بابا لنگ‌دراز - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد بابا لنگ‌دراز ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :کلاسیک‌ها داستان ‌را چگونه شروع کردند؟


بنا به گزارش آکاایران : آن سایه، به طور مسخره ای، دست و پای درازی را به تصویر کشید که از زمین به طرف بالای دیوار راهرو قد کشید و بالا رفت. این تصویر دقیقاً مثل بابا لنگ درازی بسیار بزرگ و لرزان به نظر آمد.


بابا لنگ‌دراز
,بابا , لنگ , دراز ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

آکاایران: بابا لنگ‌دراز

بابا لنگ‌دراز

Daddy long legs

Jane Webster

چاپ نخست: سال 1912

« چهارشنبه غم انگیز »

اولین چهارشنبه هر ماه، « روز بسیار فجیع » ما بود- روزی که با وحشت انتظارش را می کشیدیم، با شهامت تحملش می کردیم و با شتاب فراموشش می کردیم، باید کف همه اتاق ها و راهروها لکه گیری و همه صندلی ها گردگیری و همه تختخواب ها صاف و مرتب می شد. باید نود و هفت بچه یتیم کوچک دستپاچه و خجالتی حمام کرده، موهایشان شانه شده و دکمه پیراهن های نخی شان که تازه آهار خورده بودند تا بالا بسته می شد و به هر نود و هفت نفرشان گوشزد می شد که مراقب رفتارشان باشند و وقتی یکی از اعضای هیأت امناء صحبت می کند بگویند: « بله، آقا »، « خیر، آقا ».

زمان تلخ و دردناکی بود؛ و فشار اصلی همه کارها بر شانه های جروشا ابوت بیچاره، یعنی بزرگ ترین بچه بی سرپرست آنجا بود. اما بالاخره عمر این اولین چهارشنبه خاص هم مثل قبلی ها به سر رسید. جروشا از پستوی آشپزخانه که در آن برای میهمانان این یتیم خانه ساندویچ درست می کرد فرار کرد و برای به پایان رساندن کار معمولش به طبقه بالا رفت، مسئولیت اصلی او اتاق F بود که یازده بچه کوچک، از چهار تا یازده ساله در آن بودند و یازده تختخواب کوچک را در یک ردیف اشغال کرده بودند. جروشا وظایفش را انجام داد؛ پیراهن های نامرتب آن ها را صاف  کرد، دماغ شان را پاک کرد و آن ها را در یک صف مرتب و منظم و شاد به طرف اتاق غذاخوری به راه انداخت تا برای حدود نیم ساعت دلپذیر، مشغول خوردن نان و شیر و پودینگ آلوی شام شان باشند.

 او با لحنی حاکی از نگرانی شدید آواز تامی را قطع کرد و پرسید: « کی با من کار داره؟»« خانم لپیت، توی دفترش، و فکر کنم حسابی عصبانیه. خدا به دادت برسه!»

پس از آن، جروشا خودش را روی صندلی جلوی پنجره انداخت و شقیقه هایش را که حالا دیگر زق زق می کردند، روی شیشه سرد پنجره گذاشت. از ساعت پنج صبح سرپا بود و دستور همه را اطاعت کرده بود، سرزنش شده و مدیره عصبی یتیم خانه، برای آنکه او را به عجله وا دارد، دستپاچه اش کرده بود. خانم لپیت، همیشه در پشت پرده، آن خونسردی و وقار با شکوهی را که با آن، با جمع اعضای هیأت امناء و بانوان نیکوکار رو به رو می شد، حفظ نمی کرد، جروشا به پهنه چمنزار یخ زده آن سوی حصار فلزی بلندی که محدوده یتیم خانه را مشخص می کرد نگاه کرد؛ به آن برآمدگی های موجی شکلی که املاک منطقه در آن ها پراکنده بودند، و به نوک برج های کلیسای دهکده که از بین درختان بی برگ سر برافراشته بودند.

روز به پایان رسیده بود- تا جایی که او می دانست، کاملاً موفقیت آمیز اعضای هیأت امناء و کمیته بازدید کنندگان دورشان را زدند، گزارش هایشان را خواندند و چای شان را خوردند و حالا با عجله به طرف کانون گرم و شادی بخش خانواده خودشان راه افتادند تا در آن بتوانند تا یک ماه دیگر این وظیفه کوچک و آزاردهنده شان را فراموش کنند. جروشا با کنجکاوی- و با حسرت- به طرف جلو خم شد و ردیف کالسکه ها و اتومبیل هایی را که از دروازه یتیم خانه بیرون می رفتند، تماشا کرد....

جروشا... ابو.... ت ..... تو .... به ..... دف .... احضا... ر..... شدی ..... اما.... فکر می.... کنم بهتره ..... عجله ..... کنی!

تامی دیلن که عضو گروه کر شده بود، آواز خوانان از پله ها به طرف انتهای راهرو پایین آمد و همین طور که به اتاق F نزدیک می شد، صدای آوازش نیز بلندتر می شد. جروشا خودش را به زور از پنجره جدا کرد و دوباره با مشکلات زندگی رو به رو شد.

,بابا , لنگ , دراز ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

او با لحنی حاکی از نگرانی شدید آواز تامی را قطع کرد و پرسید: « کی با من کار داره؟»

« خانم لپیت، توی دفترش، و فکر کنم حسابی عصبانیه. خدا به دادت برسه!»

تامی این را با اطمینان کامل و با حالتی جدی گفت، اما لحنش کاملاً بدخواهانه  نبود. حتی سنگدل ترین بچه ها هم برای خواهر گناهکاری که به دفتر احضار می شد تا با خانم مدیر عصبانی رو به رو شود، دل می سوزاندند؛ چه برسد به تامی که جروشا را دوست داشت؛ با اینکه گاهی اوقات جروشا دست او را محکم می کشید و گاهی انگار می خواست دماغش را در حال پاک کردن از جا بکند.

......

چراغ راهرو طبقه پایین روشن نبود و وقتی جروشا از پله ها پایین آمد، آخرین عضو هیأت امناء درست جلوی در خروجی ایستاده بود. جروشا فقط با نگاه کوتاهی که انداخت. مردی را تشخیص داد- و نشانه آن فقط بلند قدی او بود. او دستش را به طرف اتومبیلی که سرپیچ مسیر ورودی منتظرش بود تکان داد. درست لحظه ای که ماشین از جا کنده و جلو آمد، برای یک آن، نور خیره کننده چراغ های جلوی آن درست از روبه رو به آن ها خورد و سایه پررنگ آن مرد را روی دیوار داخل ساختمان انداخت. آن سایه، به طور مسخره ای، دست و پای درازی را به تصویر کشید که از زمین به طرف بالای دیوار راهرو قد کشید و بالا رفت. این تصویر دقیقاً مثل بابا لنگ درازی بسیار بزرگ و لرزان به نظر آمد.

اخم حاکی از نگرانی جروشا جای خود را به خنده ای ناگهانی داد. او ذاتاً روحیه ای شاد داشت و همیشه کوچک ترین بهانه ها را برای سرگرمی غنیمت می شمرد..... با کمال تعجب جروشا، خانم مدیر هم می خندید، هر چند خنده کامل نبود، دست کم به طور محسوسی محبت آمیز بود؛ او تقریباً همان حالتی را داشت که با بازدیدکنندگان رو به رو می شد....

بخش ادبیات تبیان


منبع :

بابا لنگ‌دراز گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات