معضلِ پیشرفت! - آکا

آکایران :Coming Soon اثر استیون میلهاوزر

لوینستون Levinson مردی است 42 ساله که از زندگی در میانه ی شهری شلوغ دست کشیده و کارش را به شهری کوچک و در حال رشد منتقل کرده است. به عبارتی، تبعید خودخواسته از زندگی شلوغ و پر سرعت کلان شهری که متروهای کثیف و ترافیک سنگین و شتابی توان فرسا دارد.

داستان شماره ی 16 نیویورکر - دسامبر 2013، اثری است از Steven Millhauser نویسنده ی هفتاد ساله ی متولد نیویورک؛ با عنوان coming soon. میلهاوزر در سال 1997 جایزه ی پولیتزر را برای رمان "مارتین درِسلِر" از آن خود کرد.

داستان، درباره ی نوستالژی و تغییر است.

لوینستون Levinson مردی است 42 ساله که از زندگی در میانه ی شهری شلوغ دست کشیده و کارش را به شهری کوچک و در حال رشد منتقل کرده است. به عبارتی، تبعید خودخواسته از زندگی شلوغ و پر سرعت کلان شهری که متروهای کثیف و ترافیک سنگین و شتابی توان فرسا دارد. به عقیده ی لوینسون نمی توان امید به بهبود چنین کلان شهری داشت. پس علی رغم توصیه های دوستان، علی رغم همه ی مسخره کردن ها و هشدار ها، بساط زندگی اش را می برد در یک شهر کوچک پهن می کند.

چه کسی گفته در شهر کوچک و رو به پیشرفتی مثل این، رکود و خمودگی و زندگی کسالت بار حاکم است؟ روح شهر موج می زند از تغییر. شهر آنقدر بزرگ نیست که نشود همه جایش را خوبِ خوب و سر صبر گشت و بلد شد. لوینسون هر آخر هفته در کافه ی محبوبش می نشیند و کاپوچینو می نوشد سپس راه می افتد به گشت و گذار و پلکیدن در سوراخ سمبه های شهر. همه جای شهر را مثل حیاط خانه اش می شناسد. فلان ساختمانِ در حال بالا رفتن، فلان خانه در فلان خیابان که دارند سقفش را تعمیر می کنند، همه چیز و همه چیز. هر روز با دقت به این طرف و آن طرف خیابان های مسیر، به هر خانه به هر حیاط نگاه می کند. رابطه ی دوستانه ای با همسایه هایش دارد و به طور هم زمان با دو خانم محترم دیدار می کند - در حد سینما رفتن و شام - تا ببیند کدام یک برایش مناسب ترند. همه چیز بر وفق مراد است: کار خوب، زندگی اجتماعی خوب، آرامش.

دوستانش هشدار داده بودند که شهرهای کوچک مثل گنداب هایی هستند که راکد و بی روح، از بدنه ی اصلی رود جدا افتاده اند و زندگی درشان جریان ندارد اما همین دوستان گهگاه آخر هفته های خود را در خانه ی او سپری می کنند و از شهر کوچک لذت می برند. البته که لوینسون در انتخاب شهر دقت کرده است. یکی از نکاتی که نظرش را به زندگی در این جا جلب کرد هجوم و رقابت کمپانی ها برای گرفتن دفترهای بهتر در مرکز شهر بود و همین طور تابستان های پر از توریست و خیابان ها و کافه ها و مغازه های زنده. گرچه شهر تنها یک خیابان اصلی دارد و بیش تر جنب و جوش در همان خیابان صورت می گیرد اما همواره می شود در خیابان های دیگر هم کارگرهای ساختمانی و جرثقیل ها و تراکتورها را دید. محفظه های ساخت سیمان، داربست ها و نیم طبقه های در حال ساخت را. خانه های شهر، دور از خیابان اصلی، معمولا دو طبقه اند و ویلایی و حیاط دار، در خیابان هایی که درخت ها روی سرشان خیمه زده اند. و هر وقت روی صندلی اش در بالکن چرت بزند، می تواند پیش از سنگین شدن پلک هایش صداهای محله را بشنود. صداهایی از قبیل بسته شدن نرم و آرام در یک پارکینک، رد شدن یک اسکیت سوار، مته زدن به یک دیوار.

قرار است دو سه هفته برود فلوریدا. برای تعطیلات. خانواده اش آن جا هستند. یعنی خواهرش و خواهر زاده اش و مادرش - که در یک خانه ی سالمندان نگهداری می شود. خوشحال است که می رود با خانواده دیدار می کند و همین طور از این که باز به این مکان دلخواه - محل زندگی اش - برخواهد گشت. روی صندلی راحتی اش نشسته و در حال شنیدن صداهای محله با فکر خوش تعطیلات چشمهایش را می بندد. بیدار که می شود دیگر توی بالکن نیست بلکه روی تخت خوابیده. برای چند لحظه نمی داند کجاست اما دستگیرش می شود که این جا اتاق خواب خودش است و این که رفته است سفر و برگشته و حالا پس از یک روز کاری طولانی برگشته خانه ی خودش خوابیده است. امروز تا آن جا که می توانسته کار کرده است. هنوز هم فکر دستهای لرزان مادرش اذیتش می کند. شنبه است. چطور است بزند بیرون و به خیابان اصلی برود و در کافی شاپ محبوبش یک کاپوچینو سفارش بدهد؟

لباس می پوشد و بیرون می زند. خوشحال است که برگشته. این شهرِ تازه برایش حکم خانه را دارد. خانه ای که درش راحت است و همه ی سوراخ سنبه هایش را می شناسد. از این که می تواند تغییرات شهر را دانه دانه دنبال کند و همه را زیر نظر داشته باشد خوشش می آید. حتا گاهی فکر می کند بد نبود اگر به جای شغل فعلی اش معمار یا مهندس عمران می شد. طراحی فضاها را دوست دارد.

در حال بیرون رفتن اولین چیزی که توجهش را جلب می کند خانه ی آقای مازوفسکی است که عریض شده و کل حیاط را گرفته است. خانه ی یکی دیگر از همسایه ها هم تمامن رنگ شده و دیگر سفید نیست. خانه ی یورگنسِن حالا دو تا مهتابی دارد و خانه ی یکی دیگر از همسایه ها که نامش را نمی داند حالا عوض آن در ورودی مشبک، ردیفی از بوته های بلند دارد. در حالی که لوینسون برای پیرزنی که در خانه ی آن طرف خیابان زندگی می کند دست تکان می دهد متوجه می شود که یک طبقه به خانه ی پیرزن اضافه شده است. قدم زنان به سمت خیابان اصلی شهر می رود. سر راه، خانه های آشنا در حال تغییرند. نماهای تازه. رنگ های تازه. دیوارهای تازه، طبقه های تازه. میزان تغییر آنقدر زیاد است که سرش را پایین می اندازد.

وقتی به مرکز شهر می رسد اولین چیزی که سر راهش سبز می شود ساختمان پنج طبقه ی بزرگی است که جای عتیقه فروشیِ جیمی و یکی از مراکز خرید را گرفته و درست پهلوی این ساختمان یک بار باز شده است که مردم درش مشغول نوشیدن اند و جلوی درش نوشته: افتتاحیه ی بزرگ! غیر از این، یک رستوران مراکشی، یک آرایشگاه و یک دفتر تبلیغات باز شده است. بانک هنوز با پله های بلند و ستون های سردرش سر جای خود نشسته اما حالا دو طبقه بلندتر شده و توسط یک راهروی شیشه ای به ساختمان تازه ی کناری - که تا سه هفته پیش شراب فروشی و کنارش بوتیک پوشاک مردانه بود - متصل شده است.  تالار شهر هنوز روبروی بانک ایستاده است اما چندین داربست کنار دیوارهایش بالا رفته اند و کارگرها مشغول دریل کاری اند. در مسیر رسیدن به کاپوچینوی دلخواهش، لوینسون سعی می کند تغییرات را هضم کند. رستوران ویتنامی ای که سه هفته پیش جای رستوران چینی باز شده بود حالا جای خود را به یک شکلات فروشی لوکس داده است. میزان تغییر خارق العاده است. بیش از آن است که بشود باور کرد. رفته مسافرت و حالا که برگشته انگار همه چیز از دستش در رفته است. آن هم در شهری مثل این که چندان شهر بزرگی نیست. از قطارِ تغییر جا مانده و باید بدود که دوباره سوار شود.

در مسیر برگشت با خیابان هایی نو مواجه می شود و به این نتیجه می رسد که باید اشتباه آمده باشد. از خانه هایی عبور می کند که به چشمش غریبه اند.

لوینسون به خوبی با آن دسته از آدم ها که از تغییر بی زارند و همه چیز را همان طور که در گذشته بوده می خواهند آشنا است. کسانی که با مشاهده ی تغییر ساختمان های قدیمی فشار خون شان می افتد، کسانی که با حالتی مبهم اما پر شور درباره ی گذشته ای که دیگر از دست رفته است حرف می زنند. نمی خواهد چنین کسی باشد. تغییر را دوست دارد و هر چند که تغییرات در این چند هفته کمی سرگیجه آور بوده اند، باز هم با اشتیاق و با دیدی دقیق دور و اطراف را نگاه می کند و در امتداد خیابان به سوی کافه ی مورد علاقه اش گام بر می دارد. یقینا جزو آن دسته از افراد نیست که با دیدن جرثقیل ها و توپهای فلزی بزرگی که به قصد تخریبِ ساختمان های قدیمی تاب می خورند، تمدنی فاخر و روزگاری ارزشمند را در حال فروپاشی و فراموشی می بینند.

کافه ی محبوبش را کوبیده و جایش ساختمان ساخته اند.

لوینسون که از گشتن در مرکز شهر و دیدن منظره های تمامن تازه خسته شده است تصمیم می گیرد به خانه برگردد. در مسیر برگشت با خیابان هایی نو مواجه می شود و به این نتیجه می رسد که باید اشتباه آمده باشد. از خانه هایی عبور می کند که به چشمش غریبه اند. نکند خانه ها عوض شده باشند! در همین مدت کوتاه؟ راه رفته را بر می گردد تا به خانه ای می رسد که تراسش آشناست. کمی پرسه می زند تا بالاخره به خانه ی دیگری می رسد که قطعا می شناسد و یک بلوک با خانه ی خودش فاصله دارد. وقتی به حیاط خانه ی خودش می رسد، شقیقه هاش ضربان دارند و ساعد هاش عرق کرده اند. یک کلاه دوچرخه سواری وسط حیاط همسایه افتاده؛ مثل دهانی باز و متعجب! نرده ها را محکم می گیرد و خودش را از پله های جلوی خانه بالا می کشد. سرش داغ شده است. روی یکی از صندلی های تراس می افتد. یکی از خانه های روبرو، خانه ی آقای مازوفسکی، در حال ساخت و ساز است. چرتی می زند.

چشمهایش را باز می کند. باران می بارد. آسمان خاکستری است و چراغ های تراس ها روشن شده اند. خانه های محل، پیش از غروب، او را یاد یکی از خاطره های بچگی اش می اندازند. زمانی که با پدر و مادرش به نیومکزیکو - یا شاید آریزونا - رفته بودند. از پنجره ی هتل شان به خانه های عجیب و غریب آن جا نگاه کرده بود. ناگهان به خاطر می آورد که با دوستانش قرار شام دارد. فرصت دوش گرفتن ندارد. سوار ماشین می شود و راه می افتد. تا راه بیفتد باران بند آمده است. جلوی خانه اش وسایل ساخت و ساز روی زمین افتاده اند. چند مرد با کلاه های ایمنی کنار خانه ی سَندلِرز ها مشغول کارند. رستورانِ محل قرار آن سر شهر است، نزدیک یک مرکز خرید جدید. لوینسون باید بیندازد توی خیابان اصلی. ته خیابان یک تابلو زده اند که "بپیچید به راست". خیابان را بسته اند. چند مرد با کلاه های ایمنی مشغول دریل کاری و سوراخ کردن آسفالت اند. پایین دستِ خیابان مردی جلوی یک کامیون ایستاده و ماشین ها را به سمت یک خیابان فرعی هدایت می کند. لوینسون پس از پیچیدن در چند خیابان فرعی احساس می کند دارد از راه مورد نظرش دور می شود. وارد منطقه ای نا آشنا شده است. از جلوی خانه ای که درش مهمانی بر پاست و مردم در تراس دور هم جمع شده اند و می خندند می گذرد. در حال عبور، کسی لیوانش را انگار به سلامتیِ او بالا می آورد.

ساعت 7:55 است. دیرش شده است. انتهای خیابان مردهایی مشغول حفاری اند. لوینسون نگه می دارد و می پرسد: " چطوری بندازم تو اصلی؟ " یکی از مردها می گوید: " اون وری برو." و به چپ اشاره می کند. لوینسون می پیچد به چپ و تا انتهای خیابان می راند. یکی دو بار می پیچد. انتهای خیابان، راه خاکی می شود و می خورد به ورودی یک جنگل. ادامه می دهد. شاخه ها و برگ ها از دو طرف راهِ باریک به بدنه ی ماشینش می مالند. سپس راه کمی پهن تر می شود و می خورد به ورودی یک آزاد راه شش بانده.

لوینسون ادامه می دهد: گاز می دهد، لاین عوض می کند و در حال دور شدن از شهر، در تاریکیِ شبِ ناپدید می شود.

بخش ادبیات تبیان

منبع :

معضلِ پیشرفت! گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات