عطر گیسوی اویس - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد عطر گیسوی اویس ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :آهنگ قدم هایی که بر می گردد ، مرا به یاد دست خالی یک پدر در نیاوردن نان برای فرزندان چشم انتظار می اندازد . حالا عاقله مردی شده ام . عاقله مردی که هنوز به یاد حرف پدرش می افتد . یاد هیچ حرف پدرم نیستم ، جز این که صبر کن .

آهنگ قدم هایی که بر می گردد ، مرا به یاد دست خالی یک پدر در نیاوردن نان برای فرزندان چشم انتظار می اندازد . حالا عاقله مردی شده ام . عاقله مردی که هنوز به یاد حرف پدرش می افتد . یاد هیچ حرف پدرم نیستم ، جز این که صبر کن . صبر کن ، پدر که بشوی حال این حرف های من ، حال این نگران بودنم، برای عاقبت بچه ها ، به تو هم سرازیر می شود ،  وحالا من همین حال را دارم. اما حال من حال دیگر حال پدری نیست که نگران سرنوشت بچه هایش باشد . حال کسی نیست که دست خالی به خانه بر می گردد و باید خجالت زن و فرزند ، بکشد . حال من حال یعقوب نیست ، در فراق یوسفش.  تنهایی یونس نیست در سینه ی نهنگ ، قصه ی مرا یک نفر می داند .  

امشب بیست و یکم آبان سال 63 است . تهران باران خورده و تمیز ، ساکت به انتظار فرداست. سال پیش نوبت مکه ی من بود  و حاج خانوم. حاج خانوم نبودند که با من به  مکه مشرف بشوند . چند سالی است که به جای دیگری مشرف شده اند . سال پیش که مشرف شدم ، کاروان ما جزو مکه اولی ها بود ، یک روز مانده به محرم شدن ، نماز مغرب را در مسجد الحرام خواندم و طوافی به یاد پدر کردم ، و مدام در طواف یاد حرف هایش بودم ، یاد نگرانیش برای بچه ها . برای آخر  عاقبتشان و این که حالا به حرف هایش رسیده بودم . فکر بچه ها امان نمی داد که به عبادتم برسم . پسری که به راه دور فرستاده بودم و خیلی از مادر و پدر هایی که مثل من، آن ها هم همین کار را کرده بودند و هر روز منتظر بازگشتن یا خبر باز نیامدنشان بودند و من هنوز با خودم کنار نیامده بودم.

همه اگر پسرهایشان را می فرستادند ، من هم پسرم و هم دخترم رفته بودند . اصلا همان دخترم و شوهر خدا بیامرزش ، کاری کردند که پسر هم رفت . همان سال پیش ، بعد از مناسک واجب ، آن چنان تب کردم و بیمار شدم که مرا با مدینه اولی ها  ، بر گرداندند ایران و حاجی شدم بدون دیدن مدینه ، وقتی هم که رسیدم تهران ، خانه را به جای این که چراغانی کنند برای برگشتن حاجی برای رفتن پسر سیاهه زده بودند. یاد حرف پدر می افتادم و نگرانی برای بچه ها ، که حالا فقط نگرانی دختر مانده بود و گره ندیدن پسر موقع رفتن و حاجی شدن بدون رفتن به مدینه .

همه اگر پسرهایشان را می فرستادند ، من هم پسرم و هم دخترم رفته بودند . اصلا همان دخترم و شوهر خدا بیامرزش ، کاری کردند که پسر هم رفت . همان سال پیش ، بعد از مناسک واجب ، آن چنان تب کردم و بیمار شدم که مرا با مدینه اولی ها ، بر گرداندند ایران و حاجی شدم بدون دیدن مدینه ، وقتی هم که رسیدم تهران ، خانه را به جای این که چراغانی کنند برای برگشتن حاجی برای رفتن پسر سیاهه زده بودند.

چند روزی از آمدنم که گذشت ، از مراسم پسر که فارغ شدیم ، حالا مردم ، به خودشان اجازه می دادند ، زیارت قبول بگویند ،و وقتی این را می شنیدم ،  همان گره دوباره می آمد ، می پیچید توی گلویم ، ولی خجالت می کشیدم بازش کنم . حاجی که مدینه ندیده است . مدینه ندیده و پسر موقع رفتن ندیده و دختر بی شوهرهنوز عاشقش جلوی چشمش است ولی تکیده نمی شود و خم به ابرو نمی آورد و بچه اش را حالا بزرگ می کند و دیگر به همان جایی که با برادر و شوهرش رفته بود هم بر نمی گردد . وقت هایی هم که تلویزیون ، همان جا ها را نشان می دهد ، بلند می شود ، سرش را به کاری گرم می کند . دلم می خواست بگویم دختر جان ، گیریم بچه را گذاشتی و دوباره رفتی و جنازه ات برگشت ، آن وقت من چه کنم با این طفل معصوم . وقتی بزرگ شد ، نمی گوید پیرمرد این همه جوان رفتند و تو نرفتی و حالا شدی وبال گردنم . بعد راضیه ام می گفت : نه بابا جان ! بچه ی  من ، نوه ی شما ، می شود که این طور حرف بزند ؟ نه نمی شود !

از آن روز که گفتم ، فهمیده ام که دلش این جا نیست ، دیگر سرحال تر نشان می داد . تلویزیون هم نگاه می کرد . و سرش را به کارهای مدرسه گرم کرده بود . اما دل من آرام و قرار نداشت . پسری که ندیدم و رفت و مدینه ای که مشرف نشدم و حاجی شدم و نگرانی دخترم و پسرش.

حالا که در این شب بیست و یکم آبان بر می گردم خانه . مثل آدم هایی که دست خالی آمده اند . در این شب بیست و یکم آبان باران خورده ، حالا که عاقله مردی شده ام ، و یاد حرف پدرم می افتم . لحظه ی رفتنش گفت که یک نفر حال همه ی پدر های نگران را می فهمد آن که موقع پروازش از فرشته ی مامور جز از سرنوشت مردمش سوال نکرد و فقط نگران آن ها بود . همان یک نفر که چند ساعت پیش که نفس های آخر را در بیمارستان کشیدم ، برایم پیغام فرستاد که حاجی عطر گیسوی اویس همه ی خانه ات را پر کرده .

حالا شب بیست و یکم آبان 63 مرا از بیمارستان به خانه می برند که صبح با سلام و صلوات ببرند پیش پسر و داماد .

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,عطر , اویس , گیسو ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
آخرین نمایشی که در آن بازی کردم ، اجرایش سی و هفت شب طول کشید. به استثنای شنبه ها که تئاتر تعطیل است، بدون هیچ وقفه و تأخیری هر شب نمایش اجرا می شد. اول قرار بود چهل و پنج شب اجرا داشته باشیم، امااین طور نشد...
,عطر , اویس , گیسو ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

داستان زندگی خودمان

یکی از راه های نوشتن داستان ، استفاده از برش های زندگی شخصی است . همه ی ما در زندگی با اتفاقاتی مواجه می شویم ، که اگر در نگاه اول هم جذابیت داستانی نداشته باشد ، با تغییر زاویه ی روایت ، شنیدنی می شود
,عطر , اویس , گیسو ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

آشپزی ایرانی

برای ریختن چای به تخصص نیازی نیست. با این حال دختران دم بخت، وقتی قرار است یک سینی چای را برای مراسم خواستگاریشان آماده کنند، تصور می کنند یکی از فنی ترین کارهای دنیا را انجام می دهند. فرقی نمی کند که برای نتیجه ی مثبت این مجلس خواستگاری قلبشان بتپد یا نه

منبع :

عطر گیسوی اویس گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات