بایدپیکاسو باشی تا بدانی! - آکا

آکایران :داستان کوتاهی از بن لوری ( Ben Loory )

پیکاسو

 

پیکاسو یک بار به شهر ما آمد و چند وقتی ماند. قضیه مال خیلی وقت پیش بود. فکر کنم آمده بود، مدتی از نقاشی دور باشد برای این که در تمام مدتی که این جا بود دست به کاری نزد. پیکاسو همه اش یک ذره بین دست می گرفت و روی زمین دنبال حشره می گشت. کله سحری او را می دیدی که توی علفزار بالا و پایین می شود و چشم تنگ می کند و یک وری نگاه می کند. هر وقت هم پیدا می کرد و به نظرش خوب می آمد، زانو می زد و امتحانش می کرد و اگر خوب بود برش می داشت و می انداخت توی شیشه. پیکاسو اتاقی بالای پمپ بنزین اجاره کرده بود. همه حشره ها را می گذاشت روی میز. در اتاقش باز بود و به ندرت سرش را بلند می کرد. فقط زل می زد، زل می زد و زل می زد به حشره ها به تن ظریف شان و به بال هاشان وقتی پیکاسو رفت، حشره هایش هم با او رفتند. البته بیشترشان، چند تایی هم ماندند. همه را به دقت امتحان کردیم، می خواستیم بدانیم چرا نرفته اند. لابد عیب و ایرادی دارند که جا مانده اند. اما در نظر ما آن ها هم حشراتی بودند مثل باقی حشرات. باید پیکاسو باشی تا بدانی. حشره ها را با همان شیشه ها خاک کردیم و رفتیم پی کار خودمان. روز از نو روزی از نو.

بنا به گزارش آکاایران : اما هرازگاهی به کتابخانه می روم و یکی از آن کتاب ها را برمی دارم و تصاویر نقاشی های پیکاسو را یکی یکی ورق می زنم. دوست دارم این بازی را با خودم بکنم. ببینید تو نقاشی های پیکاسو به خصوص آن هایی که بعد از آمدن به این جا کشیده، همیشه یک حشره کوچک هست. پیدا کردنش کمی سخت است، اما هست. درست مثل یک لکه کوچک رنگ. اگر بعد از چند ساعت نگاه کردن پیدا نکردید، بدانید که نقاشی مال زمانی ست که هنوز به شهر ما نیامده بود. اما اگر پیدا کردید و آرام گرفتید نشستید، مثل این است که پیکاسو اصل را دست گرفته اید.

 

تهیه و تنظیم : مهسا رضایی - بخش ادبیات تبیان

 
,بن لوری,داستان,پیکاسو,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

ادبیات داستانی

منبع :

بایدپیکاسو باشی تا بدانی! گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران
تبلیغات