افتادن زردها و ... - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد افتادن زردها و ... ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :پشت پرده ی انفجارهای اخیر ، کسی بود که از هیچ گروه و فرقه ای حمایت نمی شد . اصلا این چیزها حالی اش نبود . او می خواست خودی نشان بدهد .

یکی دو باری دانشجو اخراجی های رادیکال دانشگاه با نماینده های القاعده و چند گروه تروریستی برایش ملاقات هایی را ترتیب داده بودند، اما آخرش گفته بود که نمی خواهد برای آن ها کار کند. وعده ی دستمزدهای هنگفت داده بودند اما می گفت که می خواهد تنها کار کند.

یکبار یک بمب در پله برقی یک فروشگاه بزرگ کار گذاشت- توی قاهره- بعد القاعده ای ها اعلام کردند که کار آن ها بوده است. عصبانی شد. به واسطه ی همان دانشجورادیکال های اخراجی پیغام فرستاد که خوش ندارد القاعده ای ها  کاری که او با زحمت و ذکاوتش انجام داده را به نام خودشان ثبت کنند. اخطار داد که اگر دفعه ی بعد چنین اتفاقی بیافتد و مثلاً از فلان خبرگزاری باخبر بشود که القاعده مسئولیت فلان انفجار را بر عهده گرفته است نابودشان می کند. خبر را به گوش یکی از رئیس ها رساندند که فلانی همان  اخراجی که معلوم نیست کجایی است و همان طور که فرانسه و عبری حرف می زند ، می تواند عربی و ایتالیایی هم حرف بزند پیغام داده که از زحمت او سوءاستفاده نشود. گفتند که فلانی معلوم نیست کجا زندگی می کند ، معلوم نیست خانواده ای دارد یا نه .

گفتند فلانی توی دانشگاه  یک اسم عجیب غریب چند ملیتی داشته. به رئیس گفتند که فلانی را همه لوسیفر صدا می کردند.

رئیس خواست که حتماً فلانی- همان لوسیفی- را ببیند.

واسطه ی خبر به لوسیفر گفت که رئیس از دست تو عصبانی شده، گفت که رئیس گفته اصلاً انفجارهای ماست که لوسیفر به نام خودش ثبت می کند. لوسیفر دارد نعل وارونه می زند. و از قضا این ما هستیم که نمی گذاریم از زحمات چند هزارنفری نیروهای ما به نام یک نفر استفاده شود.

لوسیفر با شنیدن پیغام رئیس نیشخند زد و قبول کرد که ملاقاتی داشته باشند. قرار شد توی یک سینما همدیگر را ببینند. سینما فیلم رمانتیکی را اکران می کرد.

ده دقیقه ی دیگر از فیلم بدون هیچ حرفی گذشت. لوسیفر از توی جیبش یک نارنجک در آورد. انگشت میانی اش را داخل حلقه ی ضامن انداخت. نفس کشیدن برای رئیس سخت شده بود. نگاهش میان دست ها و چشم های لوسیفر معلق بود

لوسیفر و رئیس القاعده در شلوغ ترین سئانس سینما با هم ملاقات کردند.  ده دقیقه ای از فیلم شروع شد و هنوز حرفی نزده بودند لوسیفر از توی جیب کاپشن سرخ رنگش، یک فندک طلایی بیرون آورد شروع کرد به بازی کردن با فندک : روشن- خاموش- روشن- خاموش.

رئیس گفت که لوسیفر این کار را نکند. اعصابش به هم می ریزد. لوسیفر جواب نداد و باز هم با فندکش بازی کرد: روشن- خاموش- روشن- خاموش. رئیس دوباره به لوسیفر گفت که اگر می خواهد همه را خبر کند ، او می رود و با زبان دیگری ادبش خواهند کرد.

لوسیفی باز هم نیشخند زد و همان کار قبل را ادامه داد:  روشن- خاموش- روشن- خاموش.

,بمب , القاعده , طالبان ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

رئیس گفت که چرا لوسیفر حرف نمی زند؟ مگر قرارشان برای حرف زدن نبوده است؟ لوسیفر گفت من قرار ملاقات نخواستم این شما بودید که می خواستید با من حرف بزنید. رئیس ساکت شد.

 ده دقیقه ی دیگر از فیلم بدون هیچ حرفی گذشت. لوسیفر از توی جیبش یک نارنجک در آورد. انگشت میانی اش را داخل حلقه ی ضامن انداخت. نفس کشیدن برای رئیس سخت شده بود. نگاهش میان دست ها و چشم های لوسیفر معلق  بود. بی اراده دستش را روی دست لوسیفر گذاشت اما لوسیفر ضامن را کشیده بود. رئیس نفهمید  کی لوسیفر نارنجک را زیر صندلی ها انداخت. هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه و نارنجک منفجر نشد. لوسیفر از جا بلند شد. رئیس هم دنبال لوسیفر راه افتاد. به خیابان که رسیدند لوسیفر پرسید:ترسیدی ؟ ... حالا من رئیسم یا تو؟ .. رئیس عصبانی بود اما جواب داد که تو هم می توانی رئیس باشی. لوسیفر گفت : نه نشد! می توانی نه! این من هستم که رئیس واقعی ام.

من از افتادن زردها، از افتادن سبزها، از افتادن هر رنگی لذت می برم. تو هم باید لذت ببری.

پیچ خیابان اصلی را رد کردند و وارد یک کوچه شدند. مدرسه ای داشت تعطیل می شد. لوسیفر دست رئیس را گرفت و میان بچه ها برد .  یک نارنجک دیگر بیرون آورد ، ضامن را کشید. لوسیفر به جنازه ی رئیس و بقیه که روی زمین افتاده بودند ، نگاه کرد و دوباره وارد همان خیابانی شد که از آن آمده بودند.  

 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,بمب , القاعده , طالبان ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
دختر بچه ی هم سایه از مهتابی طبقه ی چهارم افتاد و نمرد . هفته ی قبلش هم یه اتوبوس توی جاده ی اسالم به خلخال زد به عمو مصطفام . هر کی ماشین رو می دید می گفت بیچاره مسافراش . عمو مصطفا مسافری نداشت ، اما خودش هم چیزیش نشده بود .
,بمب , القاعده , طالبان ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

حکایت مردمی بدون باران

همه چیز خوب پیش می رفت . همه چیز خوب پیش می رفت و اعضای گروه هم برای هدفی که متحدشان کرده بود ، امید داشتند . سرپرست ها ، مدیرها ، کارگرها و همه ی مردمی که از کنارشان عبور می کردند .
,بمب , القاعده , طالبان ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

عادت دوست‌داشتن تو

از پشت پنجره بیرون را نگاه می کند . کلاغ باغ هم روی رف پنجره نشسته است . نگاه های موربشان مزاحم یکدیگر نمی شود .

منبع :

افتادن زردها و ... گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات