پل شکسته - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد پل شکسته ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :سیل باران روز قبل، زده بود و پل تازه ساز رودخانه را خراب کرده بود و از ستاره ی سیاه دو نفر همان موقع داشتند از پل رودخانه رد می شدند و معلوم نبود سیلاب چه بر سرشان آورده بود.

منصور که رسید، کفش هایش را همان بیرون کند و جورابش را هم درآورد و داخل کفش های گلی اش چپاند. تمام لباس هایش هم گلی و خیس شده بود. خسته و مانده آمد و کنار سفره ی صبحانه نشست و مادرم استکان چایی برای منصور آورد. ما همه ناشتاییمان را خورده بودیم. اما از کنار سفره بلند نشدیم. نشستیم که منصور برایمان تعریف کند. تعریف کند که چه بر سر پل رودخانه آمده و درستش کرده اند؟ اگر درستش نکرده اند، اصلاً می توانند درستش کنند یا نه.

سیل باران روز قبل، زده بود و پل تازه ساز رودخانه را خراب کرده بود و از ستاره ی سیاه دو نفر همان موقع داشتند از پل رودخانه رد می شدند و معلوم نبود سیلاب چه بر سرشان آورده بود. منصور خسته و کوفته بود اما ناامید و ناراحت نبود. تعریف کرد که اصلاً به پل کاری نداشته اند و داشته اند دنبال آن بندگان خدا می گشته اند. از شانس منصور آن دو نفری که با سیلاب رفته بودند، برادران دختری بودند که قرار بود هفته ی آینده، زن منصور بشود. ماه قبل که برای خواستگاری دختر به آبادی بالادست رفتیم و بله ی پدر و دختر را گرفتیم. منصور هم گفت که برای نزدیک شدن راه مردم بالادست و پایین دست که ما باشیم پلی می سازد که هر وقت خواست تا موقع عروسی شان برود و عروسش را ببیند و آن وقتی هم که عروس را به پایین دست می آورد فامیل دختر راحت بیایند این طرف و دخترشان را ببینند و دختر هم هر وقت دلش برای فامیلش تنگ می شود راحت برود به آن ها سری بزند.

اما حالا یک ماه نگذشته از ساختن پل، پل خراب شده بود و از بدشانسی برادران دختر با سیلاب رفته بودند. حالا مردم بالادست به خون منصور تشنه بودند. می گفتند منصور از اول پل را خراب درست کرده و همه ی این ها تقصیر منصور است.

معلوم نبود دختر بیچاره هم تقصیر را از منصور می داند یا نه. اصلاً کسی از او نمی پرسید که چه فکر می کند حالا باز هم می خواهد زن پایین دستی ها بشود.

معلوم نبود دختر بیچاره هم تقصیر را از منصور می داند یا نه. اصلاً کسی از او نمی پرسید که چه فکر می کند حالا باز هم می خواهد زن پایین دستی ها بشود. پایین دستی هایی که در این چند ساله وضعشان بهتر شده بود و بچه هایشان را به هر مشقتی به شهر فرستاده بودند و بچه های درس خوانده یشان آمده بودند و مدرسه و درمانگاه و کارگاه نساجی و دامداری ساخته بودند و حالا بالادستی ها هم ناچار بودند برای خیلی کارها به پایین دست بیایند. وگرنه سابقه نداشت بالادستی ها به پایین دستی ها دختر بدهند. چرا می شد که از پایین دستی ها دختر بگیرند اما داماد از پایین دستی ها نه.

خیلی از اهالی پایین دست هم از دست منصور عصبانی بودند و خوششان نمی آمد که مردم بالای رود بیش تر از قبل به این طرف رفت و آمد داشته باشد. حالا آن گروه خوشحال بودند و بالادستی ها به خون منصور تشنه.

منصور تمام شب را با بالادستی ها دنبال دو برادر گشته بود اما هیچ اثری نیافته بودند. چند روزی گذشت آب رودخانه پایین تر رفت و این بار منصور گروهی را از شهر آورد و پل را دوباره ساختند. این بار پل محکمی ساختند پل سیمانی ساختند که دیگر هیچ سیلابی به آن کارگر نباشد. منصور برای یک بار هم که شده به خانواده ی دختر سر نزد.

اما بندگان خدا اسم منصور روی دخترشان بود و از ترس آبرویشان پیغام فرستادند که منصور بیاید و عروسش را ببرد. منصور هم رفت دست دختر بالادستی ها را گرفت و آورد در همین خانه ی خودمان. دیگر نه ما از برادرهای دختر حرفی می زدیم و نه عروس منصور و نه هیچ کدام از مردم بالادست.

منصور و زنش زندگی خوبی داشتند. هیچ وقت منصور کاری با زنش نداشت به او زور نمی گفت اذیتش نمی کرد و زنش هم از چیزی شکایت نداشت.

ولی در تمام این چند سال که از عروس شدنش می گذرد حتی یکبار هم از پل محکم سیمانی رد نشده که به فامیلش سر بزند. نه فقط عروس ما، که هیچ کدام از مردم بالادست و پایین دست از روی پل سیمانی رد نمی شوند. مردم بالادست برای خودشان و اهالی پایین دست هم برای خودشان زندگی می کنند.

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,پل , شکسته , ده ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
ودوود برادر دوازده ساله ی من هنوز خیلی چیزها را نمی دانست اما از دوازده ساله های هم سنّ و سالش بیشتر می دانست...
,پل , شکسته , ده ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

حوض فیروزه ای

مرتضی حالش خوب نبود . دلش می خواست برود زیارت . می خواست برود زیارت سبک شود. می گفت درد، سنگینم کرده . انقدر سنگین که حال های خوبی که داشتم را فراموش کرده ام . همین ها را می گفت و دیگر شکایتی نداشت . فقط هم برای من میگفت...
,پل , شکسته , ده ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

عکس سه در چهار

حالا بیست و شش، هفت ساعتی بود که جلیل و من تو حفره روباه چپیده بودیم و آتش خودی ها و عراقی ها آنقدر سنگین بود که جم نمی خوردیم...

منبع :

پل شکسته گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات