گوژپشت - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد گوژپشت ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :جوان گوژ پشت سه روز بود که خود را در اتاقش حبس کرده بود. وقتی به چهره اش نگاه می کردی ، می توانستی زیبایی خود را باور کنی. بینی اش را گویی اتو کرده بودند. لبهایش کلفت، چشمهایش تنگ و تا به تا و رنگ چهره اش به زردی می ماند و گوژی که بر پشت داشت و همزاد آن که بر قفسه ی سینه اش سنگینی می کرد.

 

بنا به گزارش آکاایران : اتاقش به هم ریخته ، آینه ای که بر تاقچه بود، ماهها خاک بر آن نشسته و دلش مالامال درد. حوصله اش سر رفت. تصمیم گرفت بیاید کنار پنجره. نوعی رخوت را در ته دلش احساس می کرد. آمد پشت پنجره و روی صندلی فکسنی اش نشست. پنجره را باز کرد. نگاهی به حیاط انداخت. بوی نم شرجی دوید توی اتاق. درخت را نگاه کرد که بلبلان روی آن آشیانه ساخته بودند. نگاهش تا نوک درخت پیش رفت و آرام به آسمان نگاه کرد. ناگاه چشمش به پنجره ی خانه ی همسایه افتاد که درست رو به روی اتاقش بود. پشت پنجره ، دختری ایستاده بود. لرزید.به سرعت سرش را پایین آورد. آنقدر با عجله که صندلی از زیر پایش در رفت و به زمین خورد. درد کشنده ای را در ستون فقراتش احساس کرد. به زحمت صندلی را به جای اولش برگرداند. بعد آهسته از لای پنجره به دختر خیره شد. خوب که نگاه کرد، دید که همه ی اجزای چهره ی او به قاعده است. بینی کشیده، پوست سفید و شفاف و چشمان درشت. این اولین بار بود که بعد از بیست و هفت خزان که از عمرش می گذشت،حس عجیبی به او دست داده بود .چیزی مثل افتادن از یک سرازیری. سعی کرد پلک نزند تا بهتر به چهره دختر نگاه کند. به خود جرأت داد. پنجره را باز کرد. نگاهش همچنان دختر را می پائید. دل مثل کبوترش به تکانه افتاد. زشتی چهره و گوژ خود را فراموش کرد. باورش نمی شد. دختر با علامت سر به او سلام کرد. فکر کرد، خواب می بیند. دختر دوباره سرش را به نشانه ی سلام، تکان داد. گوژ پشت ، بی اختیار پاسخ سلام او را داد. دختر، دست تکان داد. گوژ پشت، دست تکان داد. دختر خندید، گوژ پشت خندیدو دل در سینه اش تپید. پاهایش سست شدو لبهایش لرزید.

-    این چه حسی است که من دارم؟

در نگاهش ، زندگی جاری شد. رنجوری خویش را فراموش کرد. آمیزه ای از طغیان و خلسه را در وجودش حس کرد.   آفتاب تابیده بود. گوژ پشت، پنجره را باز کرد. بوی درخت باران خورده را حس کرد. دختر، هنوز پشت پنجره ایستاده بود. با دست به گوژ پشت فهماند که بماند. همانجا بماند. گوژ پشت تسلیم شد. ماند. گویی، او را به صندلی میخ کرده بودند. گوژ پشت، بوی عطر بهار نارنج را حس کرد.

-     زندگی اینقدر زیبا بود و من نمی دانستم؟

دلش غنج رفت ،اما نگاهش بی آنکه پلک بزند به دختر بود. پس از چند لحظه، دختر دست تکان داد. گوژ پشت دست راستش را تا نیمه بالا آورده بود که دختر ،پنجره را بست و رفت. گوژ پشت از پشت پنجره به روی قالی خزید و همانجا دراز کشید. دست چپ به زیر سر و زانوها در بغل و چشمها به گلهای قالی.

-    این چه کاری بود که کردی دختر؟

از جایش بلند شد. رفت جلوی آینه، خاک آنرا با دست گرفت. مدتها بود خود را در آینه نگاه نکرده بود. به چهره اش نگاه کرد. ترسید.

-    نه نمیشه. امکان نداره.

از آینه روی برگرداند. همانجا، روی قالی پهن شد. ولو شد. ولوله ای در جانش افتاده بود. بی قراری. چیزی میان خواب و بیداری. چمباتمه زد. پیشانی اش را گذاشت روی قالی. فشار داد. بیشتر. و ناگهان بلند شد.

-    نه، شاید خواب دیده م.

چشمانش سیاهی رفت. حس  کرد از بالا ی آسمان، آن بالا بالاها، به پائین نگاه می کند. جنگل، کوه، نهر آب که به یک ریسمان سفیدی می مانست.

تمام وجودش را  رعشه گرفت. دهانش خشک شد. گویی، زبانش شده بود یک گلوله ی پنبه. به سرعت رفت سراغ یخچال. یک لیوان آب خورد و مثل برق دوید به طرف پنجره. آن را باز کرد. پنجره ی رو به رو بسته بود. همانجا نشست و خیره شد به پنجره.

پنجره باز شد و دختر آمد. نگاهش را از آنجا ریخت روی نگاه گوژ پشت. تبسم کرد. گوژ پشت تبسمش را پاسخ داد. دختر با اشاره ی دست با او فهماند که همانجا بماند. گوژ پشت پذیرفت.  آهویی در دام، رام، بی هیچ گونه حرکت. تمام وجودش شده بود چشم و دختر را نگاه می کرد. شاید یک ساعت بدین منوال گذشت. دختر برای گوژ پشت دست تکان داد و رفت. گوژ پشت، همچنان ماند. مبهوت و سر درگم ماند.

آن شب را گوژ پشت خوب خوابید. از فردای آنروز، گوژ پشت هر از گاهی به پشت پنجره می آمد، ولی پنجره ی رو به رو بسته بود. حدود یکماه گذشت و در این مدت، بیم و امید  در وجود گوژ پشت موج می زد.  

اکنون نگران دختر شده بود. می ترسید مشکلی برایش پیش آمده باشد. دنبال راهی می گشت تا او را ببیند. گوژ پشت تصمیم گرفت به هر طریق شده از دختر خبری به دست بیاورد.

****

صبح زود، گوژ پشت روی سکویی که مقابل خانه دختر بود نشست. چه مدت، خودش هم نمی دانست، ولی در تمام این مدت، تنها فکرش، دختر بود و به هیچ چیز دیگر توجه نمی کرد. زمان و مکان را فراموش کرده بود. از سر و صدای عابران در خیابان فهمید که زندگی هر روزه آغاز شده است. خیابان ، شلوغ شده بود و هر کسی به کاری مشغول. ناگهان دختر در آستانه در خانه اش نمایان شد. گوژ پشت حس عجیبی داشت. حسی ناشناخته، دختر، بارانی قهوه ای رنگی بر تن کرده بود و یک کیسه ی نایلونی بزرگی در دست داشت که در آن چیزی شبیه ساعت دیواری بود. همین که دختر راه افتاد، گوژ پشت از جایش برخاست و او را دنبال کرد. دختر، چند خیابان را پشت سر گذاشت و وارد یک مغازه شد. گوژ پشت، حرکت کرد تا به مغازه رسید. از پشت ویترین که نگاه کرد، انواع تابلو نقاشی را در آنجا دید، ولی از دختر چشم بر نمی داشت. دید که دختر، کیسه ی نایلونی را روی پیشخوان گذاشت و بسته را در آورد. گوژ پشت نزدیک تر آمد. یک تابلو بود که دختر به مغازه دار داد. مغازه دار با تحسین به تابلو نگاه کرد. گوژپشت به تابلو خیره شد. خوب که به آن نگاه کرد. چهره ی خود را در آن دید. گوژ پشت نقاشی شده بود.

 

نعمت نعمتی - اهواز

این داستان ، در پنجمین جایزه ی ادبی اصفهان به مرحله ی نهایی راه یافت و مورد تقدیر قرار گرفت.

 

تهیه و تنظیم: بخش ادبیات تبیان

 

منبع :

گوژپشت گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات