فراموشم مکن - آکا

,رمان میکاییل هانتکه, مومو, تنهایی خودم,شعر ،داستان و ادبیات
,رمان میکاییل هانتکه, مومو, تنهایی خودم,شعر ،داستان و ادبیات

اسم تو را فراموشم مکن می گذارم که در خاطر بمانی... خوش به حالت دوروبرت شلوغ است. اما من در واقع در خیابان های شلوغ تنهایی خودم را پنهان می کنم... صدایی نمی آید قطع شد؟
- خوبید؟

- ای... امروز حال غریبی دارم. می دانی که آدمی است دیگر؛ از خودش می پرسد کیستم؟ آمدنم بهر چه بود. به قول آقای «چکناواریان»؛ شاید حکمت آمدنم این بود که نابینایی را از این سر خیابان به آن سر ببرم. او در مورد خودش می گفت ولی من چه... از قضا دو، سه ساعت پیش اتفاقی افتاد که خیلی دلم می خواست راجع به آن صحبت کنم؛ از جلوی دانشگاه می گذشتم؛ رفته بودم برای «یکلیا» کتاب درسی بخرم. دخترخانمی توجهم را جلب کرد. ویژ گی خاصی نداشت. میکروفن در دستش بود و داشت با مردم مصاحبه می کرد. من از دور توجهم جلب شد. ابتدا خواستم از گوشه ای عبور کنم. می دانید که اینجور مواقع آدم دلش نمی خواهد دیده شود؛ ولی ایستادم. با آدم ها حرف می زد. سرش گرم کار خودش بود. به هیچ چیز دیگر توجه نداشت. انگار امروز صبح از خانه بیرون آمده بود که فقط همان کار را انجام دهد.

آرام در پیاده رو شلوغ ایستاده بود و مردم را دعوت به مصاحبه می کرد. شاید این آرامش غریبش توجه مرا جلب کرد. از خودم تعجب می کنم. رفتم جلو و به شوخی گفتم: «با پیرزن ها مصاحبه می کنید.» گفت: «سواد دارید؟» به شوخی گفتم: «در حد اکابر.» گفت: «موضوع صحبت ما خاقانی است.» فکر می کنم 10دقیقه بی وقفه درباره قصاید خاقانی صحبت کردم. دختر خنده اش گرفته بود. گفتم: «چرا می خندید.» گفت: «می شود سوال اولتان را دوباره تکرار کنید که ما ضبط کنیم؛ اینکه با پیرزن ها هم مصاحبه می کنیم؟» چه بگویم... هر وقت از جلوی دانشگاه رد می شوم یاد خودم می افتم که دختر جوانی بودم و در دانشکده ادبیات درس می خواندم؛ اغلب چشم هایم پر اشک می شود... بگذریم داشتم می گفتم... کجا بودم؟

آهان – پرسیدی خوبم – نه! به قول «ریلکه» همه ما به طرز وصف ناپذیری تنهاییم.در واقع همه عمر همین کار را کرده ام. یک روز برای «ماهدخت» که سوئد است باقلوا و قطاب می خرم و پست می کنم. یک روز به سفارش نوه ام کتاب درسی باید پیدا کنم. پریروز برای دمپایی که «شهرزاد» سفارش داده بود تا بازار تجریش رفتم. زن های فامیل غبطه می خورند می گویند: «خوش به حالت دوروبرت شلوغ است.» اما من در واقع در خیابان های شلوغ تنهایی خودم را پنهان می کنم... صدایی نمی آید قطع شد؟

- نه؛ داشتم گوش می کردم.

- تو هم دست کمی از شخصیت رمان میکاییل هانتکه «مومو» نداری. او هم سنگ صبور همه بود.

- می فرمودین؛ آن دختر چه شد؟

- یک بار دیگر هم من چنین عوالمی پیدا کردم. خدا رحمت کند رفتگان شما را... چند سال پیش مادرم را می بردم به کلینیک یک بیمارستان. او باید هرازگاهی سونوگرافی می شد. این اتفاق دو ماه قبل از مرگ مادرم افتاد. ساعت یک ونیم- دو بعدازظهر بود.

من و مادرم به همراه تعدادی؛ منتظر خانم دکتری بودیم که باید سونوگرافی را انجام دهد. با وجود جوانی بسیار در کارش حاذق بود. گفتند رفته ناهار. من از پنجره کوچک طبقه چهارم داشتم به حیاط بیمارستان نگاه می کردم و منتظر بودم. خانم دکتر را دیدم که از دور می آید. یاد شعر«ژاک پره ور» افتادم؛ همان که کارگری در یک روز آفتابی به قصد رفتن به سرکار از خانه بیرون می آید؛ سرش را به سمت آسمان بلند کرده می گوید:«حیف نیست چنین روز قشنگی را به یک کارفرما بدهم.» پس راهش را کج می کند. اما او ظاهرا داشت لذت می برد. ناگهان به باغچه که رسید خم شد. با دقت دست روی چمن کشید. بعد بلند شد و به سمت ساختمان آمد.

به ما که رسید چیزی را با پرستار زمزمه کرد. کنجکاو شدم رفتم جلو. مشت هایش را باز کرد به پرستار چند گل بسیار ریز بنفش رنگ را نشان داد و گفت: «می دانی اسم این گل ها چیست؟» پرستار گفت: «نه» گفت: «گل فراموشم مکن.» داستان قشنگی هم دارد می گویند روزی که خداوند گل ها را خلق کرد برای هر کدام اسمی گذاشت ولی این گل به قدری کوچک بود که آن را ندید. گل گفت: «پس نام من چه می شود؟» گفت: «اسم تو را فراموشم مکن می گذارم که در خاطر بمانی.»... چقدر حرف زدم. باید بروم دنبال مهسا؛ چون مادرش امروز شیفت است. تو چیزی لازم نداری؟



منبع : seemorgh.com

اخبار اکاایران

اخرین مطالب آکاایران