ساعت دیواری آلمانی؛ داستان کوتاه - آکا

,داستان کوتاه, داستان کوتاه ایرانی, مینا یزدان پرست,شعر ،داستان و ادبیات
,داستان کوتاه, داستان کوتاه ایرانی, مینا یزدان پرست,شعر ،داستان و ادبیات

می گفتند دائی بزرگ خانواده در زمان جنگ جهانی دوم به رسم هدیه برای مادر و خواهر شوهرش هر یک؛ یک دانه «ساعت آلمانی» دیواری بزرگ آورده بود؛ که هر دو نفر عاشقانه تا لحظه مرگ از آن نگهداری کرده بودند.
دینگ دانگ   دینگ دانگ
دنگ دنگ  دنگ دنگ  دنگ دنگ
شش ضربه به معنای ساعت شش ؛ که تا چشمت را باز میکردی ؛ پاندول نقره ای دسته چوبی از پشت آن درب چوبی پنجره - پنجرهء ؛ شیشه و چوب بـرایت دست تکان میداد. آرام و باوقار  و "خود ساعت"  که از چوب قهوه ای آلمانی بود و آرم عقاب طلائی وسط آن و سه سوراخ کوچک که هر کدام برای کوک شدن یک نوت از "موسیقی زیبائی" بود که ساعت میزد ؛  چقدر حرف برای گفتن داشت این ساعت و حالا بی صدا و مظلوم به دیوار خانه ما آویزان شده بود ؛ انگار بچه یتیمی که با لب و لوچه آویزان  گوشه اطاق دست به سینه ایستاده باشد.

دلت می سوزد برایش که دیگر پاندول نقره ای برایت دست تکان نمی دهد ؛ نه ؛ نه دیگر کوکش نمی کننند ؛ نه آنکه خراب باشد؛ نه ! حتی در این خانه هم روی بهترین دیوار نصب شده ؛ اما بیکار و بی خاطره و دلتنگ نگاهت می کند .دیگر لحظه های عمر کسی را نمی شمارد ؛ تیک تاک ؛ تیک تاک ...

چند سال را دیده؟ چند آدم چشم در چشمش دوخته و به لحظه ای که دیگر نمی ماند ؛ چشم دوخته بودند  و چشم برداشته بودند  و با سرعت به دنبال قضا و قدر و سرنوشتی رفته بودند و ساعت چوبی بزرگ دیواری مانده بود و پاندول نقره ای و دسته چوبی اش و برای آنان که به سوی ابدیت می رفتند  به آرامی دست تکان  میداد.

می گفتند دائی بزرگ خانواده در زمان جنگ جهانی دوم به رسم هدیه برای مادر و خواهر شوهرش (‌عمه خانم ) هر یک ؛ یک دانه "ساعت آلمانی" دیواری بزرگ آورده بود؛ که هر دو نفر عاشقانه تا لحظه مرگ از آن نگهداری کرده بودند . دائی بزرگ ؛ مادر ؛ عمه خانم ؛ پدر ؛ دائی ها ؛ دختر دائی ها ؛ پسر دائی ها ؛ بچه ها ؛ نوه ها ؛  همه و همه از برابر  چشم نوازشگر ساعت گذشته بودند ؛ دنیا آمده بودند؛ زندگی کرده بودند ؛ چشم در چشم ساعت دوخته بودند ؛ پیر شده بودند و همانجور که ساعت با  "پاندول نقره ای دسته چوبیش" آنها را بدرقه میکرد به استقبال زمان رفته بوند و مرده بودند و همیشه بهترین دیوار خانه جای ساعت بود . حتی اینجا در این خانه و در این سالها .

اولین خانه که خان دائی ( برادر بزرگ مادر ) ؛ ساعت را به آنجا هدیه آورد - در خیابان بهارستان بود ؛ حیاطی  بزرگ  و حوض دار با اطاقهایی با سقف بلند و سنتی . مادر ؛ عروس  خانه بود ؛ جوان و بشاش ؛  شاید یک یا دو بچه برای پدر آورده بود ؛ وقتی دو جعبه بزرگ چوبی با سلام و صلوات روی سر کارگرها وارد خانه شد ؛ چشمان مادر از ذوق و افتخار برق برق میزد . برادرش ؛ برادر بزرگش برای او یکی از خواهرهای  عزیز کرده شوهر داده به  راه دور  تهران ؛ هدیه ای غیر از  لنگه های برنج و روغن های اصیل و رانهای گوشت گوسفندی و دسته های سرو ته  از پا بسته شده ء طیور رنگارنگ . که همین  برای او؛ در برابر خواهر شوهرهای مقتدر و با جذبه اش مایه افتخار و سربلندی بود ؛ سر بلندی که سالها بود و ماند و ماند و ارثیه ای شد و رسید به نوادگان خانواده . وقتی پشت سر کارگرها ؛ مــرد خانه ( همسر) نیز به همراهی خان دائی وارد شد ؛ گل از گل مادر شکفت و پشت سر دو خواهر شوهر به استقبال  وارد شدگان رفت .

آنچـه بعد از خوردن غذا و جمع کردن سفره ناهار از جعبه ها بیرون آمد ؛ بیش از حد دلنشین و چشم نواز بود.تا جایی که هر دو خواهر شوهر بعد از دیدن آن ؛  آن هم به صورت هدیه ای مجزا و برای نصب در اطاق خودشان ؛ به نشان شادی و رضایت ؛ شخصا" برای آوردن چایی برای خان دائی اقدام کردند .  دو جعبه با احتیاط باز شد و دو ساعت دیواری بزرگ پاندول دار چوبی آلمانی از آن بیرون آمد ؛ یکی به رنگ چوب قهوه ای تیره ؛ و دیگری روشن تر ؛ مثل دو خواهر ؛ یا خواهر و برادری هم خون !

همان روز هر دو ساعت یکی در اطاق پنج دری خانه که متعلق به خواهر شوهرها  بود و دیگری در اطاق بزرگی که مادر و پدر و بچه ها  زندگی میکردند و تنها ملک خصوصی مادر در تمام آن خانه بزرگ بود ؛ نصب شد و البته طبق رسم تعارف ؛ رنگ و مدل ساعتها اول توسط عمه ها انتخاب شد و آن ساعت که به جا ماند به مادر رسید . اما مادر  با دلی شاد نصب شدن هر دو ساعت را در دو سوی خانه  نگاه کرد ؛ که خود نصب تاج سلطنتی بود برای او و این باعث شد ؛  که او با عشق فراوان هر روز  مانند پاک کردن پر مهر چهره فرزندانش ؛ چهره اشان  را گردگیری کند .

چند سال این ساعتها روی دیوار بودند ؛ هم نوا و هم صدا ؛ سپری شدن روزگار را ترنم  کردند ؛  تا آن روز که تعداد بچه ها ی پدر و مادر زیاد شدند و فضای اطاق کوچک شد برای  خوابیدن و نشستن و .....  فضای تحت نظارت عمه ها آنقدر کوچک به نظر رسید که پدر ؛ یکدانه برادر - دو خواهر مجرد؛ اقدام به خرید منزلی هرچند کوچک ؛ اما مستقل در همان  نزدیکی کرد و از آن لحظه  "دو ساعت دیواری"  از هم جدا شدند؛ خانه ها چندان دور نبودند؛ شاید 3-4 کوچه  فاصله . اما این خود استقلالی بود برای هر دو ساعت و بیشتر از آنها مادر .... هر چند که روزی چند بار توسط عمه خانمها (‌خواهرشوهرها) مورد سرکشی قرار می گرفت . اما اینبار ساعت در وسط بهترین دیوار اطاق نشیمن ؛ که به رسم آن دوران ؛ در گوشه ای از آن کوسن و مخده و پتـو انداخته بودند برای نشست و برخواست افراد خانواده و فرزندان ؛ و در قسمتی دیگر که پدر به احترام دوستانش در آن قسمت ؛ یک میز مستطیل کوچک چوب روسی خراطی شده و چهار صندلی روسی که کف هر یکی از آنها نقشی واحد و زیبا کنده کاری شده بود  آویزان شده بود .

گذاشتن صندلی های روسی و میز توسط پدر هم حکایتی داشت ؛ اوایل به احترام دوستانی که کت و شلواری  شده بودند و دیگر با سرداری  وعبا و نعلین رفت و آمد نمی کردند و می ترسیدند لباسهایشان چروک شود و بیشتر برای خودش که خوش پوش بود و وسواسی. اما به مرور زمان عمه خانم ها هم که سنشان بالاتر رفته بود  و زانو درد هم رفیق راهشان شده بود ؛ تا می رسیدند ؛ در حالی که زانوهایشان را می مالیدند ؛ یا با  لیوان آبی یا استکان چایی پذیرائی می شدند ؛ روی صندلی های لهستانی می نشستند و از نشستن روی زمین نجات پیدا میکردند و صد البته در این لحظات مادر  به رسم احترام به بزرگتری آنان روی زمین می نشست و از همانجا با  آنها درد و دلی میکرد که این خود نوعی احترام به خواهر شوهر ها بود و در تمام این لحظات تیک تاک ؛ تیک تاک ؛ دنگ دنگ ساعت چوبی آلمانی با پاندول نقره ای از بالای دیوار  اطاق برای آنها و برای عمرشان که می گذشت دست تکان میداد .

همانطورکه روزها می گذشت ؛ تو؛ ساعت دیواری عزیز؛  برای دنیا آمدن  یک یک  ما دست افشانی کردی و دینگ دانگ و دنگ دنگ زدی و ما را بزرگ کردی و عروس و داماد و بچه دار ......

مادر از همان جوانی با شنیدن  "پنــج  ضربه" دنگ دنگ ساعت هر روز از خواب بیدار میشد و  پدر هم . ساعت همیشه اول یک تکه موسیقی ملایم میزد و بعد با تعداد ضربه هایی که میزد  ساعت را اعلام میکرد و مادر مانند هر روز حتی اگر قبل از آن برای نماز بیدار شده بود ؛ بعد از چرت کوچکی باز با صدای ساعت عزیزش بیدارتر میشد و هر روز با صدای  زنگ صبح و ظهر و شب این ساعت  ؛ بزرگ شدن بچه ها و پیر شدن خودش و اطرافیانش را می دید و زندگی میکرد . پدر هم زیر آن ساعت با چای خوردن ؛ گاه و بیگاه روی صندلی های روسی و رفت و آمد و گپ و گفت با خانواده و دوستان  ؛ زندگی کرد و پیر شد و گذراند و.... زودتراز مادر و عمه ها  ؛ تمام کرد این ثانیه های تاریخی زندگیش را .

و روزی که عمه ها و مادر بالای اطاق ؛ درست زیر ساعت نشسته بودند ( این بار روی پتوهای سفید روی زمین ) و همانطور که پاندول ساعت با عزاداری تمام با پدر خداحافظی میکرد ؛ چادرهای مشکیشان را روی صورتشان  کشیده بودند  و بی صدا اشک می ریختند . در تمام این لحظه ها ساعت دیواری پاندول دار به آنها نگاه میکردو با گردن کج  ؛ برای آنها دست تکان میداد . تمام روزها آنجا بود ؛ حضور داشت ؛ و میشمرد : تیک – تاک ؛ تیک – تاک .

حتی  روزی که بعد از سالها ساعت دوقلوی  خودش را بعد از مرگ عمه خانم به خانه آوردند و در اطاق دیگری به احترام عمه ها آویزان کردند . یا درست مثل همان روزی  که وقتی مادر تصمیم به رفتن گرفت ؛ ساعت آنجا بود و با اندوه پیری که رویش  نشسته بود برای او دست تکان داد ؛ برای رفیق شفیق سالهای جوانی تا پیریش ؛ همدمی که همیشه دست محبت بر سرش می کشید..... ساعت بیچاره ؛ با رفتن هر یک رفیق قدیمی ؛ قلبش از کار می ایستاد.

از روزی که مادر رفت ؛ ساعت یتیــم شد ؛ و مثل بچه های یتیم و بی سرپرست اولین روز؛ بلاتکلیف  با "کوکی" که از  روز قبل داشت کار کرد . از فردا ؛ روزی یک نفر به یاد مادر ساعت را کوک میکرد و دست یتیم نوازی بر سرش میکشید وچند قطره اشکی میریخت .  اما به مرور این هم تمام شد ؛ دیگر مادر نبود که خودش ساعت را کوک کند ؛ یا از بستر بیماری صدا بزند و بگوید : قربان آن دستهایت مادر؛ ساعتم را کوک کن ؛  خیر ببینی مادر .! . همیشه اورا " ساعتم" صدا میکرد ؛ نه ساعت دیواری ؛ نه ساعت ..... مثل گفتن : دخترم – پسرم – خواهرم و ......

روبروی ساعت می ایستم  و با دقت نگاهش میکنم ؛ به فکر می افتم که کم کم با ما نسبت خونی پیدا کرده ... حتی هنوز هر آشنایی  به خانه ام می آید ؛ کمی روبروی ساعت می ایستد و ناخودآگاه میگوید: ای ساعت مادر! خدا بیامرزدش .

از خودم می پرسم چطور اشیاء جای انسانها را میگیرند و خاطراتشان را حفظ میکنند ؛ این چه حکمتی است؟

گهگاهی مانند مادر با او حرف میزنم؛ نه! نه مثل مادر که با او درد دل میکرد ؛ او را سئوال پیچ میکنم ؛ از او می پرسم : چند آدم دیده ای؟  از کجا آمده ای؟

آن ساعت ساز آلمانی که دیواره های چوبی تو را روی موتورت سوار کرد ؛ کجاست ؛ چند سال عمر کرد؟ بیش از پدر ؛ بیش از مادر؟ نوادگانش دنبال تو نیستند؟

می دانند تو در ایرانی ؟ روی دیوار خانه من ؛ بدون پدر و مادر و خان دائی و عمه ها؟؟ بدون همراه روز جوانیت ؛ ساعت دوقلوی تو در خانه عمه خانم ها ؟

قشنگ ترین ثانیه هایت چه وقت بود؟ زود گذشت؟ دیر گذشت؟ با چه خیالی گذشت ؟؟

دنیا آمدن چند نفر را دیده ای ؟   از چند نفر  دل کندی ؛ با چند نفر خداحافظی کردی ؟ برای من چه داری که بگوئی؟  

آخ اگر می توانستی که بگوئی ......

کاش میشد با چرخاندن عقربه هایت به سمت عقب ؛ تو را به روزهای جوانی مادر و عمه خانمها  و پدر و دائی ها و حوض ها و حیاط ها و بازیهای بچه گانه .... بازگرداند.!

راستی ؛ شما چطور ؟؟ شما در خانهء مادری ؛ ساعت دیواری پاندول دار آلمانی نداریــد ؟؟؟
نویسنده: مینا یزدان پرست  تیرماه یکهزار و سیصد و نود و دو


 

گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
اختصاصی سیمرغ



مطالب پیشنهادی:
تیپ و کارهای جالب اکبر عبدی در کنسرت گروه رستاک! + تصاویر
نظرات 1خطی روحانی درباره شجریان، فرهادی و سهراب سپهری
نامه فدایت شوم تلویزیون برای بازگشت فرزاد جمشیدی!
حاشیه‌های پخش بازی ایران و ایتالیا در تلویزیون!
گریه هانیه توسلی در همایش سیاسی عارف و روحانی + تصاویر

منبع : seemorgh.com

اخبار اکاایران

تبلیغات