زمان پدر (دو بخش از رمان زمان پدر) - آکا


آکایران :ماجرا بر می‌گردد به خیلی زمان پیش. پیش‌تر از دنیا آمدن من. زمانی که دختر پسرعمه پدرم رفته بود پاکستان و شوهر پاکستانی کرده بود و آمده بود ایران. هنوز هم نمی‌دانم چقدر می‌شود به این حرف‌ها اطمینان کرد. یک چیزهایی از آینده که همیشه می‌گویند کسی خبر ندارد.


بنا به گزارش آکاایران : بهاءالدین مرشدی*:

۱- شوهر پاکستانی

ماجرا بر می‌گردد به خیلی زمان پیش. پیش‌تر از دنیا آمدن من. زمانی که دختر پسرعمه پدرم رفته بود پاکستان و شوهر پاکستانی کرده بود و آمده بود ایران. هنوز هم نمی‌دانم چقدر می‌شود به این حرف‌ها اطمینان کرد. یک چیزهایی از آینده که همیشه می‌گویند کسی خبر ندارد. ولی یک آدم‌هایی هستند که یک چیزهایی می‌گویند و بعدها، خیلی بعدها اتفاق می‌افتد.درست عین حرف‌هایی که این شوهر پاکستانی به مادر پدر، برادر پدر و خود پدرم زد. همه باور کردند و یک چیزهایی اتفاق افتاد. شوهر پاکستانی به برادر پدرم می‌گوید تو جوانمرگ می‌شوی. مرتضی جوانمرگ شد. فقط بیست‌وشش سال داشت یا هم کمتر.

شوهر پاکستانی به مادر پدرم می‌گوید آنقدر عمر می‌کنی که مرگ همه عزیزانت را می‌بینی و حالا مادر پدرم صدسال بیشتر دارد و خیلی از عزیزترین کسانش مرده‌اند. شوهر پاکستانی به پدرم می‌گوید دست تو نمک ندارد. و همیشه دست پدرم نمک نداشت. به این حرف باور دارد. تا اتفاقی می‌افتد می‌گوید: «دست من نمک ندارد.» این حرف را یک زن کولی هم به او زد و پدر هنوز باور دارد که دستش نمک ندارد. پدر هنوز دستش را به میله کنار تخت گرفته و از دریچه اتاقش بیرون را تماشا می‌کند.  مردن مرتضی یا عمر صد ساله بی‌بی اتفاقی بود؟ این را نمی‌فهمم و کلی چیزهای دیگر، چیزهایی شبیه اسم برادر پدرم، مرتضی.

۲- برادر پدرم، مرتضی

مرتضی آدم خوبی بوده. این را همه می‌گویند. من هرگز ندیدمش. توی یک سالگی من ماند و جوانمرگ شد. پیش‌بینی شوهر پاکستانی عمو را می‌کشد.

مرتضی برای خانواده شبیه «اگر بود» است.

اگر بود این‌طور رفتار می‌کرد

اگر بود این کار را می‌کرد

اگر بود این‌طوری حرف می‌زد

اگر بود...

اگر بود حتما هنوز آدم خوبی بود.

توی این ماجراها چیزی که مرا به شگفت وا می‌دارد اسم مرتضی است و اینکه اسم مرتضی چقدر در مرگ او تاثیر داشته. آیا مرتضی فقط یک کلمه است یا با خودش چیزهای دیگری به همراه دارد؟ چیزهایی شبیه نوعی مرگ، نوعی زندگی یا هر چیز دیگر.

این اسم زمانی برایم معما شد که برادرم متولد شد و خواستند برایش اسم انتخاب کنند. پدر می‌خواست اسم برادرم را بگذارد مرتضی. ولی بی‌بی گفت: «نه.»

روزها گذشت و برادرم شناسنامه نداشت. دلیل بی‌بی این بود که اسم مرتضی به خانواده ما نمی‌آید. هرکس در خانواده ما اسمش مرتضی باشد جوانمرگ می‌شود. نمونه‌اش همین مرتضی خودمان یا مرتضی برادرم. دو نفر کافی است. دیگر نمی‌گذارم کسی این اسم را روی بچه‌اش بگذارد و بالاخره پیروز شد و برادرم مرتضی نشد.حالا برادرم ابراهیم است و همیشه فکر می‌کنم چه خوب که مرتضی نیست.

مرتضی یک اسم نبود، مرتضی جوانمرگی بود.

پی نوشت:

*بهاءالدین مرشدی متولد سال 1359 و کارشناس ارشد رشته‌ی ادبیات نمایشی است.«ماهی که توت‌فرنگی‌ها سرخ می‌شوند»، «رویای این پاریسی دیوانه» و ... از جمله آثار اوست.

فرآوری: مهسا رضایی

بخش ادبیات تبیان


منابع: فرهیختگان آنلاین ، خبرگزاری دانشجویان ایران

,زمان,پدر,داستان,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

با گارد باز / داستانی از حسین سناپور

سرخی دست‌‌کش‌هات با این تندی که پیش چشم‌هام می‌روند و می‌آیند، مثل سنجاقک جوانی می‌مانند که یک دم از بال‌‌زدن توی صورت زمخت من دست برنمی‌دارند. پشت بال‌بال زدن‌شان چشم‌های تو را نگاه می‌کنم که پر زور و مطمئن، به چپ و راست می‌روی و نمی‌گذاری سنجاقک‌ات ....
,زمان,پدر,داستان,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

گوگوختی داستانی از منصور یاقوتی

دختربچه که سخت ترسیده بود سرش را بلند کرد و پرسید: - این صدای چیه مادر؟ پسربچه هم که از سویی دیگر در کنار مادرش راه می پیمود گفت: «می ترسم، مادر!» ....
,زمان,پدر,داستان,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

ترس داستانی از احمد محمود

صدای اولین گلوله که تو هوا ترکید، دل خالد لرزید. یحیی زیر لب غرید و ناسزا گفت و پا را رو پدال گاز بیشتر فشرد. وانت پرکشید. رگه‌های درشت باران ساحلی، آسمان را به زمین می‌دوخت. باران، وانت و آسفالت و کناره‌های جاده را که گل شده بود و انبوه نخل‌ها را که..

منبع :

زمان پدر (دو بخش از رمان زمان پدر) گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات