رود خواب های من - آکا

آکایران :خاطرم نیست . یعنی هرگز نفهمیدم، رودخانه ای که هر شب در خواب می بینم ،کدام رود است.                                        

 شب های اول فکر می کردم زاینده رود است اما زاینده رود مثل رود خواب های من، پر آب نبود. این به بی آبی این چند سال زاینده رود ربطی نداشت . زنده رود در همان سال های پرباران، حتی سال هایی که من یادم نمی آید ، سال هایی که قدیمی های اصفهان هم ندیده اند ، این قدری که رود خانه ی من پر آب بود، آب نداشت . رود خانه ی خواب های من فقط پر آب نبود . موج داشت ، طغیان می کرد ولی کسی از رود نمی ترسید .  همه ی اهالی شهر شهری که نفهمیدم کجاست ، هر روز عصر عصرهای بهار و تابستان می آمدند ، بساطی پهن می کردند ، هر چه داشتند با هم می خوردند و شاد بودند . هیچ جمعی به دیگران کار نداشت . حتی نگاهی هم نمی کرد.

بعد که فهمیدم این رود زاینده رود نیست، خیال کردم کارون است ، خیال کردم دز است ، قزل اوزن است ، سیمینه یا زرینه است ولی نمی دانم، نفهمیدم ،کدام رود است. اصلا من به غیر از زنده رود، رودخانه ی دیگری ندیده بودم .

 رودخانه ی خواب های من

شبیه رودهایی نبود که در فیلم های بچگی دیده بودم شبیه رود خانه ای بود که از دو طرف به دریا می رسد . رودخانه ی خواب های من طوری از وسط شهر - همان شهری که نفهمیدم کجاست، همان شهری که مردمش به کار هم دخالت نمی کردند ،همان شهری که از روی لهجه یشان هم نفهمیدم کدام شهر است –  می گذشت ، که شهر را به دو قسمت تقسیم نکرده بود . مردم بالای رود و پایین رود نداشت. من که هر وقت خواب رود خانه را می دیدم عصر بود مردم کنار رودخانه بساط پهن کرده بودند و با هم حرف می زدند و هی شاد بودند . اگر خانواده ای بود که ظاهرا شادی نمی کرد باز با این حال خیالت راحت بود که هی شاد هستند من هم ازشان یاد گرفته بودم نگاهشان نمی کردم این طور راحت تر بودند . کم کم من هم این طور راحت تر شدم این که از کنارشان قدم بزنم و نگاهی نکنم و با قلبم با تمام وجودم حس کنم که هی شاد هستند. گفتم من هر وقت خواب می دیدم خواب عصر رود خانه را می دیدم . مردم نشسته بودند و بساط هاشان و شادی هایشان و دست فروش هایی که گل و گلاب و عرق بید مشک می فروختند . دست فروش های  کنار رودخانه به جز گل و گلاب و عرق بید مشک چیزی نمی فروختند.

 بعد که فهمیدم این رود زاینده رود نیست، خیال کردم کارون است ، خیال کردم دز است ، قزل اوزن است ، سیمینه یا زرینه است ولی نمی دانم، نفهمیدم ،کدام رود است. اصلا من به غیر از زنده رود، رودخانه ی دیگری ندیده بودم .

گفتم من فقط خواب عصرهای رودخانه را می دیدم . خواب صبح و شب را نمی دیدم . خواب وقت هایی که مردها سر کار می رفتند و بچه ها هم سراغ مدرسه یشان می رفتند. خواب روزهای عید را ندیده بودم . خواب روزهای تعطیل، خواب روزهای جشن، ولی خواب شادی هایشان را می دیدم . دلم می خواست بمانم و از خواب بیدار نشوم . ببینم وقتی شب شد کجا می روند ، خانه هایشان کجاست که اگر یه موقع نصفه شب رسیدم اقلا خانه ی یکی را بلد باشم بروم درش را بزنم و برای یک شب هم که شده مهمان یکی باشم . می خواستم از یکی سوال کنم کجای رودخانه مجاز به ماهی گرفتن است یا کجا اجازه شنا می دهند . بروم در رودخانه ی خواب هایم ، تنی به آب بزنم ، غوصی بخورم و  تا جایی که نفسم  جواب می دهد آن زیر بمانم و چشم هایم را باز باز کنم . اصلا اخلاق من همین طور است از هر جا خوشم می آید،دلم می خواهد آن جا بمانم ، هر جا که کاری به کارم ندارند و می فهمند که من هم کاری به کارشان ندارم و آزاری بهشان نمی رسانم. قول می دهم دلم برای هیچ کس و هیچ چیز تنگ نشود قول می دهم هیچ چیز و هیچ کس . اگر اجازه دهند که مامان بابا راهم با خودم بیاورم دیگر کسی و چیزی نمی ماند که برایش دل تنگ باشم . از وسایل اتاقم کتاب خانه ام کافیست . کتاب خانه  و کمد لباس هایم . آرشیو موسیقی و فیلم هایم هم که باشد دیگر غمی نیست . هفته ای دو سه بار هم رفقا را ببینم دیگر قول می دهم چیزی نخواهم  شوخی کردم همان مامان وبابا بس است و رودخانه ی خواب های من تعبیر خوشی دارد این را همه ی ما می دانیم .

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,زاینده رود, خواب ,سیمینه رود ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
مامان شمیلا، عادت داشت، وقتی نان می خرید، قبل از این که نان ها را داخل کیسه و کیسه ی نان را داخل فریزر بگذارد، هر نان را به چند تکّه تقسیم کند
,زاینده رود, خواب ,سیمینه رود ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

دختران آبادی

داستان کوتاه
,زاینده رود, خواب ,سیمینه رود ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

هدیه ی روز مادر

پسر مرضیه، کلاس اول راهنمایی است. درسش خوب است و برای انجام تکالیفش به کمک کسی احتیاج ندارد

منبع :

رود خواب های من گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات