بلندی‌های بادگیر - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد بلندی‌های بادگیر ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :کلاسیک ها داستان را چگونه شروع کردند؟


بنا به گزارش آکاایران :  آقای لاک وود، آقا؛ مستأجر جدیدتان. واقعاً مفتخرم که در اسرع وقت، پس از ورودم خدمت رسیده ام تا ابراز امیدواری کنم که با اصرار بر تقاضای سکونت در تراشکراس گرانج موجب ناراحتی شما نشده باشم.


بلندی‌های بادگیر

Wuthering Heights

Emily Bronte

چاپ نخست: سال 1847

سال 1801

هم اکنون از دیدار صاحب خانه ام- همسایه ای گوشه گیر که مرا عذاب خواهد داد- بازگشته ام. بی تردید، اینجا مکانی زیباست! باور نمی کنم که می توانستم در سراسر انگلستان چنین مکانی را بیابم که تا این اندازه به دور از بلوا و هیاهوی جامعه باشد. بهشت بی نظیر مردم گریزان: و من و آقای هیت کلیف از جمله افراد مردم گریزی هستیم که فلاکت و اندوه را بین خود تقسیم می کنیم. فردی بی همتا! او اصلاً نمی توانست تصور کند که چه حسی در من برانگیخته؛ هنگامی که با اسب به او نزدیک می شدم، این حس با نگاه به چشمان سیاه او که زیر ابرویشان با بدگمانی خود را پس می کشیدند به وجود آمد؛ و هنگامی که نامم را بر زبان راندم، مشاهده نمودم که انگشتانش، حتی بیش از پیش خود را با اراده ای رشک برانگیز، در جلیقه اش پنهان کردند.

گفتم: «آقای هیث کلیف؟»

اشاره سرش به منزله پاسخ مثبت او بود.

گفتم: «آقای لاک وود، آقا؛ مستأجر جدیدتان. واقعاً مفتخرم که در اسرع وقت، پس از ورودم خدمت رسیده ام تا ابراز امیدواری کنم که با اصرار بر تقاضای سکونت در تراشکراس گرانج موجب ناراحتی شما نشده باشم: دیروز شنیدم که شما فکر کرده بودید...»

چهره اش در هم رفت و صحبت مرا قطع کرد: «تراشکراس گرایج متعلق به خودم است، آقا. اگر می توانستم این کار را به تأخیر بیندازم. به احدی اجازه نمی دادم موجب ناراحتی من شود... بفرمایید تو!»

 هم اکنون از دیدار صاحب خانه ام- همسایه ای گوشه گیر که مرا عذاب خواهد داد- بازگشته ام. بی تردید، اینجا مکانی زیباست! باور نمی کنم که می توانستم در سراسر انگلستان چنین مکانی را بیابم که تا این اندازه به دور از بلوا و هیاهوی جامعه باشد.

« بفرمایید تو » را با دندان های کلید شده ادا نمود، آن سان که ممکن است فردی « برو به درک » را ادا کند. حتی دروازه ای که به آن تکیه کرده بود، هیچ حالت سازگاری با آن کلمات نداشت؛ اما فکر می کنم همان وضعیت مرا به پذیرش دعوت وی ترغیب کرد: حس کردم به مردی که به طور مبالغه آمیزی تودارتر و نجوش تر از خود من به نظر می رسد علاقمند شده ام.

هنگامی که نگاهش به سینه اسبم افتاد که تقریباً به حصار خانه فشار می آورد، دستش را دراز کرده و زنجیر آن را گشود و سپس با اخم، جلوتر از من به راه افتاد؛ و همین طور که وارد حیاط منزل می شدیم با صدای بلند گفت: « جوزف، اسب آقای لاک وود را بگیر و کمی نوشیدنی بیاور. »

..........

پیش از عبور از آستانه  در، لحظه ای درنگ کردم تا از تماشای کنده کاری های سبک گروتسکی که به میزان بسیار زیادی روی نمای ساختمان و به خصوص اطراف در اصلی انجام شده لذت ببرم؛ بالای در اصلی، بین گستره رو به زوالی از موجودات اساطیری که بدن شیر و سرو بال عقاب داشتند و پسر بچه هایی بی حیا، متوجه تاریخ سال «1500» و نام « هیرتن ارنشاو » شدم. مایل بودم اظهار نظر نموده و از صاحبخانه بد خلق و نجوش ام درباره تاریخچه این مکان سوالاتی بپرسم؛ اما رفتار او در بدو ورودم حاکی از آن بود که یا باید به سرعت وارد شوم و یا کلاً از آنجا خارج شوم؛ اما من اصلاً قصد نداشتم پیش از بازدید از بخش های داخلی ساختمان بی صبری او را تشدید نمایم.

بخش ادبیات تبیان


منبع :

بلندی‌های بادگیر گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات