سفری از معصومیت به آگاهی - آکا

آکایران :نظری بر هکلبری فین(1885)

بنا به گزارش آکاایران : آرامش شیرین مرگ ، زیباتر از خواب است .مارک تواین (نویسنده امریکایی قرن نوزدهم )      

من (هاک ) و دوستم "تام" گنجی را که سارقان در جایی پنهان کرده بودند  یافتیم و پس از دست گیری آن ها حدود دوازده هزار دلار کاسب شدیم .قاضی " تاچر "پول ها را از ما گرفت تا در بانک بگذارد و هر ماه مقداری پول بر آن افزوده شود.سرپرستی  من بر دوش خانم " داگلاس " افتاد .

من و تام از شیطنت هایمان دست برنمی داشتیم . آموزش های خانم داگلاس برایم بسیار سخت بود .چند سال پیش برایم خبر آورده بودند که جسد پدر الکلی ام را یافته اند ؛ ولی در همین روزها بود که ناگهان  سر و کله اش پیدا شد. تهدیدم کرد که پول هایم را به وی بدهم .گفتم که پولی ندارم. او دوباره سرپرستی ام را برعهده گرفت . به پول ها چشم طمع داشت.مرا از مدرسه رفتن بازداشت و زندانی ام کرد .روزی از فرصت استفاده کردم و به جزیره ی " جکسون " گریختم. قاضی تاچر ، خانم داگلاس و تام و پدرم به رودخانه آمدند تا شاید جسدم را بیابند؛ ولی ناامیدانه بازگشتند .

هاک بر آن است که مردم را آن گونه که هستند ببیند؛ ولی تا پایان سفر متوجه عمق پلشتی آدمی و فراگیری تنگ نظری و رفتار غیر انسانی بشر به هم نوع خود نمی شود. این ماجراجویی ها ابتدا برایش خوشایند است؛اما کم کم در چشم او پلید می نماید.

فکر می کردم در جزیره کسی جز من نیست ؛ ولی متوجه خاکسترآتشی شدم .وقتی بیش تر گشتم ،" جیم "را دیدم که برده ای سیاه پوست بود .او از اربابش گریخته و به آن جا پناه برده بود.از دیدار هم خوش حال بودیم .حالا می توانستیم دو نفری سفرهایی ماجراجویانه را آغاز کنیم .ابتدا لباسی دخترانه پوشیدم . به شهر رفتم. پیرزنی گفت که هاک به دست پدرش یا جیم کشته شده و برای دست گیری جیم جایزه ای در نظر گرفته اند .با کلکی که ساخته ی جیم بود سفرمان را  بر روی "میسی سیپی "شروع کردیم . یک کشتی تا نیمه در آب فرو رفته بود. نزدیکش شدیم و به داخلش رفتیم . دو سارق مسلّح و جسد مردی آن جا بود. با قایق دزدان گریختیم چون کلک مان را آب برده بود . به جزیره ای رسیدیم.جیم را تنها گذاشتم و به آن سوی جزیره رفتم.ناگهان چند فرد مسلح جلویم را گرفتند .در پی جیم بودند.به دروغ گفتم که پدرم آبله گرفته و آن طرف تر است.آن ها از ترس آبله چهل دلار هم به من دادند و رهایم کردند.

می خواستیم در شهر " کاییرو " توقف کنیم ولی سرعت آب زیاد بود و از آن جا گذشتیم و بازگشت ممکن نبود . در نزدیکی های جزیره ای یک کشتی بخار به سوی قایق ما آمد.هر دو به آب پریدیم .وقتی سرم را از آب بیرون آوردم ،‌جیم و قایق را ندیدم .

کلبه ای در ساحل جزیره بود. به آن جا رفتم . افراد آن کلبه که از "شِفرسون "ها کینه ای خانوادگی داشتند ،نخست پنداشتند که من از آن ها هستم ولی هنگامی که به حقیقت پی بردند با روی باز از من پذیرایی کردند . چند روزی را با آن ها زندگی کردم .حتی یک جوان سیاه ، نوکرم بود ."سوفیا" یکی از دختران زیبا و جذّاب آن خانواده ، عاشق مردی از شفرسون ها بود و دو خانواده دشمن خونی هم بودند.

در همین روزها من و برده ی سیاه را به جایی فرستادند .ناگهان جیم را دیدم و همه ی پیشامد ها را برایش گفتم .هنگامی که با او و برده به کلبه بازگشتیم کسی آن جا نبود.به انبار رفتیم .فقط پسر کوچک خانواده و پسرعمویش زنده مانده بودند که آن ها نیز به رودخانه زدند؛ولی شفرسون ها سوراخ سوراخ شان کردند .

با جیم گریختم .این بار گرفتار دو مرد دیوانه شدیم که یکی خود را پادشاه فرانسه می نامید و دیگری دوک .ما را وادار کردند که در تئاترشان بازی کنیم و در نمایش نامه های هجویه ی آثار شکسپیر و جلسات احضار روح ساختگی و سرکیسه کردن مردم شرکت کنیم .پس از اجرای نمایش ، مردم با تخم مرغ گندیده از خجالتمان درآمدند .

آن دو ابله نقشه ای دیگر کشیدند .با پادشاه به شهر رفتم تا سر و گوشی آب بدهم .در ساحل ، پادشاه دانست که در "اورلئان "ثروتمندی به نام " ویلکس " زندگی می کند و اکنون منتظر دو برادرش است که قرار است از شهری دیگر نزدش بروند .من و پادشاه و دوک به آن جا رفتیم ؛ ولی مرد مرده بود .جسدش در تابوت بود. سه دختر او باور کردند که پادشاه و  دوک عمویشان هستند. در وصیت نامه اش جای گنجی و سه هزار دلار پول مشخص شده بود. چند بار خواستم به آن ها حقیقت را بگویم اما هر بار نشد .

در کمد پنهان شدم. دوک و پادشاه وارد اتاق شدند و جای پول ها را تغییر دادند .سپس رفتند . من هم پول ها را در تابوت روی جنازه گذاشتم .

روز خاک سپاری ،دو وارث اصلی آمدند . پادشاه به روی خود نیاورد و از من سراغ پول ها را گرفت .گفتم بی خبرم .سرانجام کار به دادگاه و قاضی کشیده شد .

قاضی از برادرهای راستین و دروغین نشانه ای خواست.پادشاه گفت که روی سینه ی ویلکس نقشی آبی رنگ است.تابوت را بیرون آوردند و گشودند .سکه های طلا را یافتند .من از دست نگهبانم گریختم و در حالی که از خوش حالی در پوستم نمی گنجیدم به ساحل رسیدم ؛ ولی از بد شانسی ،پادشاه و دوک نیز آمدند. به چند کیلومتری شهر رسیدیم . از دستشان گریختم و به کلک رسیدم .جیم نبود. با جست و جوی بسیار فهمیدم که آن دو شیاد ، جیم را به فردی به نام " آبراهام فورستِر " فروخته اند .

به منزل آن مرد رفتم .ناگهان پیرزنی بیرون آمد .او عمه ی دوستم تام بود .مرا با تام اشتباه گرفت؛ زیرا قرار بود تام و برادرش "سید " به آن جا بیایند. پس از خوش و بش کردن به بهانه ای خانه را ترک کردم.در راه تام را دیدم و همه ی ماجرا را به وی گفتم.قرار شد او خود را سید معرفی کند.هنگامی که در راه منزل بودیم پادشاه و دوک را دیدیم که بدن شان را تیر آگین کرده و پر مرغ به آن ها چسبانده بودند .

تام قول داد که هر طور شده جیم را آزاد کنیم.او را در آلونک بالای خانه زندانی کرده بودند.من و تام- که خود را به جای سید جا زده بود – همه ی راه ها را برای فرار دادن جیم آزمایش کردیم؛ از کندن خاک تا رساندن پنهانی غذا به او .

عمه " سالی " از رفتار ما خشمگین بود.یک بار هم با لباس عمه به زیرزمین رفتم تا از آن جا کره بیاورم.کره را زیر کلاهم گذاشتم و عمه دعوایم کرد.سپس با همان وضع به اتاق رفتم.پانزده کشاورز با اسلحه آن جا نشسته بودند .کره آب شد و به سر و صورتم ریخت.عمه پی برد که چرا به زیرزمین رفته بودم .با نگاهش به من فهماند که زود از جلوی چشمش دور شوم . این زمان، فرصت خوبی بود که جیم را نجات دهیم.چنین هم شد و موفق شدیم .من و تام و جیم به سوی ساحل گریختیم . کشاورزها به خیال این که گانگستر ها آمده اند به سوی ما شلیک کردند. تیری به پای تام خورد .با هر زحمتی بود سوار کلک شدیم. در دهکده ی بعدی دکتری را بالای سر تام آوردم. و خودم در علف زار خوابیدم. صبح روز فردا از کلک و دوستانم خبری نبود .عمو "سیلاس" جلویم سبز شد و مرا با زور به خانه برد .آن شب از سید(تام واقعی ) خبری نشد .

روز بعد جیم را دست بسته آوردند و به داخل همان آلونک انداختند .تام و دکتر نیز بودند.دکتر از همه خواست که جیم را نیازارند چون او بوده که شب گذشته آزادی اش را به خاطر تام به خطر انداخته .

تام کم کم به هوش آمد و همه چیز را به عمه سالی گفت. با آمدن مادر تام همه چیز روشن شد .وی گفت که خریدار جیم پیش از مرگش او را آزاد کرده بود.سرانجام جیم آزاد شد و همه از او قدردانی کردند.

چندی بعد  جیم خبر آورد که پیکر مردی که در قایق دیده بودیم جسد پدرم بوده است .

***

هکلبری فین، شاه کار مارک تواین و از آثار برجسته ی ادبیات امریکا است. چارچوب داستان ، پی رنگ سفری از شمال به جنوب و سفری از معصومیت نسبی به دانش و آگاهی هولناک است.هاک بر آن است که مردم را آن گونه که هستند ببیند؛ ولی تا پایان سفر متوجه عمق پلشتی آدمی و فراگیری تنگ نظری و رفتار غیر انسانی بشر به هم نوع خود نمی شود. این ماجراجویی ها ابتدا برایش خوشایند است؛اما کم کم در چشم او پلید می نماید.

هاک و جیم هر چه به طرف پایین رودخانه سرازیر می شوند درگیری شان با جامعه عمیق تر و تیره تر می گردد.در میان هر پیشامدی، رودخانه آن دو را به سوی تلاش نامطمئن دیگری در راه آزادی روانه می سازد .فرار آن ها به سوی "میسی سیپی" گریز از جامعه ، قانون و مبارزه با رسوم است.

در داستان ، نمادهایی مانند رودخانه ، آب و زمین وجود دارند .آب از نظر روان کاوی به عنوان نمادمادینه به وی‍ژه به عنوان یک نماد مادر مطرح می شود .هاک که مادری نداشته ، رودخانه را مادر نمادین خود بر می شمرد.

تواین در هکلبری فین به اشرافیت می تازد و پادشاهان و حکومت سلطنتی آن ها را مورد نقد قرار می دهد .کتاب،سرشار از مطالب خنده دار و دهاتی وار درباره ی هاک است .هاک از آن کلّه شق های خوبی است که امریکایی ها به شکل های گوناگون از او در ذهن خود قهرمان ساخته اند .

برخی از منتقدان ، هکلبری فین را بزرگ ترین رمان امریکا می دانند.

محمد خلیلی ( گلپایگانی) – بخش ادبیات تبیان

,هکلبری فین , رمان , داستان ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

هکلبری فین

شما مرا نمی‌شناسید، مگر این‌که کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک توین نوشته بود و بیش‌ترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیش‌ترش راست بود ...
,هکلبری فین , رمان , داستان ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

داستان پرداز عجایب

مارک تواین در 1870 ازدواجی افسانه­ای انجام داد. عاشق عکس! یکی از دوستان برادرش شد و پس از ازدواج در نیویورک اقامت گزید. درباره نفوذ این ازدواج بر شخص مارک تواین و آثارش گفتگوی بسیار به وجود آمد. گفته می­شود که از آن پس بر استعدادهای طبیعی مارک ...

منبع :

تبلیغات