فمنیست، داستانی از شوکت اسندال - آکا

آکایران :این لغت «فمنیست» بدجوری ذهنش را به خود مشغول کرد.لغتی بود که زیاد استعمال می شد چه معنی می توانست داشته باشد؟

, فمنیست , ممدوح شوکت اسندال , داستان,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

آکاایران: فمنیست، داستانی از شوکت اسندال

ممدوح شوکت اسندال (1952- 1883) نویسنده، شاعر، دیپلمات و سیاست مدار ترک بوده است. اسندال در سال های 1926 – 1930 سفیر ترکیه در تهران بوده و پس از اتمام ماموریتش در تهران وقایع آن دوران را در کتاب «خاطرات تهران» و «نوشته های خیال پردازانه» بیان کرده است. وی در حالی که تنها 9 سال از زندگی خود را به نویسندگی پرداخته با زبان ساده و نثر روانش در بیان مسائل انسانی از نمایندگان مهم ادبیات مدرن ترک به حساب می آید از مهم ترین آثار او می توان به «عیاش و مستاجرانش» و «میراث» اشاره کرد. داستان «فمنیست» او در ادامه می آید.

***

ماموران ولایتی داشتند برای ناهار  بیرون می رفتند. همزمان با پایین آمدن آقای سالیم مدیر آماری از پله ها، چند جوان که در دفاتر مختلف کار می کردند و مشغول بحث و گفتگو داغی با یکدیگر بودند نیز در حال پایین رفتن بودند. از میانشان یک نفر، چند لحظه ای توقف کرده و انگار که بخواهد دوستانش را به مبارزه ای بطلبد با کوبیدن مشت به سینه گفت: « من فمنیستم ... فمنیست

بعد با دیدن آقای سالیم که پشت سرشان ایستاده بود، حرفشان را قطع کرده و برای او راه باز کردند. آقای سالیم رد شد و رفت. اما این لغت «فمنیست» بدجوری ذهنش را به خود مشغول کرد لغتی بود که زیاد استعمال می شد چه معنی می توانست داشته باشد؟

آیا معنای «زنانه» می داد؟ بعد از نهار هنگامی که مشغول کار بود باز به ذهنش آمد فکر کرد و به این نتیجه رسید که «باید از شخصی که می داند بپرسم.»

نزدیک غروب هنگامی که در قهوه خانه میدان نشست و مشغول تماشای تخته نرد شد دوباره این موضوع به یادش افتاد. از آقای آیتاش که معلم متوسطه بود و در میز کنارش نشسته بود پرسید: «آقای آیتاش فمنیست یعنی چی؟»

آقای آیتاش، آرنجش را بر میز تکیه داده بود مبهوت بازی را تماشا می کرد. انگار تازه از خواب بیدار شده باشد با نگاهی عجیب و لحنی طعنه آمیز که معنای «می خواهی مرا امتحان کنی؟» می داد،گفت: «انگار که خودت نمی دانی.»

جواب دادم: می دانم اما گفتم از تو هم یک سوال بکنم. حالا اگر می دانی بگو.

آقای آیتاش با دلخوری گفت: «برادر!  می دانی،  باز از من می پرسی؟»

مگر چه می شود بگویی، شاید نمی دانم و می خواهم یاد بگیرم.

«الان که گفتی می دانم» آقای کریم که از مأموران بازنشسته «بهداری ساحل» بود و میان در و همسایه ادعای تحصیلات عالیه و دانایی داشت در حالی که مشغول بازی بود از آیتاش پرسید «چه می خواهد؟»

«هیچی بابا می خواهد مرا مسخره کند.»

صبر آقای سالیم کم کم داشت تمام می شد گفت: نه، اصلاً هم مسخره نمی کنم. پرسیدم «فمنیست یعنی چه؛حالا مگر چه شده اجازه نداریم سوال کنیم؟»

آقای کریم که در حال چیدن مهره ها بود گفت: «یعنی تو نمی دانی فمنیست یعنی چی؟»

فرض کنید که نمی دانم یا حتی می دانم ولی باز از شما می پرسم .آقا کریم گفت: «خب! به نظر تو فمنیست یعنی چی؟»

به نظر تو یعنی چی، یعنی چی؟ من دارم از شما می پرسم. «ما می گیم. اما، شما آن چیزی را که می دانی بگو اول.»

من اگر می خواستم  بگوییم دیگر چرا از شما سوال می کردم.

دوستان آقای کریم که از این گفت و گو خسته شده بودند گفتند: «بعداً جر و بحث می کنید. حالا تو تاس را بنداز.»

آقای کریم بعد از انداختن تاس گفت: «آن کس که می داند، نمی پرسد. کسی هم که نمی داند به دروغ نمی گوید که می دانم. شیش و بش! اگر حرفم اشتباه است ،بگویید.»

آقای سالیم سکوت کرد برای این که معنای دقیق و روشن کلمه را نمی دانست. نمی خواست چیزی بگوید. به نظرش می رسید که مخاطبانش هم باید مثل او باشند، برای همین هم از گفتن طفره رفتند. صحبت شان نیمه تمام باقی ماند اما این بازی با کلمات آقا سالیم را کمی عصبانی کرد زیر لب غرولند کنان گفت: «شما نگویید. من که بالاخره کسی را برای پرسیدن سوالم پیدا می کنم.» همان روز با آقای جمیل که از معلمان بازنشسته زبان فرانسه بود برخورد کرد. بعد از کمی خوش و بش از او پرسید:

آقای جمیل! این فمنیست چه معنایی دارد؟

آقا، شما خیلی ادیب به نظر می رسید، فمنیست یعنی چه؟«صابون دست شویی!» «صابون دست شویی یعنی چه؟ من از شما معنی کلمه فمنیست را می پرسم.» «من فکر کردم داری صابون دست شویی را می پرسی»

«فمنیست همان، همان زن منشی... !فم، فام هر دو از یک ریشه اند. مشخص است دیگر یعنی زن،  مونث است. اما فمنیست را چه طور باید ترجمه کنیم؟ اگر دست من باشد موقع ترجمه کردن...» آقای جمیل به فکر فرو رفت بعد شروع کرد به شکایت و گفت: « برادر! زبان ما هم که جزو زبان آدمیزاد نیست؟ دنبال هر اصطلاح که بگردی مگر پیدا می شود؟ بیا مثلا همین فمنیست! چه می توانی ترجمه کنی؟»

«نه، من دنبال ترجمه اش نیستم. بیشتر معنای اصلی اش مدنظر من است آقای گرامی! معنایش که واضح است گفتن نمی خواهد! اما حرف من چیز دیگریست... کار زبان بیان مقصود است. اشتباه می گوییم؟»

«درست می گویید حق با شماست سال گذشته برای همین اصطلاحات هیئتی تشکیل دادند. من در آنجا تمام این صحبت ها را عرض کردم چند باری جمع شدیم تصمیم گرفتند یک هیئت دیگر تشکیل دهند اما برای این کار پول نداشتند شایعه انداختند که سال بعد قسمتی از بودجه را به این کار اختصاص خواهند داد ولی دیگر حرفی از این موضوع باز نشد هنگامی که پای بودجه و پول به میان می آید. تو خودت می دانی ادامه داستان چه می شود... راستش را بخواهی من هم دیگر خود را با این موضوعات مشغول نمی کنم...

جداً چه طور شد. برادر شما سربازیش تمام شد؟ می خواستید به این جا بیاوریدش؟

می خواستیم اما خود در نامه اش نوشته بود که در آنجا راحت است. چیزی هم به اتمام سربازیش نمانده ما هم گفتیم فعلاً بماند در آنجا ببینیم حالا وقتی که سربازی را تمام کرد می توانیم جایی دستش را بند کنیم.

«بالاخره این همه دوست و آشنا دارید. با کمک هم کار مناسبی پیدا می کنیم. اگر امری نباشد من باید مرخص شوم. باید سری به مجلس بزنم. هر از چند گاهی ببینیم همدیگر را...» خداحافظی کردند و از یکدیگر جدا شدند. آقای سالیم زیر لب گفت: «آنقدر گزافه گویی کرد که معنی فمنیست را نفهمیدیم.»

چند روز بعد نزدیک غروب با آقای رایف رئیس دفتر یکی از ادارات که جوان مودب و وارسته ای بود برخورد کرد با هم شروع به قدم زدن کردند. در میان صحبت آقای سالیم از او نیز معنای فمنیست را پرسید گفت:

جانم این فمنیست یعنی چه؟ «فمنیست؟ فمنیست. چه طور برایتان بگوییم...» یعنی مخالف تمام چیزها... تمامی ظرافت زنانه تمامی محسنات. تمامی تفاوت هایی و شرایطی که ما و زن ها را از یکدیگر متمایز می کند. عصیانی در مقابل تمامی نابرابری های گذشته. یک زن برای چه مانند یک مرد زندگی نمی کند؟ من فکر می کردم در این شهر کسی نمانده که ظلم ها و رنج هایی را که در حق این زن ها می شود را نشنیده باشد. شما مقاله های من را که در مجله نرگس نوشته بودم ندیده اید؟ این بحث را در آنجا مفصلاً توضیح داده بودم. اما باید اعتراف کنم که نه دیگر چنین مجله ای چاپ می شود نه هم کسی آن را می خواند ما هم چون خواننده ای نداشتیم به اجبار سکوت کردیم. «آقای سالیم سکوت کرد با خود فکر کرد که حتماً کسانی هستند که این را بدانند اما از اقبال بدش من به تورش خورده ام و بعد از آن شروع به پرسیدن از هر کسی که از کنارش می گذشت کرد.

آقا، شما خیلی ادیب به نظر می رسید، فمنیست یعنی چه؟

«صابون دست شویی!»

«صابون دست شویی یعنی چه؟ من از شما معنی کلمه فمنیست را می پرسم.»

«من فکر کردم داری صابون دست شویی را می پرسی.»

«تقصیر من است. می دانم که نمی شنوی ولی باز از تو می پرسم.» چند روز بعد از کس دیگری پرسید: «آقای حکمت عذر می خواهم، سوالی داشتم از شما فمنیست یعنی چه؟»

«عزیزم یک شغل است اگر اشتباه نکنم یک روزنامه ای هم به این نام بود. تاریخش اواخر قرن 19 بله بله 1874- 1875 باید باشد. حالا نگاه می کنم دقیقاً به شما می گویم. ها! آن نه ببخشید آن فمین بود. تاریخ تأسیس اش هم 1908 یا شاید 1909 ... اگر جزییات بیشتری به ذهنم رسید به شما اطلاع می دهم.»

آقای سالیم این فمنیست را آنقدر از این و آن پرسید که آخرش اسم فمنیست روی او باقی ماند. از آن جالب تر، آن هایی که نمی دانستند این نام از کجا روی او مانده، او را صاحب شغل فمنیست دانسته، وی را برای سخنرانی در همایش های زنانه دعوت کرده و روزنامه های تازه تأسیس برای صفحه زنان از او مطلب می خواستند.

بخش ادبیات تبیان

منبع :

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران