داستانهای کوتاه کوتاه - آکا

آکایران : 

چند داستان کوتاه کوتاه (مینی مال)

فرآوری: زهره سمیعی- بخش ادبیات تبیان

فرانتس کافکا /قصه ی کوچک:
موش گفت: «افسوس! دنیا روز به روز تنگ تر می شود. سابق جهان چنان دنگال بود که ترسم گرفت. دویدم و دویدم تا دست آخر هنگامی که دیدم از هر نقطه ی افق دیوارهائی سر به آسمان می کشد، آسوده خاطر شدم. اما این دیوارهای بلند با چنان سرعتی به هم نزدیک می شود که من از هم اکنون خودم را در آخر خط می بینم و تله ئی که باید در آن افتم پیش چشمم است.»
بنا به گزارش آکاایران :     «چاره ات در این است که جهتت را عوض کنی.» گربه در حالی که او را می درید چنین گفت.


مدیا کاشیگر / الف لیلة و لیلة:
و چون قصه به اینجا رسید، شهرزاد به ملایمت تمام گفت: «ای ملک جوان بخت، اگر خوابت گرفته است، اجازه بده تا سرت را بر بالشتک صاف کنم، شاید هنوز عده ای از خوانندگان بیدار باشند و بخواهند بقیه قصه را بشنوند.»

محمد مزده/ اسطوره - مرد :
اسطوره
دست راستش لای در پیکان چهل و هفت پدرش مانده و نمی تواند به هیچ کدام از کسانی که آمده اند تا با او عکس بگیرند ، امضا بدهد.
*
مرد :
دلش می خواست همانجا در تقاطع آزادی و یادگار بنشیند و گریه کند . سکه ای که برای همسر سابقش و ربع سکه ای که برای همسرش خریده بود را از جیبش زده بودند.

کامی عباسی/خاک پدر:
مادر گفت : " پدرت به آسمان ها رفته . "
دایی گفت : " پدرت به یک سفر دور و دراز رفته . "
خاله گفت : " پدرت آن ستاره ی پر نور کنار ماه است . "
کودک اما گفت : " پدرم زیر خاک رفته است . "
خاله گفت : " آفرین . چه بچه ی واقع بینی . چقدر سریع با مساله کنار آمد . "
کودک از فردای دفن پدرش هر روز مادرش را وادار می کرد او را برسر قبر پدرش ببرد . آن جا ابتدا خاک گور پدر را صاف می کرد . بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با پدرش حرف می زد .
هفته ی سوم وقتی آب را روی خاک قبر پدرش می ریخت به مادرش گفت :
" پس چرا پدرم سبز نمی شود ؟ "


سید محسن حسینی/ خارج از کادر:
پسر بچه دست از بازی کردن کشید. روی نیمکت پارک کنار نامادری اش نشست. از نامادری اش خواست از او عکسی بگیرد. نامادری کادر را در جهت در خروجی پارک تنظیم کرد و از پسر بچه خواست تا در کادر بایستد. پسر چند گام به عقب برداشت. زن با اشاره دست علامت داد عقب تر برود. پسر چند متر عقب تر رفت. زن باز از پسر خواست چند گام دیگر به عقب بردارد. پسر عقب تر و عقب تر رفت تا اینکه از کادر دوربین خارج شد. نامادری دوربین را خاموش کرد و در کیفش قرارداد. دخترش که در سوی دیگر پارک در حال بازی کردن بود را صدا کرد. او را بوسید و همراه هم از در دیگر پارک خارج شدند.


منبع :

داستانهای کوتاه کوتاه گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران
تبلیغات