دنیا داره به هم می ریزه! - آکا

آکایران :رابرت راک، نیویورک و بی بی گل اندام (داستانی از محمد کشاورز)

هاج و واج مانده بودم. از جا بلندم کردند از بگو مگوشان پیدا بود که چند ساعتی دنبالم می گشته اند بی بی  گل اندام ایستاده  بود دم در و حیرت زده نگاهم می کرد: « کجا رفته بودی؟ دنبالت دنیا را پا زدیم.»

نگاهم که افتاد به بی بی زبانم باز شد: «نیویورک ... به شهری ... تو آمریکا.»

از معجزات داستان یکی این که می تواند آبادی کوچکی را به نیویورک وصل کند و دنیا را کوچک و کوچک تر کند؛ آنقدر که هم نیویورک برای خودش یک دنیا باشد و هم آن آبادی. این میان همیشه واسطه ای هست مثل یک خط کش که این نقطه ها را در دنیا به هم وصل کند. پسرک قهرمان این متن حالا نویسنده ای شده که با داستان هایش دنیا را بزرگ و بزرگ تر کرده و به آدم ها و بی بی گل اندام نشان داده است.

جایی که مرا اهلی این جهان کرد، آبادی کوچکی بود با چهل و دو، سه خانوار که اهالی اش سر جمع می شدند دویست تایی آدم. اما با همه کوچکی اش همه چیز داشت، مالک و کدخدا داشت، نایب و رعیت و خوش نشین داشت، مباشر و میرزا بنویس، مسجد و موذن و پیش نماز و نوحه خوان داشت. امامزاده و متولی امامزاده داشت. ماما و مرده شور داشت. سلمانی، دشتبان، چوپان و گاوبان داشت. بقال و نزول خوار داشت، حکیم و حمامی و دعانویس داشت. حالا که فکرش را می کنم حق با مرحوم بی بی گل اندام بود که به این یک وجب ده می گفت دنیا، همه عمرش هیچ جا نرفته بود. همان جا دنیا آمده بود، بزرگ شده بود، عروس شده بود، بچه زاییده بود، پیر شده بود و شده بود مادر بزرگ مادری من. زادگاهش با همه کوچکی برایش دنیا بود. وقتی دعوا می شد بین اهالی آبادی می گفت دنیا به هم ریخته. اگر مرغ کسی را می دزدیدند می گفت دنیا نا امن شده. اگر باران بیشتر از سه روز طول می کشید می گفت «بپرید پشت بام اذان بگویید، دیر بجنبید دنیا را آب می برد.» اگر هم خشکسالی می شد می گفت: « خدا به دادمان برسد، قحطی دنیا را نابود می کنه.»

یادم می آید روباهی پیدا شده بود که مدام شب ها پس و پشت ها کمین می کرد و مرغ و خروس های آبادی را می دزدید و می خورد هیچ کس حریفش نمی شد، هر چه سر کوچه ها، پشت دیوارها کمین می گذاشتند، روباه یک آن مثل برق جهنده ای پیدا و ناپیدا می شد از کوچه ای به کوچه ای، از پشت بامی به پشت بام دیگر. از همه جماعتی که پرهیاهو به دنبالش بودند، کسی به گردش نمی رسید، روباه می گریخت و برای همه مثل روز روشن بود که باز فردا مشتی پر مرغ ریخته پشت خانه ای و شیون و زاری زن خانه  ده را بر می دارد. بی بی گل اندام دست می زد پشت دست و رو به زن های آبادی قسم می خورد که « این خط این نشون، این روباهی که من می بینم دنیا رو می خوره.»

وقتی مدرسه‌رو شدم، کتاب های درسی را نشان بی بی گل اندام می دادم تا به او بفهمانم که دنیا بزرگ تر از ده ماست. کلاس دوم که بودم، نقشه ایران را نشانش دادم و گفتم ما در یک کشور بزرگ زندگی می کنیم که اسمش ایران است و پایتختش تهران است. کلاس های سوم و چهارم که بودم عکس های کتاب ها را نشانش می دادم اما آن قدر پیر بود و جوری نگاهم می کرد که انگار می خواست بگوید دیگر وقت و حوصله شناختن دنیاهای دیگر را ندارد. برای همین دنیای من ده ساله، بزرگ تر از دنیای بی بی هفتاد و پنج ساله ام شد.

مدرسه ما اتاقی کاهگلی بود توی عمارت اربابی با پنج، شش تا میز و نیمکت بیست و چندتایی دانش آموز که از کلاس اول داشتیم تا چهارم و یک معلم- آقای گیلاسی- که معلم همه ما بود هر روز روی تخته سیاه از آب بابای کلاس اول نوشته می شد تا ضرب و تقسیم ریاضیات کلاس چهارم.

عاشق کتاب و کلمه بودم و کتاب های کلاس چهارم چند تایی بیشتر نبود و از بس ورقشان زده بودم از هم وارفته بودند. اما دیده بودم که آقای گیلاسی، توی تاقچه اتاقش که یک اتاق کاهگلی دیگر بود، چند قدم آن ورتر کلاس ما، کتاب هایی دارد با اسم های عجیب و غریب هر وقت به بهانه ای پایم به اتاق معلم می رسید، دزدکی کتاب ها را ورق می زدم و پشت جلدشان را می خواندم.

عاشق کتاب و کلمه بودم و کتاب های کلاس چهارم چند تایی بیشتر نبود و از بس ورقشان زده بودم از هم وارفته بودند. اما دیده بودم که آقای گیلاسی، توی تاقچه اتاقش که یک اتاق کاهگلی دیگر بود، چند قدم آن ورتر کلاس ما، کتاب هایی دارد با اسم های عجیب و غریب هر وقت به بهانه ای پایم به اتاق معلم می رسید، دزدکی کتاب ها را ورق می زدم و پشت جلدشان را می خواندم. اما همیشه فرصت آن قدر کم بود که باید زود بر می می گشتم؛ مثلا وقتی می رفتم چیزی از داخل اتاق بیاورم برای معلم یا روزی که نوبت ظرف شستنم بود. هر روز یکی از بچه های کلاس سوم رو چهارم باید ظرف های معلم را می بردند کنار جوی آب نزدیک مدرسه و می شستند. من گاهی به جای دیگران می رفتم ظرف شستن تا وقت بردن و برگرداندن ظرف ها کمی در اتاق بمانم و کتاب ها را ورق بزنم. اسم یکی شان بود « ده روز در نیویورک» اسم نویسنده اش به گمانم مایک هامر بود. صفحه اول کتاب را که باز کردم، خط اول چشمم را گرفت صفحه اول که تمام شد فهمیدم داستان مردی است به اسم رابرت راک که می رود نیویورک تا خبری را درباره یک گروه تبهکار به پلیس بدهد و جایزه بزرگ را بگیرد. در یکی دو صفحه بعد فهمیدم با این جایزه رابرت هم می تواند زندگی خودش را سر و سامانی بدهد، هم تبهکاران را به دام پلیس بیندازد. کم کم دلم با او همراه شد اما دلهره برم داشت. زن رابرت هم نگران بود. ترسیده بود و می گفت تبهکارها همه جا خبر چین دارند و حتم به گوششان می رسد و پیش از آن که پای تو به نیویورک و پلیس برسد دخلت را آورده اند. اما رابرت تصمیمش را گرفته بود و راهی ایستگاه قطار شد. من تا آن روز نه قطار دیده بودم نه ایستگاه قطار، فقط عکس قطار و ریل و ایستگاه را توی کتاب درسی دیده بودم و از کلمات داستان  و توصیف نویسنده می فهمیدم که چه وسیله ای باید باشد. قطار هنوز حرکت نکرده بود که صدای در اتاق بلند شد آقای گیلاسی بود، دیده بود ظرف برداشتن من از اتاق طول کشیده آمده بود ببیند چه خبر است من هولکی کتاب را چپاندم زیر بلوزم و قابلمه را چسباندم به شکمم، گفتم: «آقا اجازه، داشتیم می اومدیم.» اشاره کرد که زودتر جان بکنم و ظرف ها را بشویم و بر گردانم. قطار و رابرت زیر بلوزم بودند، همان جایی که قلبم از ترس داشت می ترکید. دلم می خواست بفهمم چه جور می خواهد زیر نگاه آن همه تبهکار و خبرچین خودش را به نیویورک برساند.

خودم را رساندم کنار جوی آب و قابلمه و کاسه و بشقاب معلم را گربه شور کردم، کتاب را چپاندم و زیر بوته علفی و برگشتم. طاقت دوری از کتاب و رابرت را نداشتم تا رسیدیم توی کلاس دست گذاشتم روی شکمم « آقا! دلمون داره می ترکه.»

آقای گیلاسی با نوک خط کش زد زیر چانه ام.

« چه مرگته؟ دو تا تکه ظرف شستی، داری می میری؟»

گفتم: « نه به خدا آقا دلمون خیلی درد می کنه باید ننه مون گل گاوزبان و نبات به مون بده! »

مشکوک نگاهم کرد و گفت: « برو کیفیت رو بردار و گمشو! »

کیف را از روی میز برداشتم و کتاب ده روز در نیویورک را از زیر بوته کنار جوی آب و چهار نعل دویدم سمت اتاقک تلمبه خانه. نباید به خانه می رفتم، پایم می رسید هزار تا کار می ریختند روی سرم؛ یا باید تخم مرغ ها را از لانه جمع می کردم یا شیر دوشیده شده را می بردم خانه شیرفروش اما من دلم می خواست همراه رابرت بروم نیویورک. بهترین راهش هم رفتن به اتاقک تلمبه خانه بود. جای پرتی بود، کمی دورتر از آبادی، سال ها بود تلمبه اش را برداشته بودند و اتاقکش مانده بود و گاهی محل بازی بچه ها بود و مدتی بود که بچه ها دیگر دور و برش نمی پلکیدند. ساعت دور و بر سه بعد از ظهر بود و تا غروب آفتاب سه ساعتی وقت بود و دلم لک زده بود برای صفحه هفت به بعد کتاب...

رفتم توی قطار، توی کوپه  و با رابرت راه افتادیم. کلمات برای من می شدند صدای حرکت قطار روی ریل، صدای هوهوی باد پنجره بیابان، درخت ها و کوهی که گذر می کرد از کنار قطار. داستان کتاب مرا برداشته بود تا با خود ببرد به نیویورک. رابرت نباید تنها می رفت. قطار تازه رسیده بود به جایی که کلمات می گفتند ایستگاه قطار نیویورک، درگیری از همان جا شروع شد. توی ایستگاه منتظرش بودند. رابرت هنوز پیاده نشده بود که دو تا از تبهکارها آمده بودند توی راهروی قطار. رابرت از پنجره خودش پرت کرد بیرون و دوید میان جمعیت. دو دستی کتاب را چسبیده بودم، دست هایم می لرزیدند دلم می خواست به رابرت کمک کنم؛ انگار با حرکت چشم هایم باید کلمات بیشتری را از پیش پای رابرت بر می داشتم، باید کلمات را تند تند پس می زدم تا رابرت بتواند خودش را از دست آن ها نجات دهد.

رابرت خسته بود کلمات می گفتند خسته است از بس دویده بود از بس دویده بودیم در همه آن خیابان ها پیدا و پنهان می شدیم لا به لای ماشین ها از کنار ساختمان های بلند و آسمان خراش عبور می کردیم. جایی پیچید توی کوچه ای و در زد، در به سرعت باز شد، زنی که پشت در بود انگار همه چیز را از پیش می دانست به پله هایی اشاره کرد که به زیرزمین می رفت. رفت پایین و کلمات شدند پرده تاریکی که او پشت آن ها گم شد صفحه سفید را ورق زدم که بروم فصل دوم، دور و برم پر از صدا شد، پر از سایه شد سر که بلند کردم دورم حلقه زده بودند. کتاب از دستم افتاد بابام داد زد: «درد بی درمان بگیری بچه، این جا چه غلطی می کنی؟»

آقای گیلاسی عصبی خم شد و کتاب افتاده را برداشت و تکاند. بابام دست بالا برد که بزند توی سرم یکی دستش را گرفت. یکی دیگر گفت: « خدا را شکر کنین که صحیح و سالمه، تو چاهی رود خانه ای نیفتاده.»

هاج و واج مانده بودم. از جا بلندم کردند از بگو مگوشان پیدا بود که چند ساعتی دنبالم می گشته اند بی بی  گل اندام ایستاده  بود دم در و حیرت زده نگاهم می کرد: « کجا رفته بودی؟ دنبالت دنیا را پا زدیم.»

نگاهم که افتاد به بی بی زبانم باز شد: «نیویورک ... به شهری ... تو آمریکا.»

صدای خنده بلند شد، بی بی گفت: «پناه بر خدا، هوش و حواس بچه ام پاک ریخته به هم.»

گفتم: «به خدا تو این کتابه، می خواین براتون بخونم؟ » به کتاب که حالا توی دست آقای گیلاسی بود اشاره کردم، بی بی سرم را گرفت توی بغل و صدایش را شنیدم که گفت: «دیگه مثل قدیم ها هیچی سر جای خودش نیست دنیا داره آروم آروم به هم می ریزه.»

بخش ادبیات تبیان

منبع :

دنیا داره به هم می ریزه! گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات