گم شده ی اینجا - آکا

آکایران :محدثه را که از بیمارستان آوردیم ، دیدم ماماجانم از راه نرسیده ، رفتند توی آشپزخانه و از توی کابینت زیر ظرفشویی چند تا قابلمه ی بزرگ بیرون آوردند . گفتم چه می کنید ماماجان؟ خسته اید . گفتند که نذر هر ساله است . باید ادا کنیم . گفتم خدا هم می داند که ما حالا دل و دماغ نداریم .

محدثه را که از بیمارستان آوردیم ، دیدم ماماجانم از راه نرسیده ، رفتند توی آشپزخانه و از توی کابینت زیر ظرفشویی چند تا قابلمه ی بزرگ بیرون آوردند. گفتم چه می کنید ماماجان؟ خسته اید.

گفتند که نذر هر ساله است باید ادا کنیم . گفتم خدا هم می داند که ما حالا دل و دماغ نداریم . بگذارید اربعین خرج می دهیم ، یا این که همین برنج و روغن و گوشت را بدید خانم نجومی ، قاطی خرجشان کنند.

 خانم نجومی همسایه ی دیوار به دیوارمان هر سال از هفتم محرم تا سوم امام خرج می داد. روضه ی مردانه و زنانه هم داشتند. امسال که درگیر درمان محدثه بودیم ، یک شب هم هیئت نرفتیم.

یک لیوان آبمیوه برای محدثه گرفتم و دیدم بلند شده و رفته سر وقت کتاب های مدرسه اش. عروسک جدیدی  که بابا برایش خریده بود را نشانده و برایش از روی کتاب فارسی شعر می خواند. امسال که سال دوم بود فقط هشت ،نه روز اول را به مدرسه رفته بود.

نمی دانم ماماجانم با حرف دکتر چطور کنار آمده بود ند،که دیگر امیدی نیست.ماندن در بیمارستان هم فایده ای ندارد و این شد که محدثه را مرخص کردند. وقتی به ماماجانم کمک می کردم که برنج ها را خیس کنیم ، بابا هم از راه رسید و رفت و محدثه را آورد توی هال روی پایش خواباند و تلویزیون را روشن کرد. تلویزیون روضه ی حضرت رقیه پخش می کرد. تعجب کردم . معمولا روضه ی حضرت رقیه را بعد از عاشورا می خواندند. شاید روضه را برای دل ماماجانم می گفتند. اشک ماماجانم در آمد ، آرام و بی صدا ، گفتم ماماجان نیت کنید امید به خدا که درست می شود. این را که گفتم خوششان نیامد. گفتند که بزرگی این خانواده به این نیست که فقط دعای شفای ما باشند. نکند که خیال کنی باید حتما خواهرت خوب شود، زنده بماند. تقدیر را هیچ کس نمی داند.شاید قرار است از سال بعد که روضه ی خانم رقیه را طور دیگری بشنویم. کسی چه می داند؟

جان گرفتم که دیدم ماماجانم ، گلایه ای ندارند. بابا و محدثه داشتند برای عروسک جدید اسم می گذاشتند. اسمش را گذاشته بودند ماتیلدا . ماتیلدا اسم هم اتاقی محدثه در بیمارستان بود.  هنوز نیامده محدثه دلش برای ماتیلدا تنگ شده بود.ماماجانم شماره ی مامان ماتیلدا را گرفته بودند،اما می گفتند به محدثه نمی گویم.

قیمه را پختیم و به عمو جلال زنگ زدیم که بیاید و با بابا غذا ها را برای یکی دو جا ببرند.عمو جلال گفت که دارد می رود سفر، می رود آذربایجان.می خواهند خرجشان را امسال روز عاشورا آن جا بپزند. همان جا که تازه زلزله آمده بود. بابا و عمو جلال رفتند و من ماندم و محدثه و ماماجان.

بابا و محدثه داشتند،برای عروسک جدید اسم می گذاشتند . اسمش را گذاشته بودند ماتیلدا . ماتیلدا اسم هم اتاقی محدثه در بیمارستان بود .هنوز نیامده محدثه دلش برای ماتیلدا تنگ شده بود .ماماجانم شماره ی مامام ماتیلدا را گرفته بودند،اما می گفتند به محدثه نمی گویم .

محدثه همان جا توی هال روی پای ماماجان خوابش برد. من هم هیئت نرفتم. تلویزیون را روشن کردم. دوباره همان روضه ی پیش از ظهر را پخش می کرد. روضه ی حضرت رقیه. روضه ای که به رسم عزاداری باید بعد از عاشورا پخش می شد.

فیلم سوریه را هم پخش می کردند.فیلم عروسک های نذری. عروسک هایی که نذر خانم رقیه بودند و تمام حرم را پر کرده بودند. عروسک هایی که موقع بودنشان در این دنیا ازشان گرفته بودند.ماماجانم هم وقتی محدثه به دنیا آمده بود کلی عروسک نذر کرده بودند و بعد از حمام زایمان همه را برده بودند شیر خوارگاه آمنه.

در تمام زمانی که روضه از تلویزیون پخش می شد، ماماجانم آرام اشک می ریختند. آرام و بی صدا که محدثه بیدار نشود. محدثه نفهمد. روضه که تمام شد،بابا و عمو جلال برگشتند. از سر و صدایشان محدثه بیدار شد. رفت داخل اتاقش و تمام عروسک هایش را آورد و داد به عمو جلال.گفت وقتی می رود آذربایجان بدهد به بچه های آن جا. نه من نه ماماجانم حرفی نزدیم .ماماجانم بازهم آرام و بی صدا توی آشپزخانه اشک می ریخت. 

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,سوریه , آذر بایجان , زلزله ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
شانس شیرخوارها برای اینکه پدر و مادری پیدا کنند زیاد است اما بزرگتر که می‌شوند این شانس هم کمتر می‌شود بهترین حالت سرپرست‌هایی است که ماهی دو سه بار سربزنند، کمک هزینه‌ای بدهند و شب عید بچه‌ها را به خریدی ببرند و شاید هم سالی یکی دو بار، چند روزی پیش خود

منبع :

اخبار اکاایران