برف می بار به روی خار و خارا سنگ - آکا

آکایران :کوه ها خاموش دره ها دلتنگ

 گذشتن از مرز در این فصل سال کار هر کسی نبود . دره ی سرحد پر از برف و یخ می شد...

گذشتن از مرز در این فصل سال کار هر کسی نبود. دره ی سرحد پراز برف و یخ می شد .تازه دره ی سرحد را که رد می کردی،  باید از کوهی می گذشتی که همیشه ی زمستان بارش داشت. فصل های دیگر گذشتن از مرز ساعت داشت. فقط کافی بود مرزبان های دو طرف را جا بگذاری ، دیگر خطری نداشت گذشتن از مرز در این فصل سال فقط دو علت می توانست داشته باشد : یکی ، کار نیمه تمامی که خوره اش از پشت این همه کوه و برف و یخ و روحت را بجود یا مشت گرسنه ای که  جلوی صورتت بالا و پایین می رود.

اما اگر برف ، سرما یا گرگ تو را بزند ، معلوم نیست بر سر مشت های گرسنه چه بلایی می آید. شب که همه خوابیدند از خانه بیرون زد .سگ های ولگرد روستا از پیش می آمدند و پارس می کردند،  بوی آشنایش چخشان داد. مسیر رودخانه را دنبال کرد و به سرحد رسید.

نمه برفی می بارید .معنی برف خفیف این پایین ،کولاک سر قله بود. ولی دیگر چاره ای نداشت .در این فصل ،مرزبان ها به خیال این که کسی خیال رد شدن ندارد، حواسشان به پاییدن نبود.

 به دره که رسید، برف بند آمد.  باد تندی وزیدن گرفت.  ابرها کنار رفتند.  اول ستاره ها و بعد قرص کامل ماه به تمام دره و کوه روبرو نور پاشیدند.  از ناو دره که رد شد و به شیب روبه فراز که رسید سه مرزبان از پشت درخت ها بیرون زدند.  لوله ی اسلحه ها او را نشانه نگرفته بود.  سرلوله ی تفنگ ها پایین بود. هیچ چیز نگفت .سلام هم نکرد.  یکی از مرزبان ها سۆال کرد که راه را بلد است یا نه؟ سۆال کرد،  بار چندمی است که آن طرف می رود؟ فامیلی، دوستی، کسی را آن طرف دارد یا نه؟

همه را راست گفت.  گفت که راه را بلد است . از بچگی با پدرش این راه می رفته ، ولی این بار دومی است که در برف زمستان می خواهد مرز را رد کند. مثل همه ی این طرفی ها، مثل همه ی آن طرفی ها، فامیل هم دارند.  ولی دوست نه!  مرزبان ها خواستند که آن ها را هم با خودش ببرد . ترسید سۆال کند که برای چه آن طرف می روند؟  نکند قصد خرابکاری داشته باشند. شاید فقط قصد مهاجرت داشتند ، ولی اگر این طور بود پس چرا تفنگ هایشان را می بردند. اصلا چون تفنگ هایشان را می بردند ، چون سه نفر بودند و او یک نفر سۆالی نکرد . اول ازشان می ترسید . بعد کم کم دید که الان آن ها جانشان را داده اند دست او . حالا اوست که بلدشان است . همین که چهار نفر بودند و اسلحه هم داشتند ، دلش را گرم کرد اگر گرگ یا شغالی می آمد.

به راس الخط رسیدند و بعد هم قله و سرازیر شدند.  حالا در خاک همسایه بودند. سه مرزبان خداحافظی کردند و در میان برف ها گم شدند.  او هم رفت. وسایلی که می خواست را خرید.  رفت به خانه ی فامیلشان . شب که شد زد بیرون که برگردد.  به دامنه ی کوه که رسید،  دوباره ،  برف بند آمد . بادی وزید و ابرها را کنار زد و دوباره ستاره ها و ماه همه جا را روشن کردند .  این بار سه نفر از مرزبان های همسایه منتظرش بودند.

 به دامنه ی کوه که رسید،  دوباره ،  برف بند آمد . بادی وزید و ابرها را کنار زد و دوباره ستاره ها و ماه ، همه جا را روشن کردند .  این بار سه نفر از مرزبان های همسایه منتظرش بودند.

مثل قبلی ها سوالی نکردند که راه را بلد است یا نه ؟ فقط  گفتند که می خواهند آن ها را هم با خودش ببرد او هم مثل دفعه ی قبل همین کار را کرد.  وقتی کوه را رد کردند و به دره رسیدند،  دیگر در خاک خودش بود.  مرزبان های آن طرفی خداحافظی کردند و آن ها هم درمیان برف ها گم شدند.

شب را در خانه اش بود و صبح که شد به نزدیکترین شهر رفت که جنس ها را بفروشد.  وقتی به شهر رسید غلغله ای بود . همه جلوی کیوسک های روزنامه فروشی ایستاده بودند و می خندیدند و همدیگر را در آغوش می گرفتند. به بازار رفت ،  به همان دکانی که همیشه جنس هایش را به آن جا می آورد. سلام کرد . مغازه دار همان طور که لبخند به لب داشت وحواسش پی  تلویزیون بود، جواب داد.  از تلویزیون بخش خبری فوق العاده پخش می شد.

او خبر نداشت ، اما چند روز پیش در سازمان ملل پیشنهاد داده بودند که اگر مرزبان‌ها ، جایشان را با هم عوض کنند،  آن وقت مرزها را برمی دارند و همه‌ی دنیا می شود یک کشور و دیگر جنگی هم نمی‌شود و مرزبان‌های کشور او و کشور همسایه این کار را شروع کرده بودند. تلویزیون مصاحبه‌ی با مرزبان‌ها را پخش می‌کرد. مرزبان‌ها حرف زدند و بعد تصویر به سراغ بقیه‌ی جاها دنیا رفت.  کشورهای دیگری که مرزبان‌هایشان در حال عوض کردن جایشان بودند.  مرزبان‌ها از مردی تقدیر می‌کردند که بلد اولین مرزش کنی بوده است.  او را می‌گفتند. او را که گرسنگی بچه‌هایش باعث شده بود، که به دل برف و سرما بزند و حالا در دنیا هیچ مرزی نباشد.

مجتبی شاعری

بخش ادبیات تبیان

, مرز, مرزبانی , کیوسک روزنامه فروشی ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب
دبیرستان راحت از جمله دبیرستان های قدیمی منطقه بود. مؤسسین مدرسه فکر بکری زده بودند. اسمی برای مدرسه یشان انتخاب کرده بودند که قانونی بود اما با معمول اسم گذاری برای یک واحد آموزشی فرق می کرد. دبیرستان راحت، برعکس نامش مدرسه ی سخت گیری نبود. حتی مطابق نام
, مرز, مرزبانی , کیوسک روزنامه فروشی ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

سالاد مدیترانه با سس فراوون

آخرین نمایشی که در آن بازی کردم ، اجرایش سی و هفت شب طول کشید. به استثنای شنبه ها که تئاتر تعطیل است، بدون هیچ وقفه و تأخیری هر شب نمایش اجرا می شد. اول قرار بود چهل و پنج شب اجرا داشته باشیم، امااین طور نشد...
, مرز, مرزبانی , کیوسک روزنامه فروشی ,شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب

بهترین فیلم سال

چهار، پنج سالی بود که مدرسه نمی رفتم و مدام از این شغل به آن شغل وقت گذرانی می کردم. در هر کاری که می رفتم، از شاگردها و همکاری های قدیمی می شد که عده ای را ببینم. موقع بستنی فروشی، رانندگی با تاکسی پدر همسرم، پیتزا و ساندویچ به در خانه ی مردم بردن، طراحی

منبع :

اخبار اکاایران

تبلیغات