مدرسه راحت! - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد مدرسه راحت! ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید

آکایران :دبیرستان راحت از جمله دبیرستان های قدیمی منطقه بود. مۆسسین مدرسه فکر بکری زده بودند. اسمی برای مدرسه شان انتخاب کرده بودند که قانونی بود اما با  اسم گذاری های معمول برای یک واحد آموزشی فرق می کرد. دبیرستان راحت، برعکس نامش مدرسه ی سخت گیری نبود. حتی مطابق نامش مدرسه ی چندان راحتی نبود. مثل همه ی مدرسه ها.

نان مدرسه، از خوش زبانی مدیر و معاونانش در می آمد. کافی بود که اولیای دانش آموزی برای ثبت نام پایشان را می گذاشتند توی دفتر. دیگر ثبت نام قطعی بود. وقتی مدیر حرف می زد، حتی معلم هایی که سال ها بود در این مدرسه کار می کردند، باورشان می شد که این جا با آخرین روش های آموزشی اداره می شود. حتی اگر باورشان نمی شد، تحت تأثیر کلام آتشین آقای مدیر، تصور می کردند که تحولی در مدرسه ایجاد خواهد شد. با وجود خوش زبانی آقای مدیر، هر ساله دانش آموزان زیادی پرونده شان را می گرفتند و می رفتند.آن هایی که عمل گرا بودند و با وعده راضی نمی شدند.  با این حال وضع مدرسه خوب بود. آخر آن قدری فن بیان آقای مدیر و معاونانش قوی بود، که با وجود دانش ‌آموزهایی که در پایه های مختلف از این مدرسه می رفتند، باز هم ثبت نام های جدید داشته باشد.

آقای مدیر، موسس مدرسه نبود. ابتدای تأسیس مدرسه درصد کمی از مدرسه را شریک بود و در سال های ابتدایی یک روز در هفته کلاس داشت. بعد کم کم، با همان فن بیان تعداد روزهای کاری اش را افزایش داد و با پولی که از راه ارث به دست آورده بود، سهامش را بیشتر کرد. حالا نزدیک به هشتاد سهم از صد سهم مدرسه برای آقای مدیر بود. بقیه‌ی سهام دارها هم سعی نمی کردند که مقابل آقای مدیر قرار بگیرند.

قصّه ی تحولات مدرسه از زمانی شروع شد، که یکی از معلم های قدیمی مدرسه که حالا چند سالی بود که به شهرستان دیگری رفته بود،آمد به مدرسه سری بزند. آن آقای معلم، فیزیک درس می داد. دبیر فیزیک بنامی بود. دانش آموزان فعلی، هر ساله وقتی فارغ التحصیل های قدیمی دور هم جمع می شدند که خاطرات را زنده کنند، نام آقای فیزیک را می شنیدند. آقای فیزیک آمده بودند، توی دفتر با معلم های قدیمی گرم گرفته بودند و بچه ها موقع تعطیلی مدرسه، با شنیدن سر و صدای معلم ها کنجکاو شده و به دفتر سرک کشیده بودند و با شنیدن نام آقای فیزیک فهمیده بودند که معلم مشهور تاریخ ساز که همیشه فقط نامش را شنیده اند، به مدرسه شان آمده. گروهی رفتند و با آقای فیزیک گرم گرفتند و بعضی از دانش آموزهای درسخوان چند سوال سخت هم داده بودند و آقای فیزیک به طرفه العینی چنان مسئله هایشان را حل کرده بود، که فقط مایه ی تعجب نشده بود. درس هم یاد گرفته بودند.

 آقای فیزیک هم از نظر علمی و هم از حیث صداقت رفتار، بر دانش آموزان تأثیر گذاشته بود. فردای آن روز بچه هایی که آقای فیزیک را دیده بودند، برای بقیه بچه ها تعریف کردند که آن آقای فیزیک معروف که فارغ التحصیل ها تعریف می کردند را دیده اند و این شد که همه رفتند و به آقای مدیر گفتند که از آقای فیزیک برای کار در مدرسه دعوت کند. آقای مدیر گفت وسط سال تحصیلی که نمی شود و اصلاً اخلاقی نیست که معلم های دیگر را از نان خوردن بیاندازیم. دانش آموزها هم گفتند حاضرند هزینه ی کلاس را بدهند تا آقای فیزیک به عنوان کلاس های تقویتی به آن ها درس بدهد. آقای مدیر خیلی راضی نبود اما برای ظاهر امر هم که شده قبول کرد.

 کافی بود که اولیای دانش آموزی برای ثبت نام پایشان را می گذاشتند توی دفتر. دیگر ثبت نام قطعی بود. وقتی مدیر حرف می زد، حتی معلم هایی که سال ها بود در این مدرسه کار می کردند، باورشان می شد که این جا با آخرین روش های آموزشی اداره می شود.

کلاس آقای فیزیک، کلاس خوبی شد. همه علاقه مند، بی آن که اجباری داشته باشند ثبت نام کردند و هزینه ی کلاس را دادند و غیبت نمی کردند و تمام تکالیف را هم می نوشتند.  کنکوری ها، آن سال بالاترین درصدشان، درصد فیزیک بود و آن هایی هم که نیامده بودند در کلاس های آقای فیزیک ثبت نام کنند، پشیمان بودند و آرزو می کردند زمان به عقب بازگردد تا در کلاس های آقای فیزیک شرکت کنند.

تابستان شد و موقع ثبت نام. سال سومی ها وقتی برای ثبت نام می آمدند، شرطشان برای ثبت نام این بود که آقای فیزیک معلم شان باشد. آقای مدیر هر چه از فنّ بیانش استفاده کرد،جواب نداد. آقای مدیر مجبور شد که تمام کلاس های فیزیک سال آخر را به آقای فیزیک بسپارد. با شروع سال تحصیلی، نظم عجیبی در مدرسه حاکم شد. همه با رضا و رغبت می آمدند. زنگ های تفریح  دور آقای فیزیک حلقه می زدند و نشریه ی علمی چاپ می کردند و کلی پروژه ی تحقیقاتی در زمینه ی فیزیک و حتی درس های دیگر. اصلاً معلم های دیگر هم نیروی دوباره ای گرفته بودند و با روش های نوین ، کلاس هایشان را اداره می کردند. فقط معلم هایی از این شرایط ناراضی بودند که کلاس های خصوصی شان تعطیل و کساد شده بود. بچه ها راه  تحقیق و تلاش را یاد گرفته بودند و خیلی از آن هایی که اهل معلم خصوصی گرفتن بودند هم، از رفقایشان درست درس خواندن را یاد گرفته بودند. قاعدتاً آقای مدیر باید از این شرایط خوشحال می شد. اما این طور نبود. چون مثل سابق شنونده برای سخنرانی هایش پیدا نمی کرد. البته باز هم به هر بهانه ای برای بچه ها حرف می زد اما می فهمید که بچه ها به حرف زدنش گوش نمی دهند و این ناراحتش می کرد.

نگرانی آقای مدیر این بود که نکند آقای فیزیک سال بعد در همین منطقه برود و مدرسه ای بزند و همه ی بچه ها را از مدرسه ی راحت ،پر بدهد.

آقای مدیر و معلم هایی که حال کار کردن نداشتند با هم ائتلاف کردند. ائتلافی که جلسه ای هم برای آن نگذاشته بودند.

امتحانات پایان ترم اول که شد، معلم های طرف آقای مدیر ، طوری ورقه ها را صحیح کردند که اکثراً نمرات خوبی نگرفتند و بعد آقای مدیر از چند مشاور دعوت کرد که مشکل را بررسی کنند و به این نتیجه رسیدند که کارهای فوق برنامه مثل نشریه علمی، تحقیقات فیزیک و ریاضی و شیمی و حضور بچه ها در آزمایشگاه بیش از حد استاندارد است. البته نمره ی فیزیک بچه های سال آخری خوب بود و برخی مشاوران طرح سوال و روش تصحیح اوراق را مشکوک ارزیابی کردند.

از ترم دوم به بعد دوباره بازار تدریس خصوصی داغ شد و گروهی از دانش آموزها که مأیوس شده بودند حالا از مشتریان سخنرانی آقای مدیر شده بودند.

برخی از معلم هایی که از روش آقای فیزیک استفاده می کردند هم به همان روش قبلی برگشتند. اما باز هم گروهی از معلم ها بر اساس همان روش آقای فیزیک عمل می کردند.  آقای فیزیک و معلم ها، هر هفته از بچه ها امتحان می گرفتند. یک روز چند تا از دانش آموزهای درس نخوان که اهل معلم خصوصی بودند، طاقتشان طاق شد و آمدند به آقای معاون شکایت کردند. آقای معاون هم به آقای مدیر گفت. گفت که الان که معلم ها در دفتر جمع هستند ازشان بخواهد که این هفته امتحان نگیرند. آقای مدیر گفت که نمی شود. چون مطمئن است کسی به حرفش گوش نمی دهد. گذاشت زنگ تفریح تمام شود و بچه ها و معلم ها به سر کلاس ها بروند. بعد رفت سر کلاس ها.

رفت سر کلاس ها و مثلا گفت آقای شیمی! مهم این بود که شما به وظیفه ی کاری عمل کنید و منظم از بچه ها امتحان بگیرید و مهم این بود که بچه ها درس بخوانند و آماده ی امتحان دادن بشوند.چقدر خوب که همه وظایفشان را به خوبی انجام می دهند.  ولی در این شرایط باید بگویم که امتحان گرفتن زیاد به به صلاح بچه ها نیست و با اجازه ی شما ورقه ها را من جمع می کنم.

 با این ادبیات ، دیگر کسی جرأت نکرد در مقابل حرف مدیر بایستد.

از آن روز مدرسه ی راحت، به همان شیوه ی قدیمش اداره شد. سال تحصیلی تمام شد و دیگر کسی هم شرط ثبت نامش را حضور آقای فیزیک اعلام نکرد. آقای فیزیک هم سال بعد در برنامه درسی جایی نداشت.

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

,دبیرستان , آقای فیزیک , مدیر ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
محدثه را که از بیمارستان آوردیم ، دیدم ماماجانم از راه نرسیده ، رفتند توی آشپزخانه و از توی کابینت زیر ظرفشویی چند تا قابلمه ی بزرگ بیرون آوردند . گفتم چه می کنید ماماجان؟ خسته اید . گفتند که نذر هر ساله است . باید ادا کنیم . گفتم خدا هم می داند که ما حال
,دبیرستان , آقای فیزیک , مدیر ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

بهترین فیلم سال

چهار، پنج سالی بود که مدرسه نمی رفتم و مدام از این شغل به آن شغل وقت گذرانی می کردم. در هر کاری که می رفتم، از شاگردها و همکاری های قدیمی می شد که عده ای را ببینم. موقع بستنی فروشی، رانندگی با تاکسی پدر همسرم، پیتزا و ساندویچ به در خانه ی مردم بردن، طراحی
,دبیرستان , آقای فیزیک , مدیر ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

چراغ های روشن

به ماماجانم گفتم من خوب شدنی نیستم. جواب آزمایش آخری از دو دفعه ی قبل هم بدتر است. باید بپذیری و بعد از این خیلی غصه نخوری. هنوز که نمرده ام. باز هم وضع من خوب است که باخبر شده ام که دارم از پیشتان می روم. اصلاً مگر خودت چند سال دیگر زنده ای.

منبع :

مدرسه راحت! گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات