فساد ستم ساز فرانسوی - آکا

آکایران :گذری در "کاپیتان راشیل"

بنا به گزارش آکاایران : "پهلوان کسی است که روحیه ای پولادین و شجاع داشته باشد و نماینده ی نیکی و فداکاری باشد." میشل زواگو(نویسنده فرانسوی قرن نوزدهم و بیستم)

زمان پادشاهی لویی سیزدهم ؛روزی او به طوری اتفاقی در دهکده ای با دختری بسیار زیبا برخورد کرد و عاشقش شد .می خواست به هر قیمتی او را به چنگ آورد .از سویی صدراعظم جاه طلب فرانسه به موضوع پی برد و کشیشی خبیث را به نام "آبه" مأمور کرد تا دختر را برایش بیاورد. آبه در حالی که "مادلن" در کلیسا به عبادت مشغول بود او را بی هوش کرد ، در تابوتی گذاشت ، به قصر کاردینال برد و شایعه انداخت که دختر مرده است .

کشیشی به امر صدراعظم کاردینال دختر را به هوش آورد.سپس وی را به زندان افکند .کاپیتان راشیلِ جوان و برومند و خوش چهره مأمور بازجویی از وی شد .او نخست پنداشت که دختر زیبا جاسوس و خیانت کار است ولی کم کم به حقیقت پی برد.

لویی دستور نبش قبر داد . جنازه ی پیرزنی در آن جا بود .کشیش آبه از نبش قبر مادلن باخبر شد و موضوع را به کاردینال گفت .آبه فردی ثروت دوست و ریاکار بود ؛ از این رو نزد لویی رفت و قول داد که به او کمک کند تا مادلن را بیابند .

راشیل به مهمان خانه ی "گربه ی سیاه " رفت تا با دوست پدرش ارباب – که صاحب آن جا بود – دیدار کند .هر دو از دیدن هم خوش حال شدند .به طور اتفاقی در آن جا میان افراد شارل (رییس قراولان لویی ) و راشیل درگیری رخ داد .ارباب، دو مرد زورمند به نام های ژرژ و ژوزف را به کمک طلبید .سرانجام راشیل و دیگران سربازان لویی را از مهمان خانه بیرون کردند .در این هنگام کشیش آبه با چهره ای ناشناس وارد شد .با راشیل صحبت کرد .ساعتی بعد راشیل ،کشیش ، ژوزف و ژرژ به قصر کاردینال و به اتاق مادلن رفتند .راشیل و دو دوستش با نقشه ای حساب شده دختر را فراری دادند و کشیش را با خود بردند .آبه که از جان خود بیمناک بود خواهشمندانه از آن ها خواست که او را نکُشند .آن ها هم رهایش کردند و خود گریختند .

راشیل که حالا با مادلن نامزد شده بود او را به مهمان خانه ی ارباب برد .سپس با ژرژ و ژوزف به زادگاه مادلن رفت .در آن جا به مهمان خانه ی فقیرنشینی داخل شدند که صاحبش پدر مادلن بود .راشیل به او فهماند که دخترش زنده است .مرد در پوستش نمی گنجید.آن گاه همه به عبادتگاه رفتند و اتاق اسرار آمیز کشیش را زیر و رو کردند .دارویی بی هوش کننده را یافتند که کشیش با آن، مادلن را بی هوش کرده بود . خبر ربوده شدن مادلن به کاردینال رسید .وی به تمام افراد لشکرش  فرمان جست و جو و دست گیری فراریان را داد .آن گاه خود این خبر را به لویی رساند .

"آبه"ی حیله گر پنهانگاه مادلن را یافت .او با برادران دینی به خانه ی ارباب رفت و در حالی که راشیل آن جا نبود مادلن و مادر و پدر او را ربودند. در بین راه ، مادلن را به ازدواج با خود واداشت و یک ساعت به او فرصت  تصمیم گیری داد .

"ژاک" یکی از کارمندان ملکه مأمور جستن مادلن شد .ژاک توانست قرار دیداری با ملکه برای راشیل بگیرد.راشیل می خواست مادلن را نزد ملکه ببرد تا مادلن به وی بگوید که فقط راشیل را دوست دارد؛ ولی راشیل نمی دانست که نامزدش را ربوده اند .وقتی به خانه ی ارباب رسید از ماجرا باخبر شد .اندیشید که کدام یک از خواستگاران دختر او را دزدیده اند: لویی ، کاردینال یا کشیش؟

راشیل و همرزمانش به زودی فهمیدند که مادلن اسیر کشیش است .از ملکه کمک خواستند.ملکه انگشترش را به آن ها داد تا در هنگام نیاز از آن استفاده کنند .

از سویی یکی از برادران دینی با مادلن گفت و گو کرد و از راز او آگاه شد .آن مرد، خبرچین لویی بود .به سرعت آن جا را ترک کرد تا نزد لویی برود .پس از رفتن او آبه به اتاق مادلن رفت تا به هدف پلیدش برسد .مادلن شجاعانه با گلدانی به سر آبه کوبید ولی بی ثمر بود .کشیش دستور داد تا پدر و مادر او را شکنجه کنند تا دختر تسلیمش شود. در آخرین لحظه سربازان لویی آمدند .مادلن را نجات دادند و با خود به قصر پادشاه بردند .هنگامی که راشیل و یارانش به عبادتگاه رسیدند دیگر دیر شده بود .پدر مادلن نابینا شده و مادرش مرده بود .

آبه خشمگینانه از عبادتگاه بیرون آمد و نزد کاردینال رفت .کاردینال هم پیش لویی رفت و همه ی خیانت ها را به گردن شارل انداخت .

آبه و تعدادی از سربازان به مهمان خانه ارباب هجوم بردند .راشیل را گرفتند و به زندان انداختند.ژرژ و ژوزف - که از مهلکه گریخته بودند - به کمک ملکه به زندان باستیل رخنه کردند و پس از فراری دادن راشیل به طرف پاریس حرکت کردند .

روز بعد قرار بود لویی با مادلن ملاقات کند. راشیل و دو پهلوان دیگر شجاعانه وارد قلعه شدند و پس از خلع سلاح لویی و افرادش مادلن را رهایی بخشیدند و به محله ی جیب بُران بردند .

ژرژ و ژوزف می خواستند برای راشیل هدیه ای تهیه کنند ولی چون پولی نداشتند نقشه ای کشیدند .نزد آبه رفتند .به او گفتند که در ازای ده هزار سکه ی طلا مخفیگاه راشیل و مادلن را لو می دهند .آن دو در محله ی جیب بران همه را آماده ی مبارزه کرده بودند .ترفند آن ها گرفت. کشیش و افراد لویی که به آن جا رفته بودند به سختی شکست خوردند .

ژوزف همه ی دوستان راشیل را به مسافرخانه ی دوستش راه نمایی نمود.مهمانی بسیار مفصّلی ترتیب داده شد ؛ ولی محل لو رفت و سربازان لویی برای دست گیری راشیل به آن جا ریختند.کاپیتان راشیل و ژوزف،  زخمی و اسیر شدند.ژرژ ، مادلن و پدرش از راه فاضلاب گریختند.ژرژ نزد ملکه رفت و مادلن را به او سپرد.

قرار بود راشیل و ژوزف را در میدان شهر گردن بزنند.مردم در آن جا جمع شده بودند.از حکم اعدام کاپیتان راشیل و ژوزف خشمگین و آماده ی انفجار بودند و شعار آزادی آن ها را سر می دادند. سرانجام ملکه دست به کار شد. مادلن را پیش لویی برد و شوهرش را مجبور کرد که راشیل و ژوزف را ببخشد .لویی بر خلاف میلش به ناچار حکم آزادی آن دو را امضا کرد .همه شادی کنان به طرف قتلگاه به راه افتادند و در آخرین لحظه مانع از مرگ آن دو شدند.لویی به  آن ها فرصت داد تا یک هفته ی دیگر فرانسه را ترک کنند و آن ها پذیرفتند .

پس از این ماجرا آبه ی ملعون از ترس لویی و کاردینال پنهانی می زیست تا این که ژوزف و ژرژ محل او را یافتند و جانش را گرفتند.

***

میشل زواگو نویسنده ی پرآوازه ی فرانسوی قرن نوزدهم و بیستم است که در 1860 در جزیزه ی"کُرس" به دنیا آمد. هم عصر الکساندر دوما بود .رشته ی ادبیات خواند و فارغ التحصیل شد .ابتدا به تدریس و سپس به کارهای ادبی از جمله نگارش داستان های تاریخی در پاورقی روزنامه ها پرداخت . روحیه ای آزاد منشانه و ستم گریز داشت و چون از طبقه ی محروم کشورش برخاسته بود  می کوشید  تا دردهای این قشر را در رمان هایش ترسیم کند. قهرمانان آثارش اغلب از این طبقه اند و همواره پهلوان و ستم ستیز .زواگو برای افشای ماهیت سلاطین، فساد و عشرت جویی درباریان را بازگو می کند  تا خواننده ، موقعیت تلخ شخصیت های حق طلب داستان را دریابد.

داستان "کاپیتان راشیل "نیز بیانگر پوچی ، تباهی و ستمگری دستگاه حکومتی فرانسه در زمان لویی سیزدهم است.کاپیتان راشیل به عنوان نماد شجاعت و مردانگی در برابر چنین دستگاهی قد علم می کند و دو پهلوان کمکش می گیرد.مردم اگر چه در مقابل ستم لویی سیزدهم سکوت و صبر پیشه کرده اند؛ اما آگاه و بیدارند و از راشیل قهرمان و یارانش جانب داری می کنند .

میشل زواگو در 1918 در 58 سالگی درگذشت . او علاوه بر فعالیت های ادبی با رجال حکومت وقت فرانسه نیز جدال هایی لفظی داشت و زمانی از عمرش را در زندان به سر برد.

محمد خلیلی(گلپایگانی)- ادبیات تبیان

,داستان , کاپیتان راشیل , میشل زواگو ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

خلاصه رمان های مشهور ادبیات جهان

ما ( تبیان) رمان های زیبا و ماندگار ادبیات جهان را برای شما علاقمندان به فضای ادبیات داستانی، بصورت خلاصه و کوتاه قرار دادیم؛امید آن است که لذت ببرید.

منبع :

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات