برف و باران نمی بارد / داستان - آکا

آکایران :داستانی از رمضانعلی اسماعیل‌زاده  .

بخش ادبیات تبیان


هر روز مردهای متین‌آباد، غمزده و پریشان، کنار دیوار رو به آفتاب زمستانی دور هم می‌نشستند و از بی آبی می‌نالیدند. آسمان صاف و آفتابی بود؛ انگار، زمستان جایش را با بهار عوض کرده بود. مردم آبادی که خرج خود و خانواده‌شان را از راه کشاورزی تأمین می‌کردند، از صبح تا شب نگران، چشم به آسمان صاف و زلال داشتند و در آرزوی فردایی بارانی و برفی بودند، و شبانگاه به خانه‌ها به زیر کرسی می‌خزیدند. تمام فکر و ذکرشان در آرزوی باریدن برف و باران خلاصه می‌شد و تمام نگرانیها از این بود که اگر برف و باران نبارد چه باید کرد؟
بنا به گزارش آکاایران : آن روز هم مردها مثل هر روز پای دیوار گلی رو به آفتاب لمیده بودند و غصه خشکسالی توی صورتشان موج می‌زد. حاج اصغرآقا که انگار گرد یأس و ناامیدی بر سروصورتش پاشیده بودند، گفت: نمی‌دانم ما چه کرده‌ایم که خدا دوباره می‌خواهد به ما غضب کند. خدا این ملت متین‌آباد را نمی‌خواهد. اگر می‌خواست، دلش به حال این ملت روسیاه می‌سوخت و برف و بارانش را از او دریغ نمی‌کرد. خشم خدا هست و نیستمان را به باد می‌دهد. دو سال پیش گندم خوبی عمل آمد، اما موقع برداشت خداوند تگرگ فرستاد و تمام خوشه‌های گندم را از بین برد و مردم به ناچار، برای تأمین مخارج زندگی به شهرها رفتند.
موقع حرف زدن آن‌قدر حسرت می‌خورد که چهره‌اش سرخ سرخ شده بود. حاج حسن مراد، پیرمرد خوش ترکیب متین‌آباد، صورتش را از آسمان به طرف حاج اصغر آقا چرخاند و گفت: حاجی! باز هم که تو از سر گرفتی بابا! این حرفها را صدمرتبه بیشتر گفته‌ای. استغفرالله! تو با خدا هم دعوا داری؟! مصلحت نیست که باران و برف بیاید. خداوند مصلحت نمی‌داند. خداوند می‌خواهد در اصفهان و اردبیل باران و برف ببارد، ولی در متین‌آباد نبارد.
حاج قاسم دنبال حرف حاج حسن مراد را گرفت و گفت: هرچه خدا بخواهد. ما که در پیشگاه الهی روسفیدیم. ان‌شاء‌الله که روسفیدیم. بی‌کار و تن‌پرور که نبوده‌ایم. زمین خدا را شخم زده‌ایم و تخم گندم پاشیده‌ایم. حالا هم همه منتظر نشسته‌ایم تا خدا این نعمت بزرگش را بر ما بباراند. اگر برف و باران آمد، آن وقت داس به دست می‌گیریم و نعمت خدا را درو می‌کنیم و شکرش را به جای می‌آوریم. اگر نه که... !
حاج اصغر آقا دوید به میان حرف حاج قاسم و گفت: اگر نبارد چه؟ کاسة گدایی دست می‌گیریم! هان؟
حاج آقا ولی دست به ریش سفیدش برد و گفت: این‌طور حرف نزن حاج اصغر! پایمان لب گور است. فردا در محکمه الهی بایستی جواب این‌همه ناسپاسی را بدهی! چند سال پیش که همه دنیا به مملکت ما پشت کردند، کاسة گدایی دست نگرفتیم، حالا که جای خود دارد!
حاج اصغرآقا یک مشت خاک برداشت و بر زمین کوبید و گفت: بابا این خاک بی‌زبان آب می‌خواهد، آب! می‌فهمید؟
مشهدی حبیب که تا به حال سکوت کرده بود، رو به دیگران کرد و گفت: حاج اصغر آقا همیشه کفران نعمت می‌کند. بابا! شکر نعمت، نعمتت افزون کند. کفر، نعمت از کفت بیرون کند. مگر اولین بار است که در زمستان برف و باران نمی‌بارد. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هم یکی دو ـ سه زمستان این‌طور شد. نه برفی بارید و نه یک قطره باران. همه رفتیم به تهران و کرج، بیگاری حاج خلج خان. آن هم با چه ذل‍ّتی! یادتان رفته؟ خدا را شکر کنید که امروز دیگر سایه خان و ارباب و تفنگداراش بالای سرمان نیست. خدا امام خمینی را بیامرزد! امروز شکر خدا، کارها روز به روز بهتر می‌شود. این همه آبادانی توی روستاها نشانة این است که انقلاب و رئیس جمهور شجاع، کمر به خدمت ما فقیرها و محرومها بسته‌اند. آن هم با این همه گرفتاری و تهدید و کارشکنی‌ها که برای مملکت پیش آورده و می‌آورند.
حاج حسن مراد صورتش به خنده نشست و به حرف آمد:
ـ ای بابا! عزا گرفتن ندارد که! هنوز کو تا بهار؟ یک ماه و نیم تا بهار مانده! از کجا معلوم فردا نبارد؟ هان؟ کار خدا را چه دیدی؟ او قادر است و توانا. یک مشت ابر را می‌فرستد و می‌گوید ببار. آن وقت خواهید دید که باران و برف چه خواهد کرد.
حاج اصغر آقا گفت: اگر سید به آبادی بیاید و دعا کند، شما فکر می‌کنید باران می‌بارد؟
عباس باباجی گفت: این همه آیه یأس نخوان حاج اصغر. خسته‌مان کردی.
حاج اصغر رو به عباس باباجی کرد و گفت: چرا آیة یأس نخوانم؟ خدا از ما برگشته و قهرش گرفته! درختها دارند سبز می‌شوند، ولی از برف و باران خبری نیست، که نیست.
حاج حسن مراد گفت: حاج اصغر کفر نگو بابا! ما را به آتش خودت می‌سوزانی‌ها! خون این همه شهید را نادیده نگیر. از ما خجالت نمی‌کشی از حاج آقاولی خجالت بکش که بیشتر از همة ما شکرگزار خداست و هیچ توقعی ندارد. از زندگی‌اش هم خیلی راضی است.
در همین موقع رمضان، پسر بزرگ حاج حسن مراد، دوان دوان آمد و گفت: حاج ماندعلی، سید کمال را آوردند. سر راه دیدمشان.
همه بلند شدند و به طرف جاده چشم دوختند. سید کمال سوار بر ماشینش بود و حاج ماندعلی هم از پشت سر، با موتورسیکلت می‌آمد. حاج حسن مراد رو به پسرش رمضان کرد و گفت: برو بابا. برو همه را خبر کن که سید کمال آمده. بگو بچه‌ها را هم بیاورند.
رمضان با سرعت رفت و حاج حسن رو به حاضرین کرد و گفت: برویم پیشواز سید.
همه راه افتادند. حاج اصغر راهش را به طرف خانه کج کرد. حاج حسن رو به حاج اصغر کرد و گفت: کجا می‌ری؟ برگرد. ضرر می‌کنی حاج اصغر. از خدا رو برنگردان، که چوبش را می‌خوری.
حاج اصغر گفت: فایده‌ای ندارد!
مردم به راه افتادند و کمی بعد به سید رسیدند. همه سلام کردند و یکی یکی دست سید را بوسیدند. سید کمال، پیرمرد هفتاد ـ هشتاد ساله، به متین‌آباد آمده بود. مردی که عمرش را در خدمت به دیگران صرف کرده بود. همه دوستش داشتند. احترامش می‌گذاشتند. سالها درس مسلمانی را از او آموخته بودند.
مردها در دو طرف، سید را همراهی می‌کردند. زنها و بچه‌ها که شب قبل آمادگی داشتند، اول‌ِ متین‌آباد انتظارش را می‌کشیدند. حاج حسن صلوات فرستاد. همه صلوات فرستادند. به زنها و بچه‌ها که رسیدند، سید ایستاد و رو به حاج ماندعلی گفت: حاج ماندعلی! تا امامزاده آقا علی عباس نوحه بخوان. نوحة علی اصغر.
حاج ماندعلی شروع کرد با صدای گرم و پرسوزش:
ای کودک جانباز من
ای آخرین سرباز من!
عطشان و نالانی چرا؟
زار و پریشانی چرا؟
شرمنده از روی توام
شرمنده از روی توام.
و همه جواب دادند. تا امامزاده آقاعلی عباس، حاج ماندعلی نوحه خواند و کوچک و بزرگ بر سر و سینه کوبیدند و گریستند. صورت همه خیس اشک بود. بچه‌های تازه به دنیا آمده هم با گریة مادرانشان به گریه آمدند.
نزدیک امامزاده که رسیدند، حاج حسن و حاج ماندعلی زیر بغل سید کمال را گرفتند و او را از ماشینش پایین آوردند و پیرمرد را تا خود امامزاده به دوش کشیدند. در آنجا زنها فرشی را پهن کردند و سید پیشاپیش همه قرار گرفت. او به حالت نشسته دو رکعت نماز خواند. بعد از نماز در حالی‌که لبهایش می‌لرزید به مردها گفت: بچه‌های کوچک را پیش من بیاورید.
بچه‌های سه ـ چهار ماهه را در کنار هم، نزد او روی زمین خواباندند. صدای گریه بچه‌ها بلند شد. سید در حالی‌که دستهایش رو به آسمان بلند بود و از چشمهایش اشک جاری بود دعایی را زیر لب زمزمه کرد. دعا که تمام شد، گفت: هرچه من گفتم شما هم همان را توی دلتان بگویید؛ و از خدا طلب کنید که به دادمان برسد و کمکمان کند.
خدایا ما در پیشگاه تو روسیاهیم. گناهکاریم. بد کرده‌ایم. بارها و بارها به تو پشت کرده‌ایم. از تو گریزان بوده‌ایم. اما ای خدای فاطمه! تو را به طفل شش ماهة آقا امام حسین (ع) قسم! به گلوی تشنة علی اکبر قسم! به سوز دل زینب کبری قسم! به خون شهیدان ایران قسم! خدا! ما طاقت عذاب تو را نداریم. از ما رو برمگردان. به این بچه‌های معصوم نظر لطفی کن. خدا! اگر بد کرده‌ایم، اکنون زار و پریشان و پشیمانیم. خدا! بچه‌های ما، تو جبهه‌ها، شب و روز زحمت کشیدند و جانشان را کف دستشان گذاشتند و از دین و مملکتشان دفاع کردند تا ما و ناموسشان آسوده باشیم. و ما اینجا ماندیم. باید روی زمین کار کنیم و محصول عمل بیاوریم تا محتاج خارجیان نباشیم. ما هم این جوری باید به انقلابمان خدمت کنیم. ولی ای خدا! زمین آب می‌خواهد. تو که این همه به ما لطف و مرحمت داری و این‌همه نعمت به ما عطا کردی که قدرت شکرگزاری‌اش را نداریم، باز هم به ما رحم کن. برف و باران رحمت را فرو بریز تا عید که شد به لطف و بزرگواری تو، همه جا سبز و خرم شود. رعیت شاد شود و با دلی گرم روی زمین کار کند. خدایا! نگذار دشمنان ما خوشحال شوند و به ما ریشخند بزنند، که دیدید خدا از شما رو برگرداند و لطفش را از شما دریغ کرد تا محصولی نداشته باشید و باز هم گدای ما باشید! خدایا! ما با هر سختی و نداری حاضریم بسازیم و هر مشکلی را حاضریم تحمل کنیم، ولی نگذار دل رهبر عزیزمان، آقای خامنه‌ای بشکند. نگذار این سید بزرگوار ناراحت بشود.
سید، دیگر صدای گریه‌اش بلند شد و نتوانست ادامه دهد. شیون همه بلند بود. دست و پای سید از گریه و شیون می‌لرزید. بعد از چند دقیقه، در حالی‌که همه به سر و سینة خود می‌کوبیدند و آه و ناله سر می‌دادند، حاج غلامرضا هم، مصیبت امام حسین (ع) را در گودال قتلگاه خواند. بعد، به طرف متین‌آباد برگشتند. به آبادی که رسیدند زن و مرد با سید خداحافظی کردند و به خانه‌هایشان رفتند.
¨¨¨
نیمه‌های شب، صدای شرشر آب، حاج حسن مراد را از خواب بیدار کرد. وقتی که بیرون آمد متوجه شد که مشهدی حبیب با صدای بلند فریاد می‌زند: الله اکبر! آهای مردم متین‌آباد بیدار شوید که سیل دورتادور روستا را گرفته است.
مردهای روستا یکی یکی از خانه‌هایشان بیرون آمدند و هر کسی بیلی به دست گرفته بود و به طرف صدا می‌دوید. جاهایی را که سیل می‌خواست وارد روستا شود، همه با هم سد کردند. تا اینکه توانستند از تمام جهات سیل را مهار کنند. باران بر پشت بامهای کاهگلی آهنگ زندگی می‌نواخت؛ آهنگ ایمان.
صبح زود، حاج اصغر آقا کفش لاستیکی‌اش را به پا کرد. زنش پرسید: صبح به این زودی کجا می‌روی؟
ـ می‌روم پیش سید کمال. 


منبع :

برف و باران نمی بارد / داستان گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران
تبلیغات