سیزده بدر در خانه - آکا

,عید نوروز,سیزده به در,اجاره نشین ها,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

آکاایران: سیزده بدر در خانه

آکایران :داستان کوتاه

روز هفتم عید نوروز بود. اهل خانه برای دیدن بعضی از فامیل ها از صبح زود راهی کرج شده بودند. دیگر نیازی به اصرار نبود، می دانستند که من همراهیشان نمی کنم. شب قبلش تا دیروقت درس می خواندم و کنکور در پیش بود و این حق را داشتم که در خانه بمانم. هنوز خواب و بیدار بودم که مامان جانم گفتن : ما رفتیم، زودتر بلندشو، مگه درس نداری؟ نری بشینی پای تلویزیون!؟!؟ با صدای نامفهومی سلام و چشم و خداحافظی را با هم گفتم و تا صدای  در را شنیدم مثل فشنگ از جا جستم. زودی پریدم دست و صورتی شستم و مسواکی زدم و قبل از این که لقمه ی صبحانه را بگیرم، تلویزیون را روشن کردم. داشت اجاره نشین های مهرجویی را نشان می داد، تازه اولش بود هرچند که فیلم بدون تیتراژ ابتدایی حکم ساندویچ بدون سس را داشت اما رضایت دادم. در این سال کنکوردرپیش ، این اولین باربود که می شد دل سیر تلویزیون ببینم و نصیحتی هم نشنوم. لقمه ی تپلی کره و مربای پوست پرتقال گرفتم و لیوان چایی ریختم و آمدم روی مبل جلوی تلویزیون نشستم و شدم خوشبخت ترین پشت کنکوری دنیا. انقدر عقلم می رسید که خوشبخت ترین آدم دنیا نیستم. خوشبخت ترین ها آن هایی بودند که سال قبل کنکورداده بودند و حالا که عید شده بود همه در پرتاب پیام های تبریک نوروزیشان آقای مهندسی، خانم دکتری، چیزی تحویل می گرفتند. ولی باز احساس خوبی بود. تازه play station برادر کوچک که از دیشب یادش رفته بود از وسط اتاق جمعش کند بدجوری چشمک می زد و فرصت خوبی بود که به تیم این خوزه مورینیوی مغرور درس حسابی می دادم و با ذخیره های بارسلون در همان سانتیاگو برنابئو گلبارانش می کردم. لقمه ام را که خوردم و چای را که سر کشیدم. اجاره نشین ها به جاهای خوبش رسیده بود عباس آقا می خواست خانه ی رام ها، رام دامدار را بفروشد و خانم مهندس را آورده بود خانه را ببیند که گاف اپرا خوان ساختمان، همه چیز را به جنجال کشاند. نمی دانم ده بار، دوازده بار این فیلم را دیده بودم ولی باز دلم می خواست ببینم .ای کاش از رفقا کسی این جا بود تا پُز حفظ بودن صحنه های بعدی و دیالوگ های فیلم را که همه را خوب بلد بودم، بدهم. انگار کسی آمد و روزنامه ی صبح امروز A.S چاپ اسپانیا را انداخت روی میز جلوی تلویزیون. تیتر درشتش کُری آقای خاص بود که این بار بارسلونا را شکست سختی خواهیم داد. از تیترش خوشم نیامد. ذوق هنری تیتر روزنامه های ورزشی خارجی ها، چنگی به دل نمی زد. تیتر روزنامه های خودمان بهتر بود: پرسپولیس زیر چرخ های تراکتور له شد یا استقلال در مرداب انزلی. پرواز شاهین از بوشهر تا لیگ برتر یا  نفت فانوس نفت آبادان تمام شد. من اگر جای خوزه بودم می گفتم به تیم بارسلونا خوش آمد می گویم، سانتیاگو برنابئو پایگاه جهنمی است. البته فردا که می باخت، تیتر می زدند، رئال در جهنمی که خود ساخته بود، سوخت.

 دیگر فرصت نبود سوتیتر و اصل متن را بخوانم. چشم جهانی به من بود و تازه فیلم اجاره نشین ها را هم داشتم، دوباره می دیدم. تلویزیون را خاموش نکردم،  صدایش هم خوب بود احساس می کردم دوست بی آزاری مهمانم شده. جنگی تلویزیون کوچک اتاق خواب مشترک با برادر را روشن کردم و دستگاه را راه انداختم. دیدم آقای خاص نیاز به خاطره ی فراموش نشدنی دارد همه ی اصلی ها را گذاشتم بیرون. همین جوان مستعد، پدرو را می گویم برای تفهیم واقعیت تفاوت فوتبال و هنر به خوزه کافی بود.

آرایش هجومی چیدم این فقط یک بازی نبود. درس بزرگی برای خوزه بود. ته دلم ازش خوشم میامد. اعتماد به نفس منحصر به فردی داشت. این همه باخته بود و باز قبل از بازی، رجزخوانی می کرد.

آرایش هجومی چیدم . این یک بازی نبود درس بزرگی برای خوزه بود

بازی شروع شد. "بن زما" و "رونالدو" شروع کردند و پاسی به ژاوی آلونسو دادند و تا آمد به راموس پاس بدهد بوژان را فرستادم، تکلی برود و تا آمدند به خودشان بیایند، توپ را انداختم پشت دفاع و پدرو همانی که قبلاً هم پیش بینی می شد با کاسیاس تک به تک شد خوب معلوم است کاسیاس را هم دریبل زد و بعد توپ را آرام قل داد توی گل. برای شروع خوب بود ثانیه سی ام یک هیچ جلو افتادیم. گزارشگر بازی انقدر اسم پدرو را تکرار کرد که یاد پدرو آلمادورای خودمان افتادم. فاز بعدی جشن نوروزی را در  دیدن فیلم آلمادورا قرار دادم. ولی فعلاً باید تکلیف بازی را معلوم می کردم. تا صحنه ی گل را چند باری نشان بدهند پریدم و از ظرف آجیل مفصل توی پذیرایی پیاله ای پر کردم و برگشتم. خودم را به دو سه تا بادام و پسته مهمان کردم. حالا دلم شیرینی می خواست. خاتون پنجره و شیرینی نخودچی. گذاشتم برای گل بعدی.

ولی خبری از گل بعدی نبود. اجاره نشین ها هم صدایش می آمد. دعوای عباس آقا با اهالی ساختمان نیاز به دیدن نبود صداها برای تداعی تصویر کافی بود .عباس آقا (عزت الله انتظامی) افتاده بود دنبال اکبر عبدی و اکبر عبدی هم با آن لباس کاراته اش فرار می کرد. اشتباه از جایی شروع شد که مطمئن از برد ،خواستم تخمه ای بشکنم. باید به همان مغز بادام ها اکتفا می کردم با یک دست که نمی توانستم بازی کنم. پیکه در کورس با کریس رونالدو جا ماند و دیگر از دست و پای والدس هم کاری برنیامد و گل مساوی را خوردم. تخمه ی تلخ و گل مساوی و پای شکسته ی اکبر عبدی. باید جبران می کردم. اما از دست ذخیره ها که کاری برنمی آمد اما چرا دیگر فقط از دستشان کار برمی آمد آنقدر هند کردند که یکی شان اخراج شد و ده نفره شدم. دیگر هر کی از راه می رسید گل می زد بن زما که هت تریک کرده بود.

پنج بر یک عقب افتاده بودم. ناچار شدم مسی و ژاوی و اینی یستا را وارد کنم. هر سه تعویض ممکن را هم زمان انجام دادم و لبخند مضحک خوزه از جلوی چشمم، محو نمی شد.

,عید نوروز,سیزده به در,اجاره نشین ها,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

از همکاری ستاره ها یک گل هم به دست نیامده بود و فقط هفت دقیقه زمان مانده بود و اهالی ساختمان و عباس آقا دنبال کارگرهای ساختمانی بودند که عذرخواهی کنند و دوباره راضیشان کنند که برگردند سر کار. بازیکن های رئال جان گرفته بودند از دست مسی هم کاری برنمی آمد این مدت انقدر درس خوانده بودم و بازی نکرده بودم که لِم بازی از دستم رفته بود. شاید هم مغرور بودم آخر من که گواردیولا نبودم. من خودم بودم و بیخود این آینه را روبروی خاطره گرفته بودم.

صدای تلویزیون و صدای گزارشگر play station و حواس پرت من از خانه و حواس جمع بی فایده ام یه بازی نگذاشت صدای در را بفهمم. همیشه برگشتن اهل خانه را از صدای در پارکینگ و زوزه ی اگزوز ماشین بابا می فهمیدم ولی این بار صدای ماشین نیامده بود. مامان جانم در چارچوب در ایستاده بود و بعد هم پدر مغموم به چارچوب در اضافه شد و حالتی که گرفته بودند جان می داد برای یک عکس تاریخی. بلند شدم. سلام کردم و مودب سرم را پایین انداختم. پدر رفت تا لباسش را عوض کند مامان جانم شروع کردند به سرزنش و شماتت و برادر کوچکم از بغلش ویراژی داد و آمد داخل اتاق و از نتیجه ای که به صفحه ی تلویزیون نقش بسته، فریادش بلند شد که تو که بلد نیستی بازی نکن و با احساس این همه طرفدار که خدشه دار شده چه می کنی و بارسا با کلی زحمت به این درجه رسیده و فردا جواب گواردیولا را چه می دهی؟ نشست و شروع کرد به بازی. بازی جدید نه ادامه ی باخت سنگین پنج دقیقه وقت داشت مامان جان رفته بودند و من همان جا خشکم زده بود که بابا صدایم کردند. رفتم داخل هال، روی مبل نشسته بودند و اجاره نشین ها برای خودش پخش می شد. مرا هم نشاندند و کلی نصحیت کردند که امسال سال سرنوشتت است و باید دانشگاه دولتی بروی و من اگر داشتم این ماشین را عوض می کردم که وسط راه ما را نگذارد. ماشین خراب شده بود و بعد از انتقال به هزار زحمتش به تعمیرگاه آمده بودند خانه.

اجاره نشین ها آخرش بود.

منبع :

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات