داستان کوتاه؛ راستی شما تابستان من را ندیدید؟! - آکا

در این مقاله از سایت آکاایران مطلبی در مورد داستان کوتاه؛ راستی شما تابستان من را ندیدید؟! ارائه شده است ، همچنین برای مشاهده مقالات بیشتر در دسته شعر ،داستان و ادبیات از سایت مقالات هنر آکاایران مقالات بیشتری را مشاهده نمایید


آخ؛ بزند تابستان بیاید و ماه رمضان باشد که دیگر نگو و نپرس!!! دست کم در زندگی هر کدام از ما تابستانی بوده که بچه بوده ایم و تابستان بوده و ماه رمضان آمده باشد. دیگر همینطور دست به دعایی که با صدای دعای سحر...
تابستان یعنی کودکی و بازی و پشت بام و حیاط و هفت سنگ و کش بازی وآب بازی در حوض حیاط ..... و غیر از این که باشد یعنی که بزرگ شدی و گرما و عرق ریختن و بی اعصابی و بدو بدو و بوق و ترافیک! ... . تابستان که می آید ؛ دلت می خواهد صبح که چشمانت را باز میکنی آسمان آبی را ببینی بالای سرت و بفهمی روی پشت بامی و قلت که میزنی بیافتی روی گلیم پشت بام که یعنی : خواهرت بیدار شده و رختخوابش را جمع کرده ورفته پائین توی اطاق ..

تابستان که می آید دلت میخواهد صبحانه را با مادرت بخوری ؛ پای سفره جلوی سماور ؛ نیمه خواب آلود و لوس ؛  توی استکان کمر باریک با نعلبکی اش  و صدای برنامه کودک رادیو در تمام خانه پیچیده باشد:

پاشو پاشو کوچولو از پنجره نگاه کن - - -  با چشمون قشنگت به منظره نگاه کن

یا آن یکی شعر که همه دوستش داشتند و هی برایت ابرو می انداختند که یعنی توجه کن این کار بدی است:

کاسهء سوپو سر میکشید فـــر فــر فـــر.......

تابستان که میشود دلت میخواهد چائی صبحانه را هی شل شل هم بزنی و جلنگ جلنگ صدا بدهی ؛ آنقدر که دایره چایی وسط استکان کف کند و سر ریز شود توی نعلبکی و چایی توی نعلبکی را که سر می کشی شیرین ترین قسمت صبحانه ات باشد.....

آخ؛ یادم آمد؛ تابستان که می آید دلت میخواهد توی حیاط پایت را بگذاری توی حوض پر از ماهی قرمز و حسابی خنک شوی . تابستان که می آید ؛ یعنی که مدرسه تعطیل است و فقط بابای مدرسه ؛ توی حیاط مدرسه با زن و بچه هایشان سلطنت میکنند . تابستان یعنی هفت سنگ  توی کوچه و کش بازی با دختر بچه های همسایه . تابستان یعنی لی لی کردن  و سنگ انداختن روی شماره هایش و تنها دلهره تابستانیت اینکه؛ پایت روی خط نرود! . تازه اگر پایت روی خط رفت و سوختی با خاکشیر یخمال مادر ؛ جگرت را خنک کنی  ! یا با یکدانه  یک قرانی پدر از دوره گرد محلی بستنی نانی بخری و لیس زنان ؛  دلتنگی های کودکی ات را درمان کنی ....

تابستان که می آید؛ دلت میخواهد بچه باشی .... نه ! شاید بچه که باشی دلت میخواهد تابستان باشد ....

تابستان که باشد  دلت میخواهد؛  توی حیاط لی لی کنان " زو " بکشی و دنبال بچه های خاله و خان باجی کنی که؛ چند روز -چند روز در خانه تان می ماندند ؛ اینجوری بیشتر به دلت می نشیند ؛ تازه موقعی هم که عزم رفتن میکنند کفشهایشان را تا ناکجا آباد قایم کنی که از خانه شما نروند!! . تازه تابستان که می آید : دلت میخواهد بچه باشی و مجبور نباشی به فکر ثبت نام کلاسهای تابستانی باشی ؛ یــا  از زو کشیدن و لی لی کردن  در آپارتمان بترسی !  تابستان که باشد و حوض فیروزه ای رنگ حیاط  نباشد ؛ پس پایت را کجا خنک کنی ؟؟ واقعا کجـا میتوانی ساعتی بنشینی و انگشتان پایت را که تکان تکان میدهی نگاه کنی ؛ بدون آبی- آب حوض و ماهی هایش؟؟؟

تابستان که می آید ؛ دوست داری دوباره و  دوباره و دوباره بچه باشی ؛ بچه بمانی و بچه بمیری .... تابستان که می آید تمام دارائیت تابستان است و تیله های رنگارنگ شیشه ای . و فقط تویی ؛ فقط تویی که تیله ای داری که داخلش رنگ صورتی و قرمز به هم پیچیده اند و  هیچکس دیگری آن را ندارد.

تابستان که میآید ؛ دوست داری بچه باشی و برنامه کودک تلویزیون مبله اتان ؛ پر از این عمه ها و عمو ها و خاله ها نباشد و شب ها صدای خانم عاطفی به تو شب خوش بگوید و برایت قصه بخواند !..... تابستان که بشود و تو بزرگ باشی ؛ دلت میخواهد چشمانت را ببندی و باز کنی و بالای سرت به جای سقف اطاق با گچ بری کاذب و پیش ساخته و لوستر بیمزهء پر از لامپ ؛" دب اکبر و  اصغر " را در پشت بام بچگی ات ببینی که چقدر درشت تر از حالا بودند و نزدیک تر ؛  و تو همانجوری که خوابیدی و ستاره ها را می شماری  قصه شب گوش کنی .... خیلی که مبارزه کنی و بیدار بمانی ؛ راه شب را هم در گیجا-گیج  خواب و بیداری ؛ و سوسوی ستاره ها بشنوی که با صدای رادیوی باطری کوچکی ؛ با یک سوت  خفیف در پشت بام پخش میشود ....

تابستان که می آید ؛ دوست داری بچه باشی اما نه بچه های این دوره و زمانه . تابستان که می آید ؛ دوست داری بچه باشی و پدر عصرها با یک  دستمال بزرگ چهارخانه ؛  پر از طالبی بیاید و مادر طالبی ها را   شالاپ – شالاپ توی حوض بیندازد ؛ کنار هندوانه ای که در حوض میرقصید. و تو  چشم انتظار خوردن آنها سر سفره ناهار بعد از غذا باشی!. بعد دوست داری ظهر خسته و هلاک  با شکمی پر از "دم پختک" طلائی و چرب مادر ؛ به خواب بروی ؛و همانطور که سرت را روی بازوی سفید و گوشت آلود مادرگذاشته ای  از گوشه چشم برق برق زدن النگوهای دست مادر را با نور خورشید ظهر تابستان مقایسه کنی . بعد عصری ؛ نیمه خواب و بیدار با عطر خوش - بو دادن تخمه های همان  طالبی که بعد از ناهار خوردی بیدار شوی ؛( همان طالبی ها که تا عصری تخمه های شسته شده اشان در آبکش  کوچک قرمز  رنگ  در  آفتاب تابستان خشک شده بود ). بعد همان که دوستش داشتی!! توی حیاط آب پاشی شده ؛ اول آن تخمه هایی را جدا کنی و بخوری که دهانشان باز شده ؛ دست آخر هم که تخمه های ریزتر می مانند ؛ آنها را مشت کنی و بگذاری دهانت و  با لذت بجویشان . همان کاری که اگر مادر می دید ؛ دلهره میگرفت که "سر دلت نماند!".  همین الان هم که چشمانت را ببندی و نفس عمیقی بکشی بوی خاک آب خورده حیاط وطعم تخمه ها را زنده زنده حس میکنی ...... امتحان کن ؛ ببین !! هنوز طعم و بوی تابستان است که می آیـــد ......

تابستان که می آید؛  آدم دلش میخواهد بچه باشد و عصرها توی تلویزیون گروندیک قدیمی خانه؛ تارزان ببیند و آرزو کند که میمونش "چیتــا" گم بشود  و به خانه مــان  بیاید. یا  سریال "فراری" را ببینی که یک عمر در حال فرار بود  و تو چون بچه بودی نمیدانستی چرا ؟؟؟؟  و همه خانواده سر سفره شام ؛ لقمه "شامی" به دست و  حیران ! که نکند این بار گیر بیافتد؟ راستش تابستان که باشد و تو بچه باشی  این دلهره بزرگیست  ..... و امان از" مزرعه چاپارل"  که انگار همگی فامیلت بودند و گله گاوهایشان هم اموال خانوادگیت ....

تابستان که می آید ؛ دوست داری بچه باشی و پدر عصر پنج شنبه دستت را بگیرد و به شاه عبدالعظیم ببرد و با هم زیارت کنید؛ بعدش هم  نان و کباب و ریحون بخورید. برگشتنی هم با بغلی پر از  شکر پنیر و النگوهای بدلی و  و استکان و نعلبکی و سماور کوچولو و یک سوت بلبلی سفالی  به خانه برگردی ؛ به ذوق اینکه داخل بلبل سفالی  آب بریزی و درونش فوت کنی و از آن صدای بلبل با قل قل آب بشنوی و دست آخر لباست خیس خیس آب باشد .......

تابستان که می آید دوست داری بچه باشی و بروی پارک شهر و جلوی حوض بزرگش بازی کنی و حالش را ببری و فکر کنی این بزرگترین پارک دنیاست .! می توانی به همه پز بدهی رفته بودی پارک شهر و هیچکس – هیچکس از تو با تعجب نپرسد : آنجا چیکار داشتی ؟؟

بچه که باشی تمام دارائیت تابستان است و بــــــــــــــس .

بچه که باشی تمام دارائیت تابستانی است پــر از صــدای چهچهه  بلبل سفالی و به شیرینی شکــر پنیرهای پر از مغـز پسته..... شیرین ؛ نرم ؛ سفیـــدو سبــز...  تابستان که باشد دوست داری بچه باشی ؛ بچه که باشی تابستانت رنگی است . بزرگ که باشی یک چیزی را گم کرده ای و هر چه در تابستانهایت دنبالش بــگردی بی فایده است .

تابستان که می آید خدا خدا میکنی بچه باشی و یواشکی مجله های توفیق خواهرت را برداری  ببری توی انباری و با آن عینک رنگی های کاغذی بعضی عکسهایش را ببینی و بخندی و هیچکس هم نداند که از آن مجله و طنزهایش هیچ نفهمیدی  !!؟آنوقت می فهمی که یک چیزی را گم کردی ... اما هرچه میگردی نمیدانی چیست ؟

تابستان که می آید؛ دوست داری بچه باشی ! اما کولر اسپلیت نمی گذارد و استخوان دردت میدهد ؛ تخت خوابت بی خوابت می کند هر چند نرمتر از تشکهای پنبه ای خانه پدریست؛ ظهر ها اگر دراز بکشی  نفخ میکنی حتی اگر غذای نفاخ نخورده باشی و فقط خواب دمپختک دیده باشی ؛ دست آخر صدای بوق کامیونها توی تاریکی نیمه های شب بیدارت می کند و یادت می اندازد : بچه نیستی و  این تابستان ؛ تابستان تو نیست .

آخ که وقتی تابستان می آید چقدر دوست داری بچه باشی و صبح که میشود قل بزنی توی رختخوابت و توی پشت بام باشی و بروی روی تشک بغل دستی که معلوم نیست چه حکمتی دارد که همیشه خنک تر از تشک توست! اما بیدار میشوی و می بینی تابستان آمده و در پشت بام نیستی و خواهر – برادر ها هر کدام سر خانه و زندگی خودشانند و زیاد قاطی نمی شوند  ؛ چرا که بچه ها بزرگ شده اند و دیگر "خاله جان بازی" برایشان سرگرم کننده نیست و رفتن کافی شاپ با دوستان برایشان جالبتر است ! و حالا بلاتکلیف میشوی ؛ اول صبح - که دستت را گردن که بیاندازی که بوی بچگی ات را بدهد  و باز خوابت ببرد و خواب ببینی تابستان است و تو کودکی شادی.؟؟؟ و این تابستان هم تابستان توست !!

تابستان که باشد و منتظر نباشی کسی درب خانه را بزند تا  بروی کش بازی و لی لی بازی کنی ؛ یعنی یک چیزی را گم کردی و هر چه برای بچه ات با شربت آلبالو و آبلیمو ؛ بستنی یخی می سازی هیچکدامش مزه بستنی یخی مادر را که در لوله ویتامین ث ؛ درست میکرد و سرپله حیاط می نشستی و می خوردی را نمیدهند و محض رضای خدا هیچ بستنی فروش دوره گردی هم نمی آید داد بزند : بستنی آی بستنی ...... و بچه های شیطان محل برایش دوره بگیرند : سوار اسب رستمی ........

تازه یک وقتهایی چقدر دلت میخواهدمثل پسرها؛ با یک تکه سیم فلزی بلند؛ رینگ سیاه گردی را مثل ماشین هل بدهی و بدوی؛ هرچند نه به زرنگی پسرهای همسایه ....

تابستان که می آید؛ هوایی می شوی به یاد بچگی هایت دختر خاله و پسر عمه ای داشته باشی و باهم ناهاری بخورید! اما بهترین رستوران شهر هم نمیتواند "کله جوشی" به خوشمزگی؛ کله جوش؛ عمه جان به تو بدهد. می آیی خودت را شیرین میکنی و استانبولی میپزی با سیب زمینی  استانبولی واقعی و آب گوجه فرنگی تازه؛ و سالادشیرازی ریز ریز شده را با آبلیمو و فلفل سیاه درست میکنی و میگذاری وسط سفره تابستانی ات و فامیلی از قدیم دعوت میکنی . اما تا آخر مهمانی، به یاد تابستانهای بچگی تان یکریز می گوئیــد: یادت می آد؟ یادت می آد اون روز؟؟؟؟؟؟ راستـــی؛ یادتـــه سیزده به در ؟؟؟؟ یادته رفتیم سولوقان، آب فلانی را داشت میبرد؟؟؟ و وووووووو  و بعـــد می فهمی این استانبولی آن نمیشود که مزه اش زیر زبانت بــود !!.

آخ؛ بزند تابستان بیاید و ماه رمضان باشد که دیگر نگو و نپرس!!! دست کم در زندگی هر کدام از ما  تابستانی بوده که بچه بوده ایم و تابستان  بوده و ماه رمضان آمده باشد. دیگر همینطور دست به دعایی که با صدای "دعای سحر ذبیحی" بساط سحری را که می چینند تو را هم بیدار کنند و توی خواب با آن دعا به زور به خودت هی میزنی بیدار شو ؛ دعایی که دیگر در سحرهای رمضانــت نمی شنوی ؛ دعایی که هر وقت در سحرها مادر را می دیدی با این دعا چادر به صورت کشیده و گریه میکرد .

تابستان که بیاید و ماه رمضان هم باشد دوست داری بچه باشی . از صبح هم هی راه بروی  و بازی کنی  و ببینی که مادر آرام و ساکت است و آهسته تر کار میکند و صورتش سفیدتر است از روزهای دیگر. ظهر که با اذان به زور مادر دهانت را برای شکستن روزه کله گنجشگی ات باز میکنی ؛ غم کوچک و غریبی در دل داری و شک میکنی که نکند خدا روزه من را قبول نداشته باشد ... نمازهای اهل خانه طولانی تر میشود و عاشق این هستی که چادر بچگی ات را سر بکشی و بایستی به نماز و بشینی کنار پدر که قرآن  میخواند و زیر چادرت خودت را تکان تکان بدهی تا اذان  مغرب را بشنوی با صدای موذن زاده اردبیلی که این یعنی اذان بچگی ات  .....  که وقتی رمضان هم نباشد و این اذان را بشنوی ؛ دوست داری ماه رمضان باشد و افطار کنی و صدای استکان و نعلبکی و کاسه و بشقاب باعث شود ؛ هی صدای اذان را بلندتر  بکنند بس که دل نشین است این اذان .  

اما تابستان باشد و بچه باشی ؛  امان - امان دارد این افطار . امان از افطار ؛ امان از افطار و بوی حلوا و آش رشته ! آن صدای زیبا و قدیمی که  " الله اکبـــــر " آخر اذانش را بلند تر از اولی هایش می شنیدی و به خودت هی میزدی که دیگر این یکی یعنی : بخورید !! امان از ماه رمضان و بچگی و زولبیا و بامیه که فقط و فقط می توانستی در ماه رمضان بخوری  وقتی که بچه بودی و شیرینی این زولبیا و بامیه تا لحظه مرگ زیر زبانت می ماند.

استکانهای آب جوش و چای نبات که از کنار سماور یکی یکی به سوی اهل منزل می آید و تو که بچه تری چقدر دوست داری تابستان را و اینکه تو را کوچک ترین روزه دار خانه می دانند و اول هر چیز از چای و نان و غذا به تو میرسد ..... آخ از اولین ملاقه آش رشتهء تزئین شده با پیاز داغ و نعنا و سیر داغش نقاشی قشنگ با کشک ؛  که در کاسه ای به تو میرسد ؛ دیگر  گرما و عرق ریختن و تابستان نیست ؛ بخار روی کاسه آش است و نان سنگک و صدای دعای بعد از اذان ...

تابستان که بیاید و ماه رمضان باشد و بچه نباشی ؛؛ دلت برای ماه رمضان بچگی هایت میترکـــــد.

تابستان  که می آید دوست داری بچه باشی ؛ اما  هرچه  چشمانت را محکم تر فشار میدهی و باز میکنی  بچه که نمیشوی هیچ ؛ بزرگتر میشوی و عاقلتر و به فکر می افتی که چه بر سر تابستانت آمده ....؟؟؟؟ و هی میگردی دنبال یک چیزی که گم کردی و پیدایش نمیکنی ....

حالا می خواهید باور کنید میخواهید نکنید ؛ بچه که باشی تمام دارائیت تابستان است و بــــس !!!
راستـــی ! شمــا ؛ تابستان مرا ندیدید ؟؟؟؟

نویسنده: مینا یزدان پرست
پانزدهم تیر یکهزار و سیصد و نود و دو


تهیه: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
اختصاصی سیمرغ



مطالب پیشنهادی:
هانیه توسلی و طناز طباطبایی در تجمع اعتراضی مقابل خانه سینما + تصاویر
بغض مهمان احسان علیخانی در ماه عسل 92 شکست
عکس: گریم محسن تنابنده در نقش ابی خواننده ایرانی!
لیلی بروجردی نوه امام خمینی (ره)؛ نخستین وزیر ارشاد زن؟! + عکس
جانی دپ همراه با همسر و فرزندش در ژاپن + عکس

منبع : seemorgh.com

داستان کوتاه؛ راستی شما تابستان من را ندیدید؟! گردآوری توسط بخش شعر ،داستان ، ادبیات، کتاب سایت آکاایران

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران

تبلیغات