باران های سال 61 - آکا

آکایران :هیچ سالی از زندگی ، به اندازه ی سال 61 برایم خاطره ندارد. به خاطر باران هایش ، به خاطر خانه عوض کردنش ، دل کندن از خانه ای قدیمی و دوباره دل کندن از خانه ی جدید که برای ما نبود. به خاطر هم سایه هایی که دیگر ندیدمشان.

هیچ سالی از زندگی ، به اندازه ی سال 61 برایم خاطره ندارد. به خاطر باران هایش ، به خاطر خانه عوض کردنش ، دل کندن از خانه ای قدیمی و دوباره دل کندن از خانه ی جدید که برای ما نبود. به خاطر هم سایه هایی که دیگر ندیدمشان.                      

خانواده مااز وقتی که هنوز به دنیا نیامده بودم پیش پدر بزرگ ومادر بزرگ ، زندگی می کردند. پیش مادری کوچولو و بابا مولوی که می شدند پدر و مادر ماما جانم. بدون خواهر وبرادری . فقط من بودم و بابا و ماماجان. ماماجانم هم خواهر وبرادری نداشت . بابا هم همین طور . از این بابت مثل هم بودیم و چون بعد از من هم بچه ای نیامد توی زندگیشان مثل هم ماندیم.  نمی دانم چه شد که یک روز قرار شد وسایلمان را جمع کنیم و از آن خانه برویم . نه این که چون بچه باشم نفهمم که چرا داریم خانه یمان را عوض می کنیم . نه. چون بچه بودم نگذاشتند بفهمم که چرا باید از پیش آن ها برویم . روز های اول سخت بود . به آپارتمانی رفتیم که اگر می شد از حیاطش استفاده کرد، بازی ظهر ها صدای هم سایه ها را در می آورد . اما عصر که می شد همه ی هم سایه ها جمع می شدند توی حیاط. هر کس خوراکی که  داشت می آورد ، بچه ها با هم بازی می کردند  و بزرگترها هم با هم حرف می زدند . بهترین سال کودکی من همان سال بود . پنج سالگی که در همسایگی ما کودکی به دنیا آمد و نیامد. کودکی که من و بابا و ماماجانم هم مثل پدر ومادر خودش منتظر آمدنش بودیم. وقتی به این خانه ی جدید آمدیم ، واحد روبروی ما تازه عروس ودامادی زندگی می کردند که آن ها هم مثل بابا و ماماجانم خواهر وبرادری نداشتند. بعد از عروسی به تهران آمده بودند .

یک شب سر شام ، زنگ خانه یمان را زدند و سراغ هم سایه ی روبرو را گرفتند . حالا همان هم سایه ی روبرو سر سفره ی شام ما بودند . منزل ما و عمو شهریار تلفن نداشت . اصلا در تمام شش واحد آپارتمانمان یک تلفن هم نبود . آن وقت ها عادی بود . سختی هم نداشت

 اصلا اهل غرب ایران بودند . یادم نیست دیگر هم از ماماجانم نپرسیدم که اهل کدام شهرند . اهل دزفول بودند؟ اهل ایلام بودند یا اهل کرمانشاه. ولی اهل هر کجا بودند از آن شهر هایی بود که خیلی بمبارانش می کردند . داماد را از طرف اداره یشان منتقل کرده بودند تهران و آن ها هم که در تهران فامیل نداشتند و مثل بابا و ماماجان من خواهرو برادری نداشتند و باید با ما گرم می گرفتند و همین کار را هم کردند . هم آن ها با ما گرم گرفتند و هم بابا و ماماجان من با آن ها. دو سه ماهی از آمدن ما و از آمدن خانواده ی آن ها به این آپارتمان گذشته بود که معلوم شد ، خاله نکیسا تو راهی دارد و دیگرعمو شهریار آدم دیگری شد و مدام صدای خنده و شوخی اش بلند بود و هر وقت که باران می آمد دست خاله نکیسا را می گرفت و می برد توی حیاط و زیر آلاچیق می نشستند و بعد بابا و ماماجان من هم می رفتند پیششان و من هم همان زیر باران اینقدر بازی می کردم که لیچ آب می شدم . ماماجانم هر وقت که به بازار می رفتیم ، پارچه ای هم برای خاله نکیسا می گرفت و می آورد خانه و زودی می نشست پای چرخ خیاطی سینگرش که بعدا بابا برایش یک ژانومه ی درست درمانش را خرید . می نشست پای خیاطی و تا تمام نمی شد از جا بلند نمی شدو وقتی هم لباس بچه را می دوخت و تمام میکرد بلند می شد و می رفت درٍ واحد عمو شهریار و خاله نکیسا را می زد و با خاله نکیسا اینقدر قربان صدقه ی آن یک وجب پارچه می رفتند که انگار خودش توی اتاقی خوابیده والان میخواهند تنش کنند . بعدها فهمیدم دلیل ذوق زدگی ماماجان را . قرار نبود بعد از من بچه ای داشته باشد . همه ی لباس هایی هم که می دوخت لباس دخترانه بود . می گفت مطمئن است که دختر می شود .

,باران سال 61,بمباران , غرب ایران,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

دیگر چیزی به به دنیا آمدن تو راهی نمانده بود . غیر از وقت هایی که بابا خانه بود همه ی وقت ها من و ماماجانم ، واحد روبرو بودیم ، تا خاله نکیسا تنها نماند و کار سنگین نکند. عمو شهریار که می آمد ، می آمدیم خانه تا وقت شام که آن ها می آمدند پیش ما . آن موقع ها این طوری بود زمان جنگ را می گویم همه با هم بودند . وقتی هم همه با هم باشند حتما با هم خوبند.

یک شب سر شام ، زنگ خانه یمان را زدند و سراغ هم سایه ی روبرو را گرفتند . حالا همان هم سایه ی روبرو سر سفره ی شام ما بودند . منزل ما و عمو شهریار تلفن نداشت . اصلا در تمام شش واحد آپارتمانمان یک تلفن هم نبود . آن وقت ها عادی بود . سختی  هم نداشت

 فامیل عمو شهریار آمده بود از آن سر شهر که خبری بدهد . فامیل بالا نیامد . عمو شهریار رفت پایین و ما چها رنفر از پنجره به حرف زدن آن دو نفر نگاه کردیم . بارانی می بارید بر سر عمو شهریار و فامیلشان . فامیل رفت و عمو شهریار برگشت بالا و دیگر به واحد ما نیامد و به خاله نکیسا گفت که باید حاضر بشوند که شبانه به شهرشان بروند . هر چه ماماجانم گفتن که زن پا به ماه رو که نمی برن سفر . نشد که نشد . عمو شهریار ماماجانم را کشید کنار و بعدها فهمیدم که گفته بمب افتاده به خانه مادر و پدر خاله نکیسا . و رسمشان اجازه نمی دهد که نروند . همان زیر باران ، شبانه راه افتادند و رفتند . رفتند و دیگر برنگشتند و چون برنگشتند ما هم  اسبابمان را جمع کردیم و برگشتیم خانه ی مادری کوچولو دیگر نشد بفهمم بچه ی عمو شهریار و خاله نکیسا دختر بود یا پسر . اصلا ما از آن آپارتمان رفته بودیم که فامیلهایشان  آمدند و خانه یشان را تخلیه کرده بودند . سال ها بعد وقتی در کتاب جغرافی نگاه کردم طبق جدول بارش ها  سال 61، سالی پر باران تر از سال های دیگر نبود ولی برای من بود و هنوز هست . سال پر بارانی که شاید هم اسم نوزاد به دنیا نیامده ی عمو شهریار و خاله نکیسا بود 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,باران سال 61,بمباران , غرب ایران,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
حالا بیست و شش، هفت ساعتی بود که جلیل و من تو حفره روباه چپیده بودیم و آتش خودی ها و عراقی ها آنقدر سنگین بود که جم نمی خوردیم...
,باران سال 61,بمباران , غرب ایران,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

پل شکسته

سیل باران روز قبل، زده بود و پل تازه ساز رودخانه را خراب کرده بود و از ستاره ی سیاه دو نفر همان موقع داشتند از پل رودخانه رد می شدند و معلوم نبود سیلاب چه بر سرشان آورده بود.
,باران سال 61,بمباران , غرب ایران,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

رود خواب های من

خاطرم نیست . یعنی هرگز نفهمیدم، رودخانه ای که هر شب در خواب می بینم ،کدام رود است

منبع :

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران