شناسنامه ای برای ... - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد شناسنامه ای برای ... ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :هیاهوی تعطیلی مدرسه نگذاشت بچه ها و معلم ها بفهمند چه بلایی قرار است سرمدرسه شان بیاید. مدرسه مثل همیشه اول مهر باز نمی شد.

مجتبی شاعری - بخش ادبیات تبیان

مدرسه ی خیریه ده سال پیش با کمک گروهی از هنرمندها و ورزشکارها ساخته شده بود . قرار بود بچه های با استعداد شهر را انتخاب کنند . بچه هایی که نابغه اند و آینده ی عجیب غریب دارند و قرار است وقتی بزرگ شدند کلا همه چیز را متحول کنند.

بهانه ی ساخت مدرسه یک برنامه ی تلویزیونی بود . چهار تا ورزشکار و دو تا هنرپیشه را دعوت کرده بودند و مجری خودشیرینی کرد و شروع کرد به تعریف از مدعوین برنامه که مثلا آقای فلانی ورزشکار و قهرمان ملی و بین المللی اهل کار خیر است و کلی آدم را سرپرستی می کند و نمی خواهد دیگران بدانند و اما این طور نباید باشد و برای تشویق دیگران باید این موضوع علنی بشود و قهرمان هم سگرمه هایش را تو هم کشید و رنگ عوض کرد و آخرش هم گفت اختیار دارید . سعی می کنم در خلوت خودم باشد و چرا مطرح کردید و ای بابا و از این جور حرف ها . آخرش هم با دیگر رفقای ورزشکار و ان چند تا هنرپیشه قرار شد یک مدرسه ی خیریه راه بیندازند .

مردم هم شروع کردند به کمک  . راه می افتادند توی خیابان و برگه های کمک به مدرسه را می دادند دست مردم و کلی پول جمع شد که با آن پول ها می شد چند تا کارخانه زد و پدرها و مادرهای بیکار همان بچه ها را فرستاد سرکار که دیگر مجبور نباشند فرزندانشان را بفرستند مدرسه ی خیریه .

بعد از خانم الف هر مدیری که سر کار آمد به یکسال نکشیده یا عذرش را می خواستند یا خودش ول می کرد و می رفت تا این که سال دهم تاسیس مدرسه دوباره همان برنامه ی تلویزیونی از همان ورزشکارها و هنرپیشه ها دعوت کرد که یک کار خیر دیگر انجام دهند . مدعوین هم قبول کردند . قرار شد یک مرکز حمایت از بیماران سرطانی راه بیندازند

مدیر مدرسه خانم الف بود که از مدیر های با سابقه بود و توی کارش خبره بود اما باید مصوبات هیئت امنا را اجرا می کرد . یک روز هیئت امنا امدند و دیدند که ساعت نماز همه ی بچه ها نیامدند نمازخانه . جلسه گذاشتند و به خانم مدیر التیماتوم دادند که مرتبه ی بعد نباید اوضاع این چنین باشد . چند ماه بعد آن وقت که هنوز ماه رمضان توی سال تحصیلی می افتاد باز هم هیئت امنا آمدند باز دید . ساعت ناهار و نماز که با وجود ماه رمضان از ناهار خبری نبود . همه ی بچه ها آمدند توی نمازخانه و نماز برگزار شد . هیئت امنا رفتند که از کلاس ها بازدید کنند . بوی چیپس و پفک و خیار و انواع میوه ها توی کلاس ها پیچیده بود .

جلسه ی فوری گذاشتند که به این بی قانونی رسیدگی شود خانم الف هم در جلسه حاضر بود و از شاگردهایش دفاع کرد. گفت که بی نظمی توی این مدرسه نداریم . دخترها تمام فکر و ذکرشان درس و هنر و ورزش است و عاشق مدرسه اند و مدام با معلم هایشان کارهای فوق برنامه انجام می دهند و نمی شود اجبار کرد و در میانشان روزه گیر زیاد است و نباید همه را با یک چوب راند و اصلا نباید به روی خودمان بیاوریم و ...

 دونفر از هیئت امنا به خانم الف جواب دادند . هر دو با قدرت و ادله و البته نیشخند . خانم الف از جواب هایشان دلخور نبود . از آن نیشخند ها دلش گرفت و دیگر بحث نکرد . هیئت امنا دستور جلسه اش این بود که باید عاملین نقض قانون مشخص شوند . دست کم با درج در پرونده توبیخی صورت بگیرد که این گونه کارها ادامه پیدا نکند . خانم الف توی همان جلسه اعلام کرد که پلیس نیست و بلد نیست کسی را پیدا یا گم بکند و این جمله ی آخر را با نیشخند گفت و همان جا استعفایش را نوشت و توی جلسه و همان موقع که متن کوتاه استعفا را می نوشت از خدا خواست که عاقبت بچه هایش به خیر شود .

بعد از خانم الف هر مدیری که سر کار آمد به یکسال نکشیده یا عذرش را می خواستند یا خودش ول می کرد و می رفت تا این که سال دهم تاسیس مدرسه دوباره همان برنامه ی تلویزیونی از همان ورزشکارها و هنرپیشه ها دعوت کرد که یک کار خیر دیگر انجام دهند . مدعوین هم قبول کردند . قرار شد یک مرکز حمایت از بیماران سرطانی راه بیندازند .

برنامه که تمام شد ورزشکارها و هنرپیشه ها به تهیه کننده ی برنامه گفتند که پول زیادی ندارند که هم خرج مدرسه را بدهند و هم مرکز حمایت از بیماران سرطانی راه بیندازند و از طرفی مدرسه دیگر آن بازده قبلی را ندارد .

هیئت امنا هم تصمیم گرفت مدرسه تعطیل بشود . به همه اعلام شد.

بچه ها می دانستند و معلم ها می دانستند و پدر و مادرهایشان .

هیچ کس هم تلاش نکرد که مانع تعطیلی مدرسه بشود . هیاهوی روز آخر سال همه از جام جهانی حرف می زدند و کاری نداشتند که سال بعد کدام مدرسه باید  بروند . معلم ها که منتظر می شدند اداره جای بعدی را تعیین کند و بچه ها هم یک جایی توی محدوده خانه یشان میافتند . خانه هایی که به نسبت قبل فاصله اش با مرکز شهر بیشتر شده بود .   

,مدرسه,کلاس,حیاط مدرسه,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
قاضی صامت چهل و پنج سال بود که قضاوت می کرد . می توانست پانزده سال پیش بازنشسته بشود و برود دنبال پرورش گل و گیاه که همیشه دوست داشت . می توانست پانزده سال پیش بازنشسته بشود و برود یک دفتر وکالت بزند و پول بهتری دربیاورد.
,مدرسه,کلاس,حیاط مدرسه,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

از شما بعید بود

ساعت پنج و نیم اتوبوس رسید و همه ی مسافرها پیاده شدند و رفتند . خبری از نکیسا نبود .
,مدرسه,کلاس,حیاط مدرسه,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

آن شب اراجیف می گفت

با بچه های روزنامه جمع شده بودند توی اتاق سردبیر و فوتبال میدیدند. همه صفحه مونده بود وسر دبیر هم تا یک ساعت دیگه می رسید.

منبع :

شناسنامه ای برای ... گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات