مرثیه ای برای خودم - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد مرثیه ای برای خودم ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :راننده کشو را بیرون می‌کشد. بابا چه راحت خوابیده، با همان زیرپیراهن آبی. نمی‌توانم نگاه کنم به صورتش. می‌ترسم بخار نفسم خواب شیرین بعد از ناهارش را به هم بزند.

بنا به گزارش آکاایران : چیزی می‌پیچد توی معده‌ام و زور می‌زند تا از راه گلو بیرون بپرد. دست می‌‌گذارم روی دهانم و می‌‌دوم پشت سردخانه. زنم از پشت وانت‌بار چشم به من دارد و با دست اشاره می‌کند به برادرم. دردی در سرم افتاده. برادرم می‌آید کنارم و بی‌حرف برمی‌گردد.

تا برگردم و از سردخانه بیایم بیرون، آمبولانس حرکت کرده. زنم کمکم می‌کند تا پشت وانت‌بار سوار شوم. از میان میله‌های اتاقک به آمبولانس نگاه می‌کنم که هر لحظه دور و دورتر می‌شود. سر را میان دو دست می‌گیرم.

درد همچنان هست که طناب سطل پر از خاک را می‌دهم دستش و می‌گویم: «دیگه بسه بابا... سرم درد می‌کند.»

از همان بالا تشرم می‌زند: «حالا که داره تموم می‌شه؟»

روی خاک نمدار می‌گیرم می‌نشینم. از راه‌پله که می‌آید پایین، صورتش سرخ شده. یکراست می‌آید سراغم. مادر با غیظ پادرمیانی می‌کند و او دست می‌تکاند و می‌رود سایه دیوار.

پشت کمر و زیر بغلش را عرق تر کرده. حوله‌ای که دور گردن انداخته، می‌کشد به صورت. حوله کوچکی که در نبودش دور گردن می‌اندازم، توی آینه به خود نگاه می‌کنم، ژست او را می‌گیرم و بویش را می‌کشم به سینه.

آمبولانس از سینما «فانوس» که رد می‌شود، از گروهی که در صف بلیت ایستاده‌اند تک‌وتوکی برای لحظه‌‌ای سر می‌چرخانند، نگاهمان می‌کنند و باز برمی‌گردند طرف گیشه.

«جان وین» در پرده پارچه‌ای، سیگار برگش را می‌جود، پوزخندی می‌زند و من مست از بوی کاپشن نو خاکستری‌ام در آخر صف می‌ایستم. کاپشنی که بابا از کویت آورده و بوی حلوا مسقطی، بوی کفش نو، بوی او و بوی تمام خوبیهای دنیا را می‌دهد.

پول بلیتم را از کیف دو اسبی‌اش می‌دهد. اسبهایی که یالشان توی باد بازی می‌کند و پشت سرشان گرد و غبار پیچیده در هوا. می‌گوید: «کیف خوش‌ی‍ُمنی‌یه.»

عرق توی نیم‌رخ برادرم دویده. اشکش را نمی‌بینم. هرم آفتاب بعدازظهر موج می‌زند روی آسفالت و برادرم از این گوشه به آن گوشه اتاق می‌دود. صندوق آبنوس مادرم باز است. روی سه‌پایه لق می‌خورد. مادر تمام توانش را جمع می‌کند تا روی زانو بلند شود؛ که نمی‌تواند. تکیه می‌دهد به دیوار. دست را ستون سر می‌کند و با چشم همیشه نمدارش به صندوق نگاه می‌کند. مویرگهای چشم برادرم بیرون زده.

آمبولانس که به کوچه خودمان می‌رسد اهل محل هجوم می‌آورند. کی خبرشان کرده، نمی‌دانم؛ زن و مرد و بیشتر هم، هم‌ سن و سال بابا. تابوت روی دستها بازی می‌کند. لا اله الا الله‌ها کم‌کم هماهنگ می‌شود. دستها تابوت را به هم پاس می‌دهد و با شتاب برمی‌گردند و می‌گویند: «پاش سبکه ... ببین چطور می‌ره.»

دسته تابوت روی شانه‌ام است. کسی از دور گلاب می‌پاشد. خنکی‌‌اش در سطح صورتم بخار می‌شود و برادرم م‍ِج‍ْری او را دنبال سند خانه زیرورو می‌کند.

جمعیت هفت قدم می‌آیند و برمی‌گردند. دسته تابوت در گودی شانه‌ام فرورفته. دلم می‌خواهد تمام سنگینی‌اش تنها روی شانه خودم باشد.

بوقهای ریسه‌وار چند سواری و مینی‌بوس که بادکنک و روسریهای رنگی‌شان در هوا بازی می‌کند ناله و گریه‌ها را پس می‌زند و او که چشم عسلی‌اش پر از اشک است در آستانه حیاط ایستاده تا به نوعروسش خوشامد بگوید. اما در سکوت فقط لبخندی صورتش را پر می‌کند و اشکش را می‌مکد و مثل همیشه به زبان نمی‌آورد. باز هم با چشم حرف می‌زند و بچه‌ها را جمع می‌کند دور خود و پرحرارت از کشتی‌اش با پهلوان عرب می‌گوید و با خنده‌های شیرین و بچه‌گانه‌اش، که توی هر دلی می‌نشیند، شادی خود را به همه نشان می‌دهد.

آخر خیابان لا اله الا الله‌ها قطع می‌شود. باز در آمبولانس می‌گذاریمش. آن چند نفر هم برمی‌گردند.

خواهرم می‌ایستد توی سینه برادرم:

ـ حق بچه‌های منه...

برادرم در م‍ِج‍ْری را می‌کوبد به هم، با شتاب بیرون می‌رود؟!

غس‍ّال مرا پس می‌زند و در را می‌بندد.

من، در نبود او تا صبح گریه می‌کنم نمی‌دانم چه وقت به خواب رفته‌ام که با صدای مادر بیدار می‌شوم. از دیشب کت‌وشلوارم را پوشیده‌ام و کفش ته‌سبزم را پا کرده‌ام. او که می‌‌آید، دستی می‌کشد به سرم و من به شوق همراهی‌اش دست به ترک دو‌چرخه‌اش تا دروازه پا‌به‌پای او می‌دوم و دستم که برای لحظه‌ای رها می‌شود او در شکاف مهی غلیظ فرو‌می‌رود.

مادرم بی‌صدا، مثل همیشه، گریه می‌کند.

او پا روی پا می‌اندازد و از پنجره نگاه می‌کند به لیمو‌شیرینی که خودش کاشته که نرسیده می‌شکافند و من به دنبال عصایش هستم که از عرق دستش تیره شده. یکی می‌گوید: الفاتحه مع الصلواة‌...

و من تکیه می‌دهم به دیوار غس‍ّالخانه. شربت نعنا را یکجا سر می‌کشم. خنکی آن جذب سلولهایم می‌شود.

یکی‌یکی می‌آیند، سر را پایین می‌اندازند، دست می‌گذارند روی سینه و زیر لب می‌گویند: «غم آخر...»

و او می‌خندد. بازویش را برایم می‌رقصاند. مثل روزی که رقصانده بود برای دکتری که نتوانسته بود رگش را از سفتی ماهیچه‌ها پیدا کند... من هم می‌خندم.

در غس‍ّالخانه باز می‌شود. خواهرم ضجه می‌کشد. زنم ناله می‌کند. خودم را می‌کشم تو و غس‍ّال صورتش را باز می‌کند. آرام خوابیده. لبم را با احتیاط می‌گذارم به پیشانی‌اش. سرد‌ِ سرد است. می‌ترسم بیدارش کنم. با تمام توان مثل اسیری که بعد از سالها از سلول نمور و تاریک به هوایی آزاد رسیده باشد نفس می‌کشم و بویش را در ریه‌ها نگه می‌دارم. بویی که انگار از پیش از تولد با من بوده است.

غس‍ّال صورتش را می‌پوشاند. پارچه سیاهی می‌کشد رویش و من بیرون می‌آیم. تکیه می‌دهم به دیوار. می‌نشینم روی پا و سر را تکیه می‌دهم به دیوار.

تابوت از غس‍ّالخانه بیرون می‌آید و در میان درختان از نظرم پنهان می‌شود. آرام نفس می‌کشم. به دنبال بوی او در نفسم هستم. اویی که آرنج را گذاشته روی زین دوچرخه‌اش، کف دست را ستون چانه کرده و انگار بخواهد عکسی به یادگار بگیرد لبخند می‌زند. همان لبخند شیرین کودکانه‌ای که توی هر دلی می‌نشیند.

بلند می‌شوم. می‌دوم. درختان، راهم را بند می‌آورند. شاخه و برگها را پس می‌زنم. فقط بیا بیایش را می‌شنوم. دستم به ترک دوچرخه‌اش نمی‌رسد. مثل اینکه در هوا راه می‌رود.

تکیه می‌دهم به درختی. تابوت خالی از کنارم می‌گذرد.

مویرگهای چشم برادرم متورم شده. خرد و ریزهای م‍ِج‍ْری او را باعجله می‌ریزد بیرون. خواهرانم چشم به او دارند. مادرم، مثل همیشه، بی‌صدا گریه می‌کند... و من هنوز که هنوز است به دنبال بوی او هستم.

نصرالله احمدی

تهیه وتنظیم : بخش ادبیات تبیان

منبع :

مرثیه ای برای خودم گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات