دختران آبادی - آکا

آکایران :داستان کوتاه

دختران رختشوی خانه با  دختران کارگاه جاجیم بافی قرار مسابقه گذاشته بودند. هر گروه زودتر به سرچشمه ی رودخانه رسید  برنده است  فرقی نمی کرد چه کسی  زودتر برسد فقط مهم بود از کدام دسته باشد . دختران رختشوی خانه باشد یا کارگاه جاجیم بافی.

یک روز عصر، دم دمای غروب ، همه کار را که تعطیل کردند ، راه افتادند ، رفتند تا دامنه ی کوه بلند.  باید طوری می رفتند و بر می گشتند که به تاریکی نخورند. آن که اول شد بعد تر ها  گفت برای این اول شده  برای این از همه سریع تر رسیده  که می خواسته زود مسابقه تمام شود و زود هم به خانه برسد. آنی که اول شد-راضیه- از بچه های رختشوی خانه بود . نه فقط او که بقیه ی بچه های رختشوی خانه از همه ی بچه های جاجیم بافی زودتر رسیده بودند. جایزه ی گروه برنده معلوم نبود اصلا برای جایزه مسابقه نداده بودند . قرار رو کم کنی هم نبود بچه های آبادی اصلا تو کوک این حرف ها نبودند. بیشتر بازی بود . نیست دخترها همه کار می کردند وقت بازی نداشتند.  غروب هم که به خانه می آمدند ناچار بودند نامه های رسیده از پدران و برادرانشان را بخوانند و نامه های جدید بنویسند . نامه هایی اززبان خودشان یا زبان مادرهایشان .

سال ها پیش وقتی دخترهای آبادی کوچک تر بودند ، آن وقتی که اگر عروسک بازی می کردند کسی بهشان ایراد نمی گرفت ، خشک سالی شد و دیگر آب رودخانه همان رودخانه ای که دخترها برای رسیدن به سرچشمه اش مسابقه می دادند، کفاف کشاورزی پدرهایشان را نداد . پدرها دیدند که اگر برای زراعت باز آب بردارند ، طولی نمی کشد که برای آب آشامیدنی شان هم آب نخواهند داشت. دست پسرهایشان را گرفتند و همه برای کار به شهری دور رفتند . خیالشان از بابت زن ها و دختر هایشان راحت بود . می دانستند شیر زنانی هستند که راه دفاع از خودشان را بلدند.مردها و پسرها رفتند و کار کردند و در تمام این چند حتی یک بار حتی یک نفرشان هم نتوانست ، سری به آبادی شان بزند. مردها و پسرهایشان پیش کسانی کار می کردند که به مترصد ترک کار یک نفر دیگر را به جایش می گذاشتند و مردها و پسرها هم از ترس بی کار شدن  به این وضع تن داده بودند ولی در تمام این سال ها نه آن ها زن ها و دختر هایشان را فراموش کرده بودند و نه زن ها و دخترها از احساس دلتنگی شان به پدرها و برادر ها کم شده بود. هر شب دختر ها از زبان خودشان و مادرهایشان نامه می نوشتند و نامه هایی که برادر ها از زبان خودشان و پدرهایشان برای آن ها فرستاده بودند ، می خواندند.

از وقتی پدرها و برادرها رفته بودند ، گروهی از دخترها،  رختشوی خانه ای  درست کرده بودند و لباس های آبادی بالا دست را می آوردند و می شستند و از این راه امورات خودشان و مادرهایشان را می گذراندند.

بقیه دخترها هم جاجیم می بافتند و به آبادی پایین دست می فروختند و از این راه امورات خودشان و مادر هایشان را می گذراندند.

فردای مسابقه ، همان مسابقه ای که راضیه و بچه های رختشوی خانه برنده ی آن بودند ، دیگر کسی  از بچه ها دلش با شستن رخت ها نبود. بچه ها به راضیه گفتند که هر قدر و درهر مسابقه ای برنده شوند باز بچه های جاجیم بافی هنرشان از آن ها بیشتر است ،  آخر سر، رختشوی همان رختشوی می ماند .

نخواستند رختشویی کنند و مثل بقیه ی رویاهایشان ، تصمیم جدیدی گرفتند. تصمیمی که مثل رویاهای دخترانه نشدنی و باور نکردنی بود. خواستند کار نیاکانشان را بکنند . کاری که  بی آبی نگذاشت پدرهایشان ادامه بدهند . رفتند سر زمین های پدری زمین هایی که خشک بود خشک بود و امید به بار دادنش نبود . با پس انداز اندکی که داشتند از آبادی بالادست و پایین دست بذر خریدند و به امید باریدن باران دانه ها را کاشتند. وقتی مردم آبادی های بالا و پایین دست سرزنش و مسخره شان کردند ، گفتند در تمام این سال ها بذری نکاشتیم و انتظار باران هم نباید داشته باشیم . حالا که دانه می کاریم ، آسمان خدا دلش به رحم می آید و می بارد .

 همین طور هم شد ، فردای روزی که سری اول دانه ها را که کاشتند ، باران بارید ، درست فردای کاشتن دانه ها . از آن به بعد دیگر هیچ وقت قحطی به آبادی راضیه و دخترها نیامد . حالا راضیه و دخترها همه کلی نوه و نتیجه دارند . وقتی در شب های بهار و زمستان قصه ی قدیم آبادی را تعریف می کنند ، هیچ کس باور نمی کند که روزی این جا خشک بوده .

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,دختران جاجیم باف,دختران رختشورخانه,باران,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
در این هشت، نه سال، گورهای زیادی کنده ام.
,دختران جاجیم باف,دختران رختشورخانه,باران,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

بلیط های تقلبی

قرار شد برای تعطیلات پیش رو، به جزیره برویم. دختر و پسرم، از من و همسرم خواستند که با هواپیما، سفر نکنیم. ماشین مان را برداریم تا بندرگاهی که کشتی های مخصوص انتقال خودرو دارد، برویم
,دختران جاجیم باف,دختران رختشورخانه,باران,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

ویلای فامیلی

تقریباً شش سال پیش بود، زمینی در شمال کشور خریدم و با کمک مادر و پدر همسرم، ویلایی ساختم و از آن به بعد هر ماه، مبلغی بابت بدهی ام به مادر و پدر همسرم پرداخت کردم تا سه سال گذشت و اقساط بدهی ام تمام شد

منبع :

دختران آبادی گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات