متکای آقاجان - آکا

آکایران :یک باری عمویم دیده بود که آقاجان پول هایش را داخل متکا جا می دهد. متکایی که از خودش دور نمی کرد با این حال عمویم یک باری فرصت کرده بود پول ها را بشمرد. می گفت آن قدر زیاد بودند که از قیمت خانه ی آقاجان هم بیشتر می شده است.

یک باری عمویم دیده بود که آقاجان پول هایش را داخل متکا جا می دهد. متکایی که از خودش دور نمی کرد با این حال عمویم یک باری فرصت کرده بود پول ها را بشمرد. می گفت آن قدر زیاد بودند که از قیمت خانه ی آقاجان هم بیشتر می شده است. آقاجان سه فرزند داشت. پدر من که سال ها پیش مرده بود، عمویم و عمه ملیحه که ایران زندگی نمی کرد.

عمو می گفت، وقتی پول های متکا را شمرده، بی کم و کسر سر جایش گذاشته، راست می گفت. من که خبر نداشتم، دلیلی نداشت به من بگوید. از رابطه ی عمو و برادرزادگی گذشته دلش برایم می سوخت. آن قدری سن نداشت که بخواهد برایم پدری کند. به پدری کسی هم نیاز نداشتم. همین ماماجانم که از همه ی مادرهای دنیا بهتر است ، برای من کفایت می کرد. وقتی آقاجان مُرد، خانه شلوغ شد. شلوغه شلوغ. تا یک هفته فامیلی که از شهرستان آمده بودند، ماندند و فردای هفتم پدربزرگ وقتی رفتند، من ماندم و عمو. عمه ملیحه  گفت  که این جا مرخصی نمی دهند و اگر برگردم، معلوم نیست صاحب کارم باشم یا نه.

 از آقاجان یک خانه ی قدیمی مانده بود و حساب بانکی که همه اش خرج کفن و دفن شد. برای تقسیم ارث و کارهای قانونی هم باید عمه ملیحه می آمد ایران. گفت که تا یکسال بعد نمی تواند بیاید و به کسی هم وکالت نمی دهد . می گفت به نان شبتان که محتاج نیستید . البته  خانه باید میان عمو و عمه ملیحه فقط تقسیم می شد. من و مادرم که ارثی نمی بردیم.

مهمان ها رفتند و من و عمو ماندیم و عمو بلافاصله به سراغ متکاها رفت. در خانه ی آقاجان حتی یک بالش هم وجود نداشت. اما چهارده، پانزده تا متکا بود و همه هم یک شکل.

عمومتکاها را آورد و کف پذیرایی ولو کرد .

از آقاجان، وصیت نامه ای مانده بود که فقط راه های قانونی رسیدن حقوقش به ماماجانم را نوشته بود. چون ماماجانم کار دولتی نداشتن و حقوق بگیر جایی نبودند، می شد که حقوق بازنشستگی آقاجان به ما برسد. ماماجانم خیاط ماهری هستند،اما اگر یه موقعی می شد،که برای مدتی سفارش نگیرند، زندگی مان لنگ می شد. در وصیت نامه آمده بود که خانه طبق قانون رایج کشور تقسیم شود ولی در مورد پول های داخل متکا چیزی ننوشته بود.

مهمان ها رفتند و من و عمو ماندیم و عمو بلافاصله به سراغ متکاها رفت. در خانه ی آقاجان حتی یک بالش هم وجود نداشت. اما چهارده، پانزده تا متکا بود و همه هم یک شکل.

عمومتکاها را آورد و کف پذیرایی ولو کرد . همه را گشت و هیچ کدام پولی نداشت. مانده بود که چه شده. به من ، شکش نبرد ،همان طور که من هم به او مشکوک نبودم. من دلیلی داشتم که مشکوک نباشم اما او بزرگواری کرد، احساسش بود، هرچه بود چیزی به من یا ماماجانم نگفت ،حتی بعدتر هم چیزی نگفت. بعدتر که خیلی چیزها مشخص شد. در همان روزها، عمو درگیری ،زیاد داشت و پول لازم بود. پشت چکی را امضا کرده بود که صادرکننده ی چک فراری شده بود. صاحب چک فعلی، پول را از عمو می خواست. هفته ی بعد،حکم جلب عمو را گرفتند و تا سال بعد که عمه ملیحه برگردد ایران، عمو هم ماند زندان.

پولدار-پول

نه صاحب چک فعلی رضایت داد و نه آن از خدا بی خبر که عمو ضامنش شد برگشت .یک هفته ای به آمدن عمه ملیحه مانده بود. نزدیک سال آقاجان. قرار بود سال آقاجان را منزل ما بگیریم. ماماجانم می خواستن، خانه تکانی کنن. همه ی رختخواب ها را بیرون ریختم. در خانه ی ما برعکس خانه ی آقاجان متکا پیدا نمی شد و فقط بالش داشتیم. وقتی کمد رختخواب ها را بیرون ریختیم میان آن همه بالش، یک متکا پیدا کردم. همان متکای آقاجان بود که هفته ی قبل از مرگش خانه ی ما جا گذاشته بود. ماماجانم دیدند که من متکا را پاره می کنم ، تعجب نکردند. پر پول بود. بیشتر از قیمت خانه ی آقاجان. همه تراول و ارز خارجی. عمه ملیحه که برای سال آقاجان و کارهای قانونی آمد ایران، با پول های داخل متکا عمو را آزاد کرده بودیم. حقوق آقاجان هم چون یکسال از جمع شدن ورثه گذشته بود به ماماجانم نرسید. اما عمو سهم خودش را با ما نصف کرد.

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,متکا,ارث,حقوق بازنشستگی,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
چهار، پنج سالی بود که مدرسه نمی رفتم و مدام از این شغل به آن شغل وقت گذرانی می کردم. در هر کاری که می رفتم، از شاگردها و همکاری های قدیمی می شد که عده ای را ببینم. موقع بستنی فروشی، رانندگی با تاکسی پدر همسرم، پیتزا و ساندویچ به در خانه ی مردم بردن، طراحی
,متکا,ارث,حقوق بازنشستگی,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

رکورد دار المپیک

پانزده ، بیست روزی از مریضی ام می گذشت و هر دکتری که می رفتم ، یک چیز می گفت . گلویم متورم بود و حتی آب هم به سختی از گلویم پایین می رفت. مدام دلم می خواست دراز بکشم . توان نگه داشتن شانه هایم را هم نداشتم . استخوان هایم تیر می کشید و شب که می شد، یعنی
,متکا,ارث,حقوق بازنشستگی,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

شمع روشن کیک تولد امیر

نزدیک دو ماه بود ، نمایش نامه ای رو تمرین می کردیم . کار آخر معروف ترین نمایش نامه نویس وطنی. هنوز کتاب نمایش نامه اش چاپ نشده بود و هیچ کدوممون نمی دونستیم ، لحظات آخر درام چی می شه...

منبع :

متکای آقاجان گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

تبلیغات