خود کشی (داستان) - آکا

آکایران :در قرن 23، در مورد سه چیز هیچ نگرانی وجود نخواهد داشت این سه مورد عبارتند از: هولوکاست هسته ای، آلوده گی آب ها و سلطه ربات ها.

بنا به گزارش آکاایران : اول هولوکاست هسته ای: هیچ کس نگران هولوکاست هسته ای نیست. چرا که دیگر سلاح های هسته ای وجود نخواهند داشت. آن ها سال پیش به همراه ارتش ها، تفنگ ها و بسیاری از مرزبندی های ملی ناپدید شده اند از آن جا که دیگر هیچ درگیری بین المللی وجود ندارد بنابراین، هیچ هولوکاست هسته ای وجود نخواهد داشت.

دوم آلوده گی آب ها: هیچ کس نگران سرب موجود در آب نیست. همه سم ها یادگاری از دوران کمتر متمدن تاریخ هستند با پیشرفت علم و بهداشت دیگر کسی به واسطه آلودگی آب ها مسموم نمی شود. آب های بدون سرب.

سوم سلطه ی ربات ها: هیچ کس نگران سلطه ربات ها نیست چرا که آن ها از 17سال پیش حاکمیت خود را برقرار ساخته اند.

شب بود. کریس روی تخت دراز کشیده بود و به دیوارهای خالی و سقف اتاقش خیره شده بود، به آرامی  نفس می کشید و فکر می کرد. به این که چه طور به این نتیجه رسیده که پایان دادن به زندگی برایش بهترین راه است.

شاید اشتباه از مادرش بود که همیشه بیش از حد مراقب او بود. شاید هم تقصیر دوستانش بود که به او توجهی نداشتند و همیشه او را ندیده می گرفتند. کریس مطمئن بود کسی مقصر است، اما دیگر برایش  اهمیتی نداشت. خودکشی کاری غیر قانونی بود، و تمام قوانین جامعه توسط روبات ها اجرا می شد. کریس می دانست که آن ها خیلی خوب از عهده کارشان بر می آیند.

کریس، نگاهی به روباتی که در اطراف اتاق او می پلکید، انداخت. بدن صاف و کروی اش در زیر نور سرش سو سو  می زد. دست های دوکی شکل و تازیانه مانندش ظریف و حتی شکننده به نظر می رسیدند. کریس آهی کشید و رویش را برگرداند.

« زندگی بدون شماها خیلی بهتر بود » نور قرمز روی پیشانی ربات نشان می داد که سیستم اعصابش در حال شارژ شدن است. کریس بلندتر گفت: « فهمیدی چی گفتم یا نه؟ می گم زندگی بدون شما... »

ربات در یک حرکت سریع دستش را روی دهان کیس گذاشت و با آن صدای یک نواخت گفت: «آقا لطفاً ساکت باشید. صداهای بلند پس از ساعت 19 شب ممنوع هستند. » خشم در چشمان کریس زبانه می کشید اما مقاومتی نکرد.

«ممنون از همکاریتون آقا».

کریس یک سال پیش زمانی که 16 ساله بود خودش را حلق آویز کرد. چرا که به این نتیجه رسیده بود که اوضاع زندگی اش بهتر نمی شود. او خودش را از سقف آویزان کرده بود. اما ربات وظیفه شناس درست سر بزنگاه متوجه کار او شد و با قیچی دستانش طناب را پاره کرد. دو ماه بعد کریس تصمیم گرفت خود را در وان حمام خفه کند. قصد داشت با سرعت هر چه تمام تر آب را به درون ریه هایش بکشد اما نیمه های کار از وان بیرون کشیده شد. ربات او را به بیمارستان انتقال داد. پنج ماه بعد کم کم به این نتیجه رسید که زندگی ارزش زیستن دارد. اما دو روز بعد در حالی که خون از شانه اش می چکید، کف آشپزخانه بیهوش شد. در واقع او رگ گردنش را نشانه گرفته بود، اما با مداخله ربات چاقو به شانه اش اصابت کرد. او می خاست که بمیرد و حاضر بود همه سختی ها را تحمل کند.

کریس به آرامی زمزمه کرد: «هیچ کس منو نمی فهمه... حتی خودمم نمی تونم خودمو درک کنم.» درست از زمان تولد او ربات ها به وجود آمدند. او در تمام زندگی اش شانس خودکشی نداشته و نخواهد داشت

... هرگز

مگر این که ...

فکری به ذهنش رسید.

« هی ربات! تسمه زمان رو بیار این جا »

ربات برای آوردن تسمه زمان به خارج از اتاق کریس پرواز کرد. طبق قانون تمام شهروندان ملزم به داشتن این مصنوع ساخت بشر بودند. تسمه زمان در واقع نوعی ماشین زمان بود که به شخص اجازه مسافرت به گذشته را می داد. این وسیله مابین تمام افراد جهان توزیع شده بود. چرا که دانشمندان عقیده داشتند گذشته غیر قابل تغییر است. کریس هرگز حرف دانشمندان را باور نداشت.

« بفرمایید » ربات از پنجره اتاق کریس وارد شد. « به نظرم مسافرت به گذشته ایده بسیار جالبی است که می تونه روحیه شما رو عوض کنه ».

کریس در جواب ربات بیچاره فقط گفت: « ساکت! »

ربات بی اعتنا ادامه داد: « من باید مقصد نهایی شما رو بدونم. باید توی گزارشم ثبت کنم. »

کریس در حالی که تسمه را دور مچ دستش می بست و با مهارت زمان آن را تنظیم می کرد جواب داد « مادرم زمانی که منو باردار بود به یه مسافرت تفریحی با پدرم رفته بودند. دقیقاً قبل از زمانی که شما به وجود بیاین.»

ربات پرسید: « پس می رید پیش اونا؟ » کریس جواب داد: « نه می رم تا جلوی تولد خودمو بگیرم » ! و قبل از این که ربات بتواند حرکتی کند ناپدید شد.

جزیره سنت سباستین گرمسیری ولی معتدل و خوش آب و هوا بود. کریس احساس مطبوعی داشت و از این آرامش تعجب می کرد. دستش را داخل جیبش برد و با احتیاط چاقوی ضامن دار کوچکش را لمس کرد. زن و شوهر جوانی در خیابان در حال قدم زدن بودند. زوجی خوشحال که گرم گفت وگو بودند. کریس مستقیم به سمت آن ها رفت و گفت: « ببخشید من راهمو گم کردم میشه راهنماییم کنید؟ »...

قبل از این که آنها بتوانند واکنشی نشان بدهند کریس چاقوی ضامن دارش را از جیب در آورد و ضربه ای محکم به شکم زن وارد ساخت. زن جیغ کشید و غش کرد. کریس مجدداً ساعت تسمه زمان را تنظیم کرد و ناپدید شد و مرد را تنها گذاشت. «لطفاً یه آمبولانس خبر کنید همسرم... »

زن روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و بی رمق به دستان لرزانش خیره شده بود. شوهرش نیز کنار او نشسته بود و دستان همسرش را در دست گرفته بود. دکتر در حالی که عکس های رادیولوژی را به همراه داشت وارد شد.

مرد با صدایی لرزان پرسید: « دکتر ... فرزندمون ... »

دکتر با نگاهی آرام جواب داد: «اون زنده است اما چاقو به قسمتی از غشاء مغزیش آسیب رسونده و باعث میشه بقیه عمر از فکر خودکشی رنج ببره. »

 

جی کلیس/ ترجمه : ایلیناز سهیلی

تهیه و تنظیم برای ادبیات : مهسا رضایی - ادبیات

منبع :

خود کشی (داستان) گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات