الهه ی سیاه - آکا

آکایران :روبه روی قاب عکس بابا می ایستم. انگشتم را روی روبان سیاه آن می کشم و می گویم: امروز انتقام تو و میکائیل رو می گیرم. بهت قول می دم. امروز ته و توی همه چیز و در می آرم. رسواش می کنم.

بنا به گزارش آکاایران : با بی حوصلگی موهایم را شانه می کنم. نگاهی به آینه می اندازم. باورم نمی شود. این چند تار مو، کی سفید شد؟ فضای غمبار خانه، دارد خفه ام می کند. فقط خوشحالم از اینکه مامان زنده نبود تا از غصه میکائیل، مثل بابا دق کند. تی شرت سیاهم را می پوشم و از خانه بیرون می روم.

سر خیابان می ایستم و منتظر آمدن تاکسی می شوم. ساعت را نگاه می کنم. چیزی به پنج نمانده. کم کم باید پیدایش بشود. یک تاکسی جلوی پایم می ایستد. نگاهش می کنم. نه، او نیست. می گویم: برو آقا، ممنون!

راننده اخم می کند. زیر لب چیزی می گوید و می رود. میکائیل در دفترچه خاطراتش نوشته بود که قرارشان هر روز، ساعت پنج بوده؛ همین جا. هر چند که میکائیل دیگر اینجا نیست، اما راننده حتماً به دنبال طعمه دیگری خواهد آمد. امیدوارم که بیاید. من که آدرس دیگری از او ندارم ...

یک تاکسی سبز با فاصله کمی از من، ترمز می کند. سرم را نزدیک می برم و راننده را نگاه می کنم. مردی چهل و چند ساله، با کلاه نقابدار سفید و چشمهای آبی، با آن سالک روی گونه اش. خدایا شکرت! خودش است.

زود درِ ماشین را باز می کنم و کنار راننده می نشینم. راننده به من زل زده. می گوید: نگفتی کجا!

هول شده ام. می گویم: راست ... رو به رو ... مستقیم ... همون مستقیم.

راننده خنده اش می گیرد. دوست ندارم نگاهش کنم. رویم را برمی گردانم. با خودم می گویم: حالا که اینقدر بهش نزدیک شدم، وقتشه ازش انتقام بگیرم. باید آبروشو ببرم. نه کَمِشه، پدرشو در می آرم. یه جوری ازش انتقام می گیرم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن. اصلاً اِنقدر می زنمش که خون بالا بیاره. زجرکشش می کنم نامردو، می کشمش ... هه! ارواح خیکت اگه بتونی دست روش بلند کنی. اصلاً فحشش می دم. فحش خواهر و مادر. اِ! اینم شد انتقام؟ پس باید چه غلطی بکنم؟ نه، نباید عجله کنم. باید سر از کارش در بیارم. آره، اینجوری بهتره. همون که گفتم، باید رسواش کنم. اما اول باید بفهمم که چطور میکائیل رو به بیراهه کشوند این زنده ی متعفن.

کمی جلوتر زنی با چادر مشکی ایستاده. زن رویش را گرفته است. راننده نمی ایستد. یک روحانی میانسال به راننده اشاره می کند، اما او محلش نمی گذارد. دستی به ریش پروفسوری ام می کشم و می گویم: مگه نمی خوای مسافر سوار کنی؟

-چرا، اینم مسافر.

درِ عقب باز می شود. مرد جوانی روی صندلی می نشیند. او هم یک تی شرت مشکی پوشیده. به نظر بیست و هفت - هشت ساله می آید. بی اختیار برمی گردم و به موهایش نگاه می کنم. جالب است. مدل تاج خروسی!

میکائیل رو به روی آینه می ایستد و دستی به موهایش می کشد. کنارش می ایستم و می گویم: امروز دیگه شکل کدوم جک و جونور خودتو در آوردی؟

نگاهم می کند و با تمسخر می گوید: محض زیاد شدن اطلاعات جنابعالی، باید بگم این مدلِ تاج خروسه. در ضمن حال و حوصله نصیحتای ننه بزرگتو ندارم. خودتو بکش کنار که اصلاً با این تیریپ بچه مثبتی حال نمی کنم.

چراغ قرمز می شود. راننده ترمز می کند. دختر جوانی به آرامی از مقابلمان می گذرد. مانتویی که پوشیده ...

سرم را پایین می اندازم. راننده می گوید: حیف ...

جوان دستی به موهای روشنش می کشد و می گوید: ما که خودمونو محروم نمی کنیم.

راننده لبخندی می زند و می گوید: خوب می کنین. این سختگیریها مال شماست. این حرفای قدیمی مالِ یه دینه که به درد دنیای امروز نمی خوره. عوضش ما، اصلاً به زن و مرد سخت نمی گیریم .

راننده با لحنی ملایم و مهربان حرف می زند. می گوید: تو، پُرِ پُرِش بیست و هفت سالته، حالا به من بگو تو جوون به این جذابی، با این قد و قامت، چرا نباید از این همه نعمت استفاده ببری؟

برمی گردد و به من نگاه می کند.

با تعجب می گویم: کی؟ من؟

-پس کی؟ این بچه مذهبیا؟

به زور لبخند می زنم. اگر مجبور نبودم دست به ریشم نمی زدم. نه سراغ ریش پروفسوری می رفتم و نه سراغ این تی شرت مسخره. اما با آن شکل و شمایل امکان نداشت راننده سوارم کند.

دست راننده به طرفم دراز می شود. می گوید: بیا این کتاب رو بخون. عکس صلیب رویش کشیده شده.

وانمود می کنم که مشتاقم. راننده یک کتاب هم به جوان می دهد. جوان می گوید: نه، من هنوز قانع نشدم. اگه خیلی دلیل داری که دین تو دین بر حقیه، باید بیشتر در باره ش صحبت کنی. من و دوستام خیلی وقته داریم دنبال حقیقت می گردیم. راننده با خوشحالی می گوید: باشه، من آماده م. بگو کی و کجا.

-همین امشب. می گم امشب، چون عروسی یکی از دوستامونه. همه می آن. یه صد نفری هستیم.

راننده کلاهش را از سرش برمی دارد. با پشت دست روی پیشانی عرق کرده اش می کشد و می گوید: صد نفر! می آم، حتماً می آم.

جوان کاغذی را به راننده می دهد و می گوید: بیا اینم آدرس، ساعت نه منتظرتم.

راننده کاغذ را با فاصله از چشمانش نگه می دارد. کمی سرش را عقب می برد و آن را می خواند. نشانی را می خوانم. باغی بیرون از کرج است.

-پیاده نمی شی؟ تا آخر دنیا که نمی خوای مستقیم بری؟

از ماشین پیاده می شوم. یک اسکناس هزار تومانی از جیبم در می آورم تا به راننده بدهم. می گوید: مهمون ما باش. روی حرفای منم خوب فکر کن.

سرم را تکان می دهم. راننده لبخند می زند و می رود. بغض گلویم را فشار می دهد. به پارک سر خیابان می روم و روی نیمکتی می نشینم. گریه امانم نمی دهد. اشکهایی که یک هفته محبوس بودند، حالا بی اجازه من، بر صورتم جاری شده اند.

صورت بابا قرمز می شود و می گوید: من این ننگ و چه جوری تحمل کنم؟ چه جوری بگم که جوونم از دین برگشته؟ ای کاش میکائیل قبل از این مرده بود. یا من می مردم و امروز رو نمی دیدم.

میکائیل کوله پشتی اش را روی دوشش می اندازد و می گوید: ول کن دیگه بابا! دین، دینه دیگه. حالا هم که واسه من بد نشد. یه کارِ خوب تو شیراز واسه م ردیف کردن، خیلی مَردن، مَرد.

بعد بلند می خندد و می رود.

باید هر جور شده با روش کار این راننده آشنا شوم. باید او را به همه معرفی کنم. امشب فرصت خوبی است، هر طور شده به کرج می روم.

به آژانس زنگ می زنم. ماشینی به دنبالم می آید. کلافه ام. خودم هم نمی دانم آنجا می خواهم چه کنم. اصلاً می توانم کاری کنم؟

هوا تازه تاریک شده که به نزدیکی باغ می رسیم. کرایه را می دهم و پیاده می شوم. در این وقت شب، و در این محیط خارج از شهر کسی دیده نمی شود. صداهای نامفهومی به گوشم می رسد. معلوم است که کسی با صدای بلند می خواند. حرکت می کنم. در راه، ردیفی از چند باغ را می بینم که با فاصله از هم قرار دارند. اما همه تاریک هستند و ساکت. دلم می گیرد. نه ... می ترسم. به خودم می گویم: اصلاً همین ماجرای میکائیل و مردن بابا رو واسه روزنامه بنویسم، مردم حواسشونو جمع می کنن.

می خواهم برگردم. چیزی توجهم را جلب می کند. نوری از سمت آخرین باغ به چشم می خورد. نور  نمی ماند. می آید و می رود. قدمهایم را تند می کنم. حالا سر و صدای بیشتری می شنوم. حتماً همین جاست. درِ باغ بسته و دیوارهای آن، این قدر بلند است که حتی من هم نمی توانم داخل باغ را ببینم.

ماشینی به من نزدیک می شود. خودم را در تاریکی پنهان می کنم. یک سوناتای زرشکی است. راننده از ماشین پیاده می شود. عجب! همان راننده تاکسی است. چقدر هم به خودش رسیده است.

زنگ را فشار می دهد. در باز می شود و او به داخل باغ می رود. در دوباره بسته می شود. باید هر طور شده از دیوار بالا بروم. باید چیزی زیر پایم بگذارم. کمی دور و بر باغ می گردم. بی فایده است.

برمی گردم و اطراف باغهای دیگر را می گردم. با وجود سر و صدای مهمانها، احساس می کنم تنهایم. می ترسم. صدای زوزه گرگ است یا سگ؟ دور و برم را نگاه می کنم. هر لحظه منتظرم دندانهای تیزی در تنم فرو برود. تند تند قدم برمی دارم. کنار یکی از باغها چند آجر پیدا می کنم. کمی طول می کشد تا آجرها را کنار دیوار باغ ببرم. آنها را روی هم می گذارم. هنوز دستم به لبه دیوار نمی رسد. می خواهم از روی آجرها پایین بیایم، شاید بتوانم آجر بیشتری پیدا کنم. اما سرم را که برمی گردانم، چشمانم  می خواهد از حدقه بیرون بزند. سگی پارس می کند و به طرفم می پرد. یک راه بیشتر ندارم. باید از دیوار بالا بروم. تا می توانم خودم را بالا می کشم. پهلویم درد می گیرد. دستم به لبه دیوار می رسد. آجرها می لغزند. به جهنم! سگ به من رسیده. خدایا! پایم در دهان این سگ پدر چه می کند؟

نمی فهمم چه کار می کنم. سگ مرا به پایین می کشد و من با تمام توان، خودم را به بالا می کشم. اما فقط کمی بالا می روم. باز هم جای شکرش باقی است. کفشم در دهان سگ می ماند. به هر جان کندنی است خودم را از دیوار بالا می کشم. چیزی از جیبم می افتد. دستم می سوزد. به لبه دیوار گرفته و خراشیده شده. سگ را نگاه می کنم. چند بار پارس می کند. نفس نفس می زنم. به خودم بد و بیراه می گویم. کاش مثل آدم از در وارد می شدم. می گفتم دوست دامادم، کسی چه می دانست. اما اگر راننده یا جوان مرا می دیدند، حتماً به من شک می کردند.

چشمم به ساختمان انتهای باغ می افتد. راننده را می بینم که نزدیک پنجره نشسته. یکی کنار پنجره می ایستد. همان جوان مسافر است. باید به آنها نزدیک شوم. نباید دوباره ماجرای میکائیل تکرار شود. اگر برگردم عذاب وجدان  راحتم نمی گذارد. اما چطور از این دیوار بلند، پایین بروم؟ خوب نگاه می کنم. تازه متوجه درخت بلندی می شوم که نزدیک دیوار است. روی لبه دیوار می نشینم و آرام آرام به سمت دیوار می روم. خدا را شکر، همه در وسط این باغ بزرگ جمع شده اند. یکی از شاخه های درخت به دیوار چسبیده. با خوشحالی آن را می گیرم تا پایین بروم. موقع برگشتن هم، از همین شاخه استفاده می کنم. کمی که خود را حرکت می دهم، صدای شکسته شدن شاخه را می شنوم. ای لعنت به تو!

به تنه درخت می چسبم و آهسته آهسته خود را به پایین درخت سُر می دهم. سوزش دستم بیشتر شده. صدای سوت و هلهله بلند می شود. به جمعیت نگاه می کنم. درِ باغ باز است. عروس و داماد وارد باغ شده اند. از اینجا به خوبی می توانم آنها را ببینم. چندشم می شود. روی دستهای برهنه عروس، ردی از خون دیده می شود. لباس سفیدش هم بی نصیب نمانده. بدتر از آن دو خط باریک سرخی است که از کنار لبهای عروس به سمت پایین کشیده شده. چیزی مثل دندانهای دراکولا. روی پیشانی و گونه های داماد هم خط قرمزی کشیده شده. رنگ است یا خون؟ همه دست می زنند و عروس و داماد می خندند. حتماً این عروس و داماد هم می خواهند سنت شکنی کنند.

هول شده ام. بلند می شوم. می خواهم جایی مخفی شوم، پایم درد می کند. انگار پیچ خورده. هنوز کسی مرا ندیده. لنگان لنگان به انتهای باغ می روم. تا می رسم صدای فریاد راننده را می شنوم. خودم را به ساختمان می رسانم. داخل اتاقی که راننده نشسته به خوبی دیده می شود و من در این تاریکی فقط باید کمی مواظب باشم. به جز جوان، دو مرد دیگر هم در اتاق هستند. هر دو نیمه برهنه اند. یکی از آنها موهای بلندی دارد. موهای جلوِ سرش بنفش است و پشت سرش سیاه. لبهایش را هم سیاه کرده است. هر چه هست از آن یکی بهتر است که موها و ابروهایش را تراشیده و به جای هر ابرو، شش ستاره پنج پر کشیده. راننده با عصبانیت می گوید: یعنی چی که من باید این فیلمو ببینم؟

جوان با خونسردی می گوید: فقط ساکت باش و ببین.

پایین پنجره می نشینم و طوری که دیده نشوم از گوشه پایینی پنجره به درون اتاق نگاه می کنم. آرام و قرار ندارم. انگار یکی، پشت سرم ایستاده. چه حس بدی! هر چند ثانیه دور و برم را نگاه می کنم. جوان یک سی دی، در درایو کامپیوتر می گذارد. مرد به مانیتور چشم می دوزد. از این زاویه نمی توانم فیلم را ببینم. کمی که می گذرد مرد با ناراحتی می گوید: وحشتناکه! وحشتناک! این دیوونه چرا این کارو کرد؟

جوان بلند می خندد و می گوید: باورت می شه تامی فقط شونزده سالش بود؟! دیدی چه ماهرانه با اون چاقوی پیشاهنگی مادرشو کشت؟

حالا با دست، محکم روی بازوی راننده می زند و می گوید: اول دو تا دست مادرشو قطع کرد و بعدش صورتشو از جمجمه جدا کرد. مادرشو مقصر می دونست. چون اونو به دنیا آورده بود.

دوباره بلند می خندد. راننده با صدای لرزانی می گوید: واسه چی خودشو کشت؟

-معلومه، واسه اینکه به حقیقت برسه. خب، این اعتقاد اونه. حالا تو واسه ما چی داری؟

خدا را شکر می کنم که نتوانستم فیلم را ببینم. راننده می گوید: واسه شما هیچی. اصلاً من دیگه اینجا کاری ندارم.

و از روی صندلی بلند می شود. دو مرد جلو می آیند. جوان، راننده را هل می دهد و می گوید: کجا؟

راننده تعادلش را از دست می دهد. برای اینکه نیفتد لباس جوان را می گیرد و می کشد. دگمه های لباس جوان کنده می شود. چه گردن بند بزرگی زیر لباسش بود! راننده روی صندلی ولو می شود. به گردن بند چشم می دوزد و می گوید: چی؟ صلیب وارونه!

مهمانها دوباره فریاد می زنند. تکانی می خورم. خواننده دست مشت کرده اش را بالا می برد و می گوید: of hell,s fire (آتش جهنم).

جوان شیشه مشروبی را که روی میز است برمی دارد و محکم به لبه میز می زند. شیشه می شکند. اخم می کند و به طرف راننده می رود. راننده انگار لال شده، فقط به او نگاه می کند. نمی دانم می خواهد چه کار کند. جوان لباس خودش را در می آورد. روی سینه اش خالکوبی شده. با دقت که نگاه می کنم عدد 666 را می بینم.

-اوه! اوه! خدایا! چه غلطی کردم امشب به این قبرستون پا گذاشتم. خبرنگارم این قدر فضول؟

جوان چنان شیشه شکسته را روی سینه اش می کشد که دلم ضعف می رود. لیوانی را نزدیک بریدگی می برد. دور و بر لیوان خونی شده. حالا مقداری شراب در لیوان می ریزد. رو به روی راننده می ایستد و شراب و خون را سر می کشد. دلم به هم می خورد. دستم را جلوِ دهانم می گیرم.

جوان دستهایش را باز می کند و می گوید: از این شراب بنوشید که همانا خون من است.

حالا بلندبلند می خندد و می گوید: درست گفتم دیگه؟ مسیح در مراسم شام آخر همینو می گفت، مگه نه؟

دلم می گیرد.

-این عروسی با کشته شدن یه آدم، بچه ها رو حسابی خوشحال می کنه. امشب تو می میری.

راننده می خواهد چیزی بگوید. جوان بلندتر می گوید: از جهنم هم نمی ترسم. جهنم همین جاست که داریم توش زندگی می کنیم. همین دنیا. پس آزادیم تا هر کاری که شما گناه می دونین انجام بدیم. هر کاری.

بعد به کتاب هایی که کنار دیوار، روی هم ریخته شده اشاره می کند و می گوید: امشب تمام اینها پاره می شن و بعد می سوزن. این بهترین قسمت مراسم امشبه.

راننده با صدای بلند می گوید: پاره کنین، بسوزونین، به من چه! هر چی پایه های اعتقادی اینا سست تر بشه، بیشتر می شه توشون نفوذ کرد.

-به هر حال تو داری یه عده رو جذب می کنی. خواسته یا ناخواسته یه مُبلغی، اینه که ما رو عصبانی می کنه. تو ... باید بمیری.

این را با تاکید می گوید.

-ولی فقط من که نیستم. این یه کار سازماندهی شده س، یه نقشه س. مثل تبلیغات خودِ شما.

جوان با تعجب نگاهش می کند. راننده می گوید: من با عقاید شما آشنام. توی سفر آخری که به اسرائیل داشتم، فهمیدم که حتی از فرقه ها هم استفاده کردن، از فرقه شما هم همینطور. رهبراتون خبر دارن.

-بس کن! امشب تو می میری و تا دو- سه ساعت دیگه، انگار نه انگار که کسی توی این باغ بوده. همه می رن و هیچ ردی هم از تو نمی مونه.

جوان به دو مرد نیمه برهنه اشاره می کند و می گوید: ببریدش!

آن دو، به طرف راننده می روند. راننده خودش را روی پای جوان می اندازد و التماس کنان می گوید: خواهش می کنم ... بذار من برم.

-نگا کن! مهمونا دارن به این سمت می آن. قبلاً قولِ تو رو بهشون دادم.

برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم. راست می گوید. صدای سوت و کف زدنها در باغ می پیچد. ترسیده ام. نمی دانم چه کار کنم. راننده دستش را روی قلبش می گذارد و روی زمین می افتد. رنگش پریده.

چه کنم؟ چه کنم؟ انگار مغزم از کار افتاده. باید به داخل ساختمان بروم. اما از اینجا نمی توانم. این قدر نزدیک شده اند که مرا ببینند. دیگر نمی مانم. ساختمان را دور می زنم. مچ پایم بدجوری درد می کند. کف پایم می سوزد. صداها نزدیک و نزدیک تر می شود. درِ کوچکی را می بینم. چاره ای ندارم. به طرف در می روم. شاید انباری باشد. نمی دانم. میز بزرگی کنار دیوار گذاشته اند. رویش پر از شیشه های مشروب و ظرفهای میوه و شیرینی است. جایی برای پنهان شدن نمی بینم. رومیزی بزرگی که روی میز انداخته اند توجهم را به خود جلب می کند. رومیزی تا روی زمین می رسد. فقط همین جا را دارم. زود زیر میز می روم و خودم را جمع می کنم.

دندانهایم بدجوری به هم می خورند. صداها خیلی نزدیک شده. تازه می فهمم که اینجا پشت همان اتاق است. صدای جوان را می شنوم که با هیجان می گوید: ...

باورم نمی شود. تازه می فهمم که در چه محفلی پا گذاشته ام. گیج و منگم. یعنی اینها ...

- این بیچاره طاقت نیاورد و سکته کرد. اما چه عیبی داره؟ می خواستیم بمیره که مرد.

همه دست می زنند و فریاد شادی می کشند. در دل دعا می کنم کسی متوجه من نشود. هیچ کاری نمی توانم بکنم. باید این قدر اینجا بنشینم تا مراسمشان تمام شود و از باغ بروند. همان طور که جوان به راننده گفت. فقط خدا کند کسی به اینجا نیاید. آن وقت من هم می توانم از روی دیوار بروم. فقط باید برای بالا رفتن از دیوار چیزی پیدا کنم.

مثل اینکه دوباره به وسط باغ برگشته اند. صدایشان از دور می آید. نفس راحتی می کشم و چشمهایم را می بندم. باید همه اینها را به مردم بگویم. چیزی به ذهنم می رسد. می توانم خیلی زود نجات پیدا کنم. باید همین حالا به پلیس زنگ بزنم. با خوشحالی دست در جیبم می کنم تا تلفن همراهم را در بیاورم. اما گوشی ام نیست. محکم روی پیشانی ام می زنم. تازه می فهمم آن وقت که بالای دیوار بودم چه چیزی از جیبم افتاد. حالا فقط باید ساکت بنشینم و دعا کنم تا اینها زودتر بروند.

چیزی روی دستم قرار می گیرد. نفسم بند می آید. یک دست با ناخنهای لاک زده و مچ بند چرمی سیاه! به دست زل زده ام. دستم را می کشم. یکی آرام رومیزی را بالا می زند و سرش را نزدیک می آورد. حالا نفس نفس می زنم. این دیگر کیست؟ زنی است که نصف موهای سرش را تراشیده و نصف دیگر آن را روی شانه اش ریخته. در تراشیدگی سرش، علامت fff حک شده. آرایش صورتش حالم را به هم می زند. از این زشت تر نمی شود.

-هو! یارو!

دیگر باید اشهدم را بخوانم. لبخند می زند و می گوید: از همون اول که لب دیوار باغ دیدمت تا همین حالا، زاغ سیاهتو چوب زدم. فکر کردی خیلی زرنگی؟

صدای همان زنی است که وقتی زمین خوردم، شنیدم. دیگر نمی توانم از باغ بیرون بروم. زن به من نگاهی می کند و می گوید: خُبه، خُبه، حالا نمی خواد بترسی. خوش ندارم امشب دو تا جنازه، رو دستمون بمونه.

کاش چیزی دم دستم بود تا محکم توی سرش می زدم. صدای پا می آید. زن می گوید: صدات در نیاد.

از زیر میز بیرون می رود. خدایا این دیگر کیست؟ گیج شده ام. صدای زن را می شنوم. می گوید: اینجا دیگه هیچی نمونده. تمام مواد روان گردون دست خواننده س. قراره خودش بین بچه ها پخش کنه. البته اگه چیز دیگه ای مونده باشه.

آن که آمده بود می رود. زن دوباره برمی گردد. گوشه رومیزی را بالا می زند و آهسته می گوید: مأموری؟

می خواهم جوابش را بدهم اما صدایم در نمی آید. سرم را بالا می برم.

-آره، به ریختت نمی آد. مال این حرفا نیستی.

بیشتر از آن جوان، از این زن می ترسم. نمی دانم چه فکری در سر دارد.

-اینجا چی کار می کنی؟

بوی سیگارش ناراحتم می کند. چیزی نمی گویم. انگار حوصله اش سر رفته. گوشه رومیزی را می اندازد. حالا نمی توانم او را ببینم. می گوید: ببین، می تونی به من اعتماد کنی و همه چیزو بگی، بی کلک، تا منم کمکت کنم از اینجا در ری. می تونی هم زیپ دهنتو بکشی و هیچی نگی. اون موقع دیگه نمی دونم چه بلایی سرت می آد. شاید پیدات کنن. حالا بگو با ما چی کار داری.

چاره ای ندارم. اینجا، حرف زدن بهتر از سکوت است. ترسم کمتر شده. می گویم: با شما هیچی.

و بعد همه چیز را برای او تعریف می کنم.

زن با عصبانیت گوشه رومیزی را بالا می زند و می گوید: کور خوندی، لابد فکر کردی خیلی حالیته. حالا پدرتو در می آرم. حتماً می خوای هر چی هم امشب دیدی تو روزنامه ت بچپونی. هان! می دم کبابت کنن.

عجب غلطی کردم. عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند. باید دنبال راه فرار باشم.

دوباره صدای پا می آید. زن به طرف در می رود.

صدای آهسته دختری به گوشم می رسد. نمی شنوم چه می گوید. اما صدای زن را خوب می شنوم. زن با صدای بلند می گوید: ای بابا! دیگه چه نیازی به این چیزاس. ... تو برو، منم الآن می آم.

زن دوباره برمی گردد. این بار رومیزی را بالا نمی زند. در را می بندد و با صدای بلند می خندد. حالا آهسته می گوید: نترس جوجو، شوخی کردم باهات.

دیگر نمی خندد. می گوید: من باید برم. اما واسه رفتن کمکت می کنم. پایه م.

می خواهد برود که می گویم: چرا کمکم می کنی؟

 

-اینجا چرا این ریختی شده؟ نگا کن تا جلوِ میز خون ریخته.

صدای یک پسر جوان است. پسر به طرف میز می آید. زن با دستپاچگی می گوید: مثل اینکه خیلی توهم زدی. مگه ندیدی امشب چند نفر خودزنی کردن؟ کار یکی از بچه هاس، خودم دیدمش.

-خیله خب، حالا چرا نمی آی بیرون؟

-می آم. فعلاً جنابعالی زحمتو کم کن.

زود کف پایم را نگاه می کنم. همان پایی که بدون کفش است. کف پایم خونی است. نمی دانم کجا پایم زخم شده. پسر می رود. زن نفس عمیقی می کشد و می گوید: به خیر گذشت. خوب گوش کن که وقت زیادی ندارم. پسرِ واسه م از دنیایی گفت که پر از لذته. دنیایی که آدم دو پا، محوره. گفت خودش به من جا می ده. دروغ نگفت. جا داد، اونم چه جایی. منو برد پیش دوستاش و بعدشم دیگه معلومه، یه دختر با چند تا پسر ...

زن ساکت می شود. مثل اینکه می خواهد مطمئن شود کسی این دور و بر نیست. دوباره آهسته می گوید: بِهِم قرص داد. اما عوضی نگفت که این قرصا معتادم می کنه. فقط گفت که غم و غصه م یادم می ره. الآنم اعتقادی به اینا ندارم، اما پیششون موندم چون روی برگشت ندارم. اصلاً برگردم بگم چی؟ تو همه جور کثافتی غرق شدم. حالا هم مجبورم همین جا بمونم و بازم توی کثافت غلت بزنم. دیگه واسه م هیچی مهم نیس. هوس کردم اذیت کنم این گاگولا رو. خوش دارم حالشونو بگیرم. گولم زدن. اما تو کارمو راحت کردی. برو هر چی خواستی بنویس. اصلاً سرِ کارشون بذار. اگه اون سالا یکی بود که ... ولِلِش ... من باید برم و گرنه بِهِم شک می کنن.

زن با پایش، کلیدی را زیر میز هل می دهد و می گوید: دیوارای اینجا خیلی بلنده، بالا رفتن ازش سخته. یکی دو ساعت دیگه همه می رن. وقتی مطمئن شدی تو هم برو. در رو قفل می کنن.

او می رود. خواننده با صدای بلند می گوید: همراه شوید با کاروان آتش.

 

مهدیه ارطایفه

گروه ادبیات تبیان

,مهدیه ارطایفه , داستان , الهه ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

هفتیمن شب

مازیار به سختی نفس می‌کشید. از گلویش صدای خِرخِر می‌آمد. فقط کافی بود کمی مُچهای لاغر سمیرا را فشار دهد. اما قدرت هیچ کاری را نداشت. بی‌اختیار دهانش را باز کرده بود. ...

منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران