مغازه گروگذاری - آکا

آکایران :مغازه گروگذاری  /نوشته:  Deyan Enev/ ترجمه: لیودمیلا یانوا

پیرزنی بود شفاف مثل تار عنکبوت و آن قدر لاغر که گویا به سختی وزن دگمه های چوبی پالتو خود را تحمل می کند.

زنگ کوچک آویزان به دستگیره در به صدا در آمد.

کالین باندِرٌف(Kalin Banderov) چشمش را از روی جدول کلمات متقاطع بزرگی به شکل نقشه اتحاد جماهیر شوروی سابق که از صبح با آن کلنجار رفته بود، بلند کرد. به تازه وارد نگاه کرد. پیرزنی بود شفاف مثل تار عنکبوت و آن قدر لاغر که گویا به سختی وزن دگمه های چوبی پالتو خود را تحمل می کند. کالین باندِرٌف(Kalin Banderov) با یک نگاه او را ارزیابی کرد و به دشواری رنجش را پنهان کرد.

تازگی مردم شبیه این زن زیاد شده بودند.  آنها با پشتکاری باور نکردنی از لابلای چین و چروک زمان خرت و پرت های به درد نخوری را رو می کردند: سنجاق سر، چوب سیگار، کیف پول، انگشتانه، رومیزی هایی با طرح دو کبوتر عاشق، جوهردان و زیورآلات برنجی که به جز خودشان به درد هیچ کس نمی خورد و با درماندگی اصرار می کردند که آن ها را بفروشند و یا گرو گذارند. تازه، چنان مبلغ بالایی برای این خرت و پرت ها می خواستند که طاقت کالین باندِرٌف  (Kalin Banderov) طاق می شد و گاهی هوار می کشید. مردم درک نمی کردند که احساساتی که در طی سالیان متمادی در این اشیا به خاطره بدل شده به تنهایی پشیزی نمی ارزد.

پیرزن با ترس و لرز به سوی میز بلوط گام برداشت که کالین پشتش لم داده بود. قدم های کوچکش را روی موزاییک ها     می گذاشت و معذرت خواست که مزاحم شده. وقتی نزدیک میز شد پرسید:

-  بنگاه این جاست، بله؟

آن قدر کوچک و نحیف بود که آدم یاد مجسمه های کوچک چینی می افتاد که گذر زمان رنگشان را کدر کرده و ترک های کهنگی بر آن نقش انداخته باشد.

 -  بله، خانم.

- ببخشید، درست نشنیدم چه گفتید.

-  بله خانم، درست است، بنگاه این جاست.

- و چه جور اشیایی را می شود این جا گرو گذاشت؟

- اشیاء مختلف، خانم.

- عتیقه هم قبول می کنید؟

- بستگی دارد خانم، اول باید دید چه دارید.

- بخشید، چه قدر در ازایش می دهید؟

برای یک لحظه کالین باندِرٌف(Kalin Banderov) دودل بود که پیرزن را فوراً بیرون کند ولی تصمیم گرفت نقش آدم مودب تری را ایفا کند.

- مبلغ باید با جنس مطابقت داشته باشد، خانم. اگر شیء تازه ای باشد یا چیزی که خوب از آن نگهداری شده درباره قیمتش با هم به توافق می رسیم. تاکید می کنم، بستگی به شرایط جنس، می شود از ده تا پنجاه درصد داد. مهلت بازپرداخت وام سی روز است به اضافه سه روز رایگان. اگر در مهلت تعیین شده تشریف آوردید ولی نتوانستید جنس خودتان را باز پس بخرید با پرداخت مبلغ معینی به شما یک ماه بیشتر فرصت داده می شود. اگر حتا بعد از این مهلت هم نتوانستید شیء خودتان را از گرو در آورید بنگاه مالک آن خواهد شد. قراردادهای ما استاندارد است که این شرایط در آن توصیف شده. قرارداد در دو نسخه است که به امضای هر دو طرف می رسد.

تازگی مردم شبیه این زن زیاد شده بودند. آنها با پشتکاری باور نکردنی از لابلای چین و چروک زمان خرت و پرت های به درد نخوری را رو می کردند:...

پیرزن به دقت گوش می کرد و چشمانش عمیقاً پنهان در کاسه چشمانش بنفشه تیره ای می درخشیدند یا شاید خیس بودند؛ مثل دو آینه خش افتاده.

سرانجام پیرزن گفت:

- چیزی آورده ام.

کالین باندِرٌف ناخودآگاه ماهیچه پاهای خود منقبض کرد، گویی که بخواهد از جا بجهد.

زنجیر سنگین طلایی در دست راستش مثل افعی بر روی میز دراز کشید. احتمال که پیرزن چیز واقعاً با ارزشی آورده باشد یک در هزار بود امّا هیجان شکار پره های بینی اش را گشاد کرد.

پیرزن دستش را در جیب نخ نمای پالتو فرو برد و شیئی را در آورد که لابلای چندین لایه روزنامه پیچیده بود. آهسته و با دستهایی لرزان تای کاغذ را باز کرد. نفسش را در سینه نگه داشت و ساعت طلایی وصف نشدنی را روی میز کالین گذاشت.

کالین باندِرٌف (Kalin Banderov)  شیء با ارزش را زود می شناخت و به سرعت آن را از صاحبش می خرید.. حتا اگر صاحب شیء می دانست که جنس باارزشی دارد. بعد شی خریداری شده را از کانال فوق العاده ای که می شناخت به غرب می فرستاد و حداقل ده برابر قیمتش می فروخت.

پیرزن زمزمه کرد:

- این ساعت مال شوهرم بوده که از پدرش به او به ارث رسیده بود. داخل درش حکاکی شده، خودتان می توانید ببینید. شوهرم، خدا بیامرز دکتر بود. خوش سلیقه بود و ظرافت فکر داشت.

به قدری این داستان را تعریف کرده بود که به آهنگ بدل شده بود.

- نمی دانید با چه شخصیتی این ساعت را در جیب جلیقه اش می گذاشت. وقتی می خواست ببیند ساعت چند است بلند  می شد. هرگز نشسته به آن نگاه نمی کرد. «تیک» درش را باز می کرد و دست کم یک دقیقه با لذت صفحه را تماشا می کرد. همیشه این حس را داشته ام که همان طور که او از تماشا کردن ساعت لذت می برد تمام دنیا در این لحظه از تماشا کردن او لذت می برد.

کالین باندِرٌف (Kalin Banderov) در حالی که با بی حواسی حرف های پیرزن را می شنید ساعت را در دستش    می چرخاند و قیمتش را به دلار مظنه می کرد.

«تیک»، درش باز شد.

سمت داخل درش نوشته ای ساده حکاکی شده بود: «به پسرم، کالین باندِرٌف، با امید و آرزوی فراوان»

سر در نمی آورد. وقتی نگاه ش را بلند کرد دید پیر زن آنجا نیست. رفته بود. چه عجب، حتی زنگ به صدا نیامده بود!

***

Deyan Enev نویسنده معاصر بلغاری است. فارغ التحصیل دانشگاه صوفیه «کلیمنت اهریدسکی»  رشته زبان و ادبیات بلغاری است. وی به عنوان معلم و روزنامه نگار کار کرده است. تا حالا شش تا مجموعه داستان کوتاه منتشر کرده است: « مطالعه برای قطار شب» (1987)؛ «سرزنش» (1992)؛ «شکارچی از مردم»(1994)« کشتار خروس»(1997) «سر یا دم» (2000)  «خداوند، رحمت بده» (2004)..

«شکارچی از مردم» در نروژ ترجمه شده است. «سر یا دم» برنده چند تا جایزه  ادبی ملّی برای سال 2000 شده است.

بخش ادبیات تبیان

منبع :

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات