست . صدای شعر خواندن آتنا می آمد .صدایی که سکوت را می شکست .

 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,لیانا,چراغ,چتر,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
همه چیز خوب پیش می رفت . همه چیز خوب پیش می رفت و اعضای گروه هم برای هدفی که متحدشان کرده بود ، امید داشتند . سرپرست ها ، مدیرها ، کارگرها و همه ی مردمی که از کنارشان عبور می کردند .
,لیانا,چراغ,چتر,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

خبر از تغییر فصل ها

مشتری های بانک حوصله ی شماره گرفتن نداشتند . هر کس می آمد ، بدون این که نگاهی به دستگاه نوبت دهی بیاندازد ، جلوی باجه ها صف می کشید . مثل چند سال پیش که از شماره و نوبت دهی خبری نبود .
,لیانا,چراغ,چتر,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

بخش نوزادان

نوزادانی که از سه روز پیش به این طرف به دنیا آمده اند ، شکل عجیبی دارند. هوشیاریشان در حد بلوغ فکری یک جوان بیست ساله ای است که دو سالی در یک دانشکده ی درجه یک فنی درس خوانده و از شانزده ، هفده سالگی هم ، با کتاب های مطهری و شریعتی شروع کرده اند . جوان ها

منبع :

شهر خاموش لیانا گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات