داستان کوتاه؛ یاس امین‌الدوله - آکا

,داستان کوتاه, داستان کوتاه ایرانی, مینا یزدان پرست,شعر ،داستان و ادبیات
,داستان کوتاه, داستان کوتاه ایرانی, مینا یزدان پرست,شعر ،داستان و ادبیات

داستان کوتاه «یاس امین الدوله» نوشته مینا یزدان پرست. نفس عمیق و پر صدائی کشیدم و گفتم: اوووووم... به به! چه بویی!؟ دخترکم پرسید: بوی چیه مامان؟؟ یاس امین الدوله؟؟ یاس چی چی؟
از پیچ کوچه که می پیچی ؛ نرسیده به خانه بویش را حس میکنی !

نفس عمیق و پر صدائی کشیدم و گفتم : اوووووم... به به! چه بویی!؟ دخترکم پرسید: بوی چیه مامان ؟؟

گفتم : یاس امین الدوله ؟؟ پرسید :  یاس چی چی ؟  براش هجی کردم  : ا- مین – ا ل – دو - لـــــه !!

دید که حال خوشی دارم ؛ ادامه داد: بوی یاس میده؟؟ گفتم : یاســـه... یاس اصل ؛ اصل .

گفت: پس چرا اسمش ؛ فامیلی هم داره ؟ خوب ؛ یاس ؛ یاسه دیگه ....

     داشتم فکر میکردم ؛ راستی چرا بهش میگن: یاس امین الدوله؟ راست میگن بچه های این دوره از بچگی ما باهوشترند ! هیچوقت توی بچگی به ذهنم نرسیده بود که چرا این "یاس امین الدوله"؛ فامیلی داره!

   رسیده بودیم ته کوچه و درخت یاس از روی دیوار خانه به بیرون سرک کشیده بود و شاخه های پیچیده و تابدارش با لوندی تمام  روی دیوار کوچه آویزان شده بودند و گلهای ریز ریزش با آن  پره های سفید و زرد و پرچمهای  بلند بلندشان ؛ که بوی عطرشان تمام کوچه را برداشته بود ؛ دیده میشد .... !!

گفتم : ایناهاش مامان ! نگاه کن ؛ به این میگن " یاس  امین الدوله "  ..... دیدی مامانم ؟؟  این  معروفترین گل دوران بچگی  ماهاست  ؛ ما که بچه بودیم توی حیاط خونه ی  همه ما از این گلهـا بود! . دخترم با خوشحالی نگاهی به بالای دیوار کرد و با ذوقی که ؛ هر وقت من از " کودکیم " برایش تعریف میکردم  بهش دست میداد؛  پرسیـــد :
ا ه ه ه ه ؛  گلدانش کجاست ؟  خنده ام گرفت ؛ حق داشت بیچاره ! آپارتمان ما حیاط کوچکی داشت و دخترکم غیر از گلدان توی خانه چیزی نمی دید . خاک و درخت و بوته هم فقط در حیاط و پـارک ! .... گفتم : نه مامانم ؛ این خودش درخته ؛ این شاخه هاشه ؛ ریشه درختش هم آنطرف توی حیاط ؛ توی باغچه است .

دخترم با دقت نگاهی به دیوار قدیمی کرد و به فکر فرو رفت ... گفت : خوش به حالت مامان! . گفتم : چرا ؟

گفت : شما حتی ؛ گل دوران بچگی هم دارید ... راستی گل دوران بچگی من چیه ؟؟

گفتم : خوب فکر کن ! !!!!! توی گلهایی که بیشتر می بینی چی را دوست داری ؛ اون میشه گل دوران بچگی شما .... ( اما میدونستم که دارم دروغ میگم ؛ و دروغگو هم دشمن خداست ؛ حتی الان که بزرگ شدیم!!!)

یک کمی فکر کرد و بعد با افتخار گفت : گلهایی که شما و بابا برای تولدم میخرید ؛ اما اونها چند تا دونه اند؛ توی سبد . اووووووم ؛ من فقط " گل مریم"را میشناسم...!

و من برای اینکه دخترم ذوق کنه و یک خاطره براش بسازم فورا"  گفتم : خوب تو گل" مریم"را گل بچگیهات بکن !!  

لبهاشو قلمبه کرد و گفت : ما که تو باغچه ی حیاط ؛ گل مریم  نداریم که خاطره دوران بچگیم باشه ..... : و البته اینو با کلی کینه و بغض گفت ؛ انگار که من مقصرم ؛ مثل همه چیزهای دیگه که وقتی از بچگی ام براش میگفتم ؛ بهش بدهکار میشدم ! شاید اصلا تقصیر از من بود و اینکه همیشه میگفتم : من بچگی شادی داشتم ! شاید تقصیر از زمانه بود که او نمیدانست چقدر بچگی شادی دارد  ! ! ! با کلـــــــی ی ی ی امکانات ..... که حتی یکی از آنها را من در خواب هم نمیدیدم.

اصلا" تقصیر خــود " بچگی "بود ؛ که نمیگذاشت آدم بفهمــد چقدر شاد و خوشبخت است ؟

از بس که شــاد و خوشبــخت است !! .....

خانه ننــه آغا ؛ هنوز در خیابانهای مرکزی قدیمی شهر قرار داشت و هنوز  "خــانــه"بود . با آنکه کلی مشتری برای خرید خانه می آمد اما ننــه آغا ؛ بفروش نبود که نبود .... !

به قول خودش: " نه ذقی نه ذوقی" ؛ برای چی حیاط دسته گلم را بدم دست اوستاهای بنا و معمار ؟ همسایه ها را هم از نعمت این حیاط محروم کنم... همه اش آپارتمان ! آپارتمان ! سربه فلک کشیدند لامذهبها ! قلب آدم میگیره .... چیکار میکنند بچه های طفل معصوم توی این  قوطی کبریتها ؟؟؟ هی بهشون میگن : ساکت باش ؛ تکون نخور؛ بشین ؛ ندو ؛ راه نرو ...... کم مونده به این طفل معصومها بگن ؛ مثل کرم چهار دست و پا  بخــزین .....

هنوز درب خانه چوبــی و دو لنگه هست ؛ همان در هست که بــود ؛  همان در که سالهاست تا می بینمش مرا به یاد این شعـــر " حسین پناهی" می اندازد. چرا نمیدانم ؟ شاید هم میدانم و به روی  ذهنم نمی آورم:

لنگه های چوبی درب حیاطمان؛  

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند؛

ولی خوش به حالشان که لنگــه ی هم انــد ......

بالای در خانه از دور؛ کاشی قدیمی آبی فیروزه ای رنگی که از روز ساخت خانه چسبانده اند و " وان یکاد" به نستعلیق ؛ رویش نوشته شده چشم نوازی میکند ....  "وان یکادی"که هنوز هم هر بار که از زیرش رد میشوی احساس  در پناه خدا بودن میکنی.   روی در  با پلاک چوبی  بیضی شکلی  نوشته شده : "حاج آقا ناطقی"  ؛ که از شماره پلاک محل هم معتبر تر و شناس تر  است !  ...

هنوز روی در چوبی دو لنگه قدیمی خانه ؛ "کلون های قدیمی "  خودنمایی میکند؛ یکی زنانه – یکی مردانه ؛  و همیشه دختر کوچولویم با شوق و ذوق التماس میکند که ؛ مامان تورو خدا زنگ نزن ؛ من در بزنم ؟؟ و هر بار هم من برایش میگفتم : ببین ؛ ببین : بابای من اینجوری در را با کلون میکوبید با این آهنگ  ؛ گوش کن :  تق تق  ؛ ت
  - تــق تــق ! و هربار هم دخترم با حرص دل و کم حوصله  میگفت : بـــله ؛ بله میدونم ! بگذار من بزنم ؛ من بزنم !؟؟ و بعد با دستان تپلی و کوچکش با هر دو کلون  ( زنانه و مردانه )  دوتایی در میزد و " دق الباب " میکرد.. و از پشت در چوبی که نیمی اش زیر شاخه های زیبای درخت"یاس امین الدوله" بود  ؛ صدایی نفس نفس زنان و خس خس کنان  می شنیدی که میگفت : آمدم مـادر ؛ آمـــدم ! پاشنه در  را در آوردید ..! صبر کن مادر!      

هنوز کلونها در دست دخترکوچولوست ؛ هنوز دوست دارد بکوبد و سرو صدا در بیاورد ؛ که در باز میشود ! در که باز  میشود پائین پاگرد پاشنه در ؛ روی یک پله کوتاه ؛ "ننه آغا "  با قـدی بلند و خم شده و هیکلی استوار ؛ ایستاده با پیراهنی گلدار به رنگ یاسی ؛ روسری بنفش کم رنگ . با چهره ای  درشت و کشیده  ..... از ته دل دخترکم را بغل میکند ؛ میبوسد و بـو میکند ومیگذارد روی پله ؛ به آرامی انگار پروانه ای را از دستش رها میکند ؛ و در چشم بر هم زدنی دخترک مانند " مــه " ناپدید میشود ....

بوسه های من برگونه ننه آغا همیشه کش دار وچسبنده است و بوسه های او به گرمی خاطرات تابستانهای کودکی خودم در این حیاط و پاشنه این درب ؛ زیر درخت یاس امین الدوله......

اگر هر روز هم خانه اش باشی ؛ اولین حرفش این است : یادی از ما کردی مادر...... چه عجب ! و من با قوت قلب از زیر کاشیکاری  " وان یکاد " و"یاس امین الدوله "و بوسه های داغ او میگذرم و پا از پله به حیاط سر سبزش میگذارم ؛ باز هم یک نفس عمیق پر از هوای کودکی ؛ شمعدانی های چیده شده دور حوض و بوی گلهای سفید و زرد یاس امین الدوله ؛ خودم را کودک می بینم که در حیاط میدوم و میدوم .....

 آه ای خدا ؛ این منظره یعنی بهشت : وسط حیاط حوض مستطیل بزرگیست که روی نیمه جلویی اش ( تا نیمه ) ؛ یک تخت بزرگ چوبی خراطی شده است ؛ که روی آن یک  قالیچه گل قرمز به چشم میخورد . کنار حوض و تخت روی حوض؛ میچسبد به باغچه ی بزرگ حیاط . دیوار خانه و درخت توت لب باغچه ؛ روی تخت چوبی سایه انداخته و " صفـــا میکنی " که مطمئنی  همین الان قرار است روی تخت بنشینی و چایی بنوشی ؛ آن هم با عطر هــل....... نه طعم چای تیونینگ انگلیسی !! و فقط خدا میداند چرا چای با عطر هل فقط در این حیاط می چسبد....

بچه که بودیم مادر از اینکه روی تخت حوض بنشینیم و من با شیطنت ناگهان وسط حوض عمیق پرت شوم دلهره داشت . بیچاره  دائما"یک دستش پشت یقه لباسم بود . آخـــر "کیف و لذت "وقتی بود که بزرگتر شده بودم و پایم از روی تخت به آب حوض میرسید و همانجور نشسته نشسته روی تخت با پاهایم میکوبیدم توی آب خنک و پر از ماهی حوض!

و زیر لب و آهسته تذکر ننه آغا کــه : مادر ماهی ها را از خودت نترسون .....

ننه آغا در واقع مادر بزرگ ما نبود اصلا راستش؛ صحیحش این بود که  ؛ "صمیمی ترین" دوست عمه جان بود. از جوانی  یار گرمابه و گلستان هم بودند . از روزی که چشم باز کردیم او را در حال رفت و آمد به خانه می دیدیم . مادر میانه خوبی با او داشت و او هم با مادر . اکثر اوقات با عمه خانم به خانه ما سری میزد.. خودش خانه زندگی مرتب و منظمی در "میدان ژاله" داشت.

خانه ای بزرگ و زیبا با حیاطی دیدنی . اما زیباترین قسمت خانه ؛ حوضخانه بود . به جای زیرزمین ؛ آنجا که پله ها را میگرفتی میرفتی پائین ؛ وارد محوطه ای بزرگ - خنک و پر نور و پنجره می شدی که از زمین تا سقف با کاشی های آبی خوش رنگ پوشیده شده بود ودقیقا"در وسط آن حوض زیبای کم عمقی بودکه به زیباترین حالت با کاشی های آبی و سفید کاشیکاری شده بود و با کاشی های ریز رنگارنگ  در کف حوض طرحی زیبا انداخته بودند .  درست در وسط حوض  فواره کوتاهی قرار داشت ؛ فواره که باز میشد ؛ به واسطه ی  پیچ گرد و چاقی که به سر فواره وصل شده بود ؛ آب به شکل خاص و زیبائی مانند گل به اطراف باز میشد و درون حوض میریخت. وای از آن صدای زیبای  چک و چک و شلپ - شلپ ..... که در فضای بسته حوضخانه می پیچید... ننه آغا تا زمان زنده بودن شوهرش و سر پا بودن خودش هر ساله در حوضخانه مولودی و روضه میگرفت یــا ؛ افطاری میداد؛ آن هم چه افطاری ....؟؟

از سحر روز قبل بیدار که میشد  از پا نمی نشست و تا فردا شب که افطار میداد. به قول خودش  یک لنگه پامی ایستاد و کار میکرد و به فامیلهایی که برای کمک وردستش می ایستادند ؛ دستور و فرمان میداد . از حلوای قهوه ای خوشرنگ و عطرش گرفته تا شله زرد طلا مانندش ؛ را خودش می پخت . همه و همه اینها با آش رشته و عدس پلو و کشمش و خرمایش ؛ با عطر ماهیچه های خوشرنگ و لعابش ؛ افطاری میشد که تمام زنان فامیل انگشت به دهانش بودند . همیشه برای این روز لباس مشکی نخی گشادی به تن داشت با دو جیب بزرگ . صورت بزرگ و مردانه اش از بالای پیشانی تا زیر گلو که روسری مشکی را گره میزد خیس از عرق بود. خم و راست میشد و بلند و کوتاه میکرد و خم به ابرو نمی آورد. اذان را که می گفتند ؛  سینی های بزرگ استکان نعلبکی های کمر باریک دور تا دور حوضخانه می چرخید و کاسه های بزرگ آش وتکه های چهار گوش نان سنگک با پنیر و سبزی که خورده میشد و عدس پلوها با آن خرماهای قرمز شده؛ روزه ی  روزه داران را باز میکرد . تازه می نشست بالای  حوضخانه روی تخت خودش و در حالی که عرق سرو صورتش را با  پائین  روسری اش  خشک میکرد؛ لبخند زنان به خوش و بش های فامیل و "خسته نباشید" گفتن های آنها جواب میداد .  بعد هم همیشه خانمی از خانمهای مومن روضه ای ؛ دعای توسلی  میخواند تا حاجت بگیرند و به قول ننه آغا : فقط با شکم پر بیرون نروند میهمانها ! و گوش و چشم و دلشـان هم  از سفره خدا پر بشود. سالیان سال این کار را کرد ؛ راه میرفت و میگفت : حاج آقا اگر نباشه من چیکاره ام ؛ اگر اون بیچاره نریزه و نپاچه؟ من کی هستم که این کارهارو کنم .

حاج آقا هم که بالا نشسته بود در اطاق خودش و گهگاهی هم چند تا از مردهای فامیل برای افطار آن شب می ماندند ؛ گل از گلش می شکفت که کدبانوی خانه اش اینجور از او تعریف میکند . و نه تنها سهمی از این صواب به او میرساند که تمامی صواب را برای او میگذارد و بس...   ننه آغا ؛ به زمان حال ما عاشق حاج آقا بود .  

حاج آقا عاشق حیاط و خانه اش بود ؛ حوضخانه برای آنها حکم  استراحتگاه و خوابگاه تابستانی  را داشت و حیاط گردشگاه و مسافرتشان بود . حاج آقا عصری که از بازار می آمد ؛ حیاط را آب پاشی میکرد ؛ همان موقع ننه آغا با یک سینی بزرگ میوه و شیرینی و سماور آتش کرده و چایی تازه دم روی تخت نشسته بود و به حاج آقا نگاه میکرد. همیشه در آخر آب یاری باغچه وحیاط حاج آقا جلوی درخت یاس امین الدوله می ایستاد  و لحظاتی عاشقانه به درخت نگاه میکرد و با نفسهای بلند بوی گل را به درون قلبش میکشید.... آنقدر این کار را میکرد تا ننه آغا صدا بزند و بگوید : بفرمائید حاج آقا چایی یخ کرد...  و دو نفری روی تخت حوض ؛ به درخت  و باغچه نگاه میکردند و هوایی تازه میکردند و قرآنی می خواندند و همان جا هم شام را که از ظهر ننه آغا پخته بود می خوردند .

سرنوشت حاج آقا انگار با این درخت گره خورده بود ؛ یکروز عصر که حاج آقا حیاط را آب پاشی کرده بود و زیر درخت ایستاده بود و نفسهای بلند میکشید تا عطر یاس امین الدوله به دلش بشیند ؛ همان موقع که ننه آغا داشت استکان چایی حاجی را ؛ زیر شیر سماور داغ میکرد و با لبخند او را نگاه میکرد  ؛حاج آقا  به آرامی روی دو زانو نشست. همانطور زانو زده به آرامی با پیشانی به سمت زمین رفت ؛ انگار که میخواهد سجــده کند.. ننه آغا همانطور استکان به دست مات و متحیر او را نگاه کرد ؛ تا وقتی که صدای برخورد پیشانی حاجی با زمین را شنید و فهمید آنچه دیده سجده به درگاه خداوند بزرگ است و بستن بار سفر حاج آقایش.

   .....      رفتیم با ننه آغا روی تخت حوض نشستیم ؛ و با همان به قول خودش پای نیم دار !! رفت و کاسه میوه را آورد به سرعت برای کمکش رفتم و بشقابهای زیر دستی قدیمی اش را آوردم . قسمش دادم برای دیدن خودش رفته ام و بلند نشود... خندید و گفت : ای دروغگو ! تو اول برای دیدن حیاط آمدی بعد من .... هر دو خندیدیم . باز گفت : ناهار چی ؟ ناهار نمیمونی ؟ صلات ظهره ؟ گفتم : مزاحم نمیشم ! جواب داد : دمپختک با ترشی هم نمیخوری با نان سنگک برشته .. تکی به من نمی چسبه . گفتم : غلط کرده باشم بگم نه !!! و غش غش خندیدم ؛ و از اینکه می دانست که عاشق ماندن در خانه اش هستم عشق  کردم ....

دخترکم بدون هیچ ترسی در حوض مشغول بازی بود ؛ چرا که ننه آغا دیگر مثل سابق حوض را تا لبه پر از آب نمیکرد . آب تا زیر زانوی دخترک بود و او خوشحال در میان ماهی ها راه میرفت .....  داشتم به ماهی ها فکر میکردم که ننه آغا رو به دخترکم گفت : مادر جون ؛ ماهی ها را از خوت نترسون .

و من از ته دلم ناگهان پرتاب شدم به سالها قبل ....

      روزی که؛  مادر برای کاری باید سری به میدان ژاله میزد ؛ قرار گذاشته بود مرا دست ننه آغا بسپرد و برود . ننه آغا هم سنگ تمام گذاشته بود و برایم دمپختک گذاشته بود و از سر صبح  بوی دمپختک تمام محل را برداشته بود ؛ قول داده بود روی تخت حوض ناهار بخوریم که میدانستم صفایی دارد...... همینطور که دور حوض ورجه ورجه میکردم ؛ ننه آغا هم میوه پوست میکرد و به دستم میداد ؛ همانطور که مرا نگاه میکرد گفت : میخواهی لب پاشیر حوض بشینی پاتو بکنی تو حوض ؟؟ از ذوق مانده بود معلق بزنم  اما با  تردید گفتم : مامان ! مامانم نمیگذاره میگه خفه میشم. ننه آغا خندید و گفت : آتیش پاره ؛ پاهات که خفه نمیشه ! اگه خودت تکی بپری تو حوض ؛ خوب ! خدایی نکرده خفه میشی دور از جونت ؛ آخه این حوض برای شما  زیادی گوده .!

آنوقتها خیلی جوانتر بود ؛ برخلاف بیشتر زنهای دور و برمان که می دیدم ؛ ‌قد بلند و چهار شانه !  از روی تخت آمد پائین و به آرامی دستم را گرفت و اول خودش دمپائی هایش را در آوردو یک پایش را در حوض گذاشت ؛ من سوالی نگاهش کردم ؟ با سر اشاره کرد که مثل من بیا و من هم ... ؛ بعد پای دیگر ! دامنهایمان را جمع کردیم بین پاهامان و آهسته نشستیم لب حوض..... من از ذوق با پاهایم میکوبیدم روی آب حوض .... ننه آغا گفت : نه آتیش پاره ؛ اینجوری نه ... بیا با ماهی ها دوست بشیم ؛ الان نزدیک  وقت تخم ریزیشونه ؛ آنوقت این بیچاره ها میترسند و میمیرند .

گفتم : چطوری باهاشون دوست بشم ؟ گفت پاهاتو بگذار  روی پله حوض و تکون نخور ...... نشستم ؛ با دقت و بی صبر ؛ آنچه  در کودکی نیــست  : صبــــر است ؛ آن که در کودکی هســـت : شور و شر و بی قراری دست و پــا......   

خنکی آب حوض؛ آهسته آهسته از انگشتان پا به مچ پا و آرام آرام تا یک وجب بالاتر از مچ پایم که در آب بود رسید ؛ آن حس خنکای شاد و سر زنده که آرام و قرار را از من میگرفت ؛ دلم میخواست دست ننه آغا را رها کنم و با کله ؛ بپرم توی حوض ؛ دلم میخواست از ماهیها بیشتر شنا بلد بودم و تا ته حوض میرفتم و بر میگشتم .......  آرام آرام من هم مثل ننه آغا ؛ چشمانم را روی هم گذاشتم . فکر کردم شاید رازی در بسته بودن چشم او باشد ؛ کمی که گذشت قلقلک کوچکی در کنار کف پای چپم حس کردم و تکانی خوردم .ننه آغا دستم را به آرامی فشار داد و به حوض اشاره کرد ؛ ماهی های قرمز ریز  و درشت در اطراف پای ما جمع شده بودند و به آرامی به پای ما نزدیک میشدند .... کمی که گذشت چند تای آنها به پای ننه آغا نزدیک شدند و شروع به لب زدن به پاهایش کردند . حسودیم شد در عالم بچگی فکر کردم ؛ پاهای او را می شناسند ؛ اما کم کم به من هم نزدیک شدند ؛ احساس قلقلک لطیف و ریز ریزی روی پوست پایم حس میکردم و دلم از آن ته ته هایش "قیلی - ویلی"  میرفت .!

و همین لحظه بود که ننه آغا میگفت : دیدی دخترکم ؛ دیدی گفتم ماهی ها را از خودت نترسون ؛ حالا باهات دوستند .

و من با چشمانی حیران می دیدم که ماهیهای قرمز ؛ قرمز و سیاه ؛ کوچک و بزرگ؛ به دور پایم می چرخند و شنا میکنند و با لبهایشان پایم را لمس میکنند...   همان موقع صدای دق الباب در بلند شد ؛ ننه آغا به من اشاره کرد تکان نخورم و دستم  را به آرامی رها کرد و با دمپایی  لخ لخ کنان برای باز کردن در رفت . حاج آقا با  نان سنگک  هر روزی از در خانه وارد شد ؛ از زیر درخت امین الدوله گذشت و به من نزدیک شد ؛ ننه آغا با چشم و  ابرو بالا انداختن حالیش کرد  که یعنی : ماهیها دور پاهایش هستند . ومن همه اینها را از لای چشم می دیدم ؛ می ترسیدم اگر چشمهایم را باز کنم ماهی ها فرار کنند . حاج آقا لب تخت نشست و کفش و جورابش را در آورد ؛ اول پاچه شلوارش را و بعد پاچه پیژامه راه راهی که همیشه پایش بود و پاچه اش را در جوراب فرو میکرد بالا زد و آمد یواشی نشست کنارم لب حوض .

آرام دستش را روی شانه ام گذاشت و بالای فرق سرم را بوسید ؛ آرام گفتــم : سلام حاج آقا. ماهی ها شما را میشناسند...؟

حاج آقا گفت : نه ! ماهی ها حاج خانم را میشناسند و شما رو ! ذوق کردم و خندیدم . حاج آقا پایش را که در آب گذاشت ماهیها ترسیدند و رفتند . دل چرکین شدم و لب و لوچه ام آویزان!!  حاج آقا فهمید و نگاهم کرد و گفت : اوه اوه اوه ؛ نگاهش کنید ؛ دخترمون  سگرمه هاش که به هم میره عین باباش میشه ؛ حلال زاده ! گفتم : آخه حاج آقا ماهی ها رفتند .

حاج آقا با شکلکی که برای ننه آغا در می آورد گفت : رفتن که رفتن ؛ عوضش حاج آقات آمده .  الان میدونی چیکار میکنم ؛ صبر کن و ببین . و رفت و در گوش ننه آغا چیزی گفت . ننه آغا خندید و گفت : مواظبش باش ؛ امانته .

حاج آقا هم جواب داد : چی ؟ امانت ؟ این دختر خودمه ... ته طغاری  خودمونه ....

   رفت جلوی تخت و کت و شلوارش را در آورد و با زیرپوش و پیژامه راه راهش آمد و گفت : پاشو بیا بغلم یا علی و با یک ضرب قدرتمند من را بغل کرد و تابالای سرش بالا برد و روی شانه اش نشاند. آب از روی پاهایم به صورت و شانه هایش پاشید و خندید. من هم همانطور اخم کرده می خندیدم . کمی ترسیده بودم  اما حاج آقا به آرامی وارد پاشیر حوض شد و از آنجا آرام آرام داخل حوض رفت و من همانجور سر شانه اش نشسته بودم ؛ از خنده ریسه میرفتم و ذوق میکردم ؛ حاج آقا آرام میان حوض نشست؛ حالا دیگر پایم به آب حوض می رسید .... حاج آقا با مشت به من آب می پاشید و من با پا به آب ضربه میزدم تا او خیس شود. صدای خنده حاج آقا و ننه آغا و جیغهای کودکانه ام هنوز در گوشم است . مادر که رسید  و ما را در این حال دید همانجا سر پاشنه در ؛ مات و متحیر شده بود . اما چیزی نگفت ؛ نگاه کرد و خندید.... موقع ناهار  ننه آغا یکی از پیراهنهای گلدارش را به من داد که بپوشم  و لباسهای خیسم را در حیاط پهن کرد تا خشک شود . با آن پیراهن گلدار بزرگ  دیدنی شده بودم . حاج آقا هم یکریز می گفت : حاج خان کوچیکه!  ننه آغا کوچولو....

دست آخر هم  بعد از ناهار که خواست برود چرتی بزند ؛ از جیب لباسش یک اسکناس به من داد. همیشه یک اسکناس 2 تومانی به من میداد ؛ و یک بوسه میان فرق سرم میگذاشت .....

مادر تشکر کرد و نمیگذاشت حاج آقا پول را به من بدهد . حاج آقا نگاهی به من کرد و گفت : این دختر نداشته خودمه ؛ امروز به اندازه ء یک عمر که بچه نداشتم ؛ لذت بردم ؛ خدا ببخشه بهتون . راستی : اخم کردنش عینهو باباشه ... و همگی خندیدند.

.... انگار همین دیروز بود؛ همین دیـــــــروز..............................

باز صدای ننه آغا را شنیدم : خدا همشونو بیامرزه!

با ضربه ای که ننه آقا با سیبی که سر چنگال زده بود به دستم زد ؛ از رویا بیرون آمدم . گفت:  شماها بزرگ شدید ؛ ما پیر!

خدا بیامرزه مادرتو ؛ چقدر میترسید تو این حوض خفه بشی ؟؟ یادته ؟ گفتم : بله . یادمه ؛ یادتونه همیشه از پشت یقه لباسم را تو دستش میگرفت  که از روی تخت پرت نشم تو حوض ؟؟ ننه آغا خندید و گفت : خدا بیامرزتش ؛ خدا همشونو بیامرزه...   

آمدم بگم : یادتو.....نه؟ که ننه آغا هم همون موقع گفت : یاد....ته ؟ هر دو مکث کردیم . گفتم : یادمه ننه آغا. یادمه . مگه میشه بیام تو این حیاط و این حوض و این درخت را ببینم یاد حاج آقا نیافتم .

اشکهای جمع شده چشمش را با گوشه روسریش پاک کرد و گفت : خدا بیامرزتش ؛ دور از حالات باشه خیلی دوستت داشت ؛ نه اینکه باباتو خیلی دوست داشت . میگفت عینهو باباتی ؛ شکلت ؛ قدت ؛ قواره ات ... خلاصه خیلی دور از حالات باشه دوستت داشت . خدا بیامرز.

گفتم : منم همینطور . مثل پدر بزرگ نداشته ام بود . حیف بود  ؛ زود رفت .

ننه آغا گفت : ای مادر اون زود نرفت ؛ من زیادی موندم . رفتنی باید بره !

گفتم : خدا نکنه ؛ دور از جون . حالا ما یک شما رو داریم این حرفها چیه.

گفت : نه مادر خدا نکنه تعارفه . اما یک چیزی بهت بگم برام انجام میدی .؟؟

گفتم : حتما" اما تورو خدا مثل خدابیامرز مادرم ؛ نخواهی  تا منو می بینی وصیت کنی ها ؛ من گریه ام میگیره.

گفت : مادر حرف نشخوار آدمیزاده ؛ وصیت حقه !! اگه به اندازه یک مادر بزرگ به گردنت حق داشته باشم ؛ باید قول بدی این کارو برام بکنی .

گفتم : چشم ؛ اما دلمو خون نکن .... و محکم بغلش کردم و بوش کردم و گفتم : بوی یاس میدی ! یاس امین الدوله.

گفت : چشمم روشن ؛ فالگیر هم که شدی .؟؟ فهمیدی چی میخوام بگم ؟

با تعجب نگاش کردم !!

گفت : مادر من دیگه پیرم ؛ رفتنی ام . رفتنی باید بره ! این یاس امین الدوله هم که میگی آره ؛ همیشه چند تا گلش را میگذارم پائین روسریم ؛ تو جیبم ؛ تو کمد لباسهام . خلاصه همیشه کنارمه ؛ حاجی عاشق این درخت و گلهاش بود . یادته ؟؟ و به درخت خیره ماند .

به خودم زور میزدم تا زار زار گریه نکنم .

کمی صبر کرد و گفت : مادر!کار سخت و نشدنی ازت نمیخوام ؛ سالی که خدابیامرز حاج آقا ؛ عمرشو داد به شما ؛ من قطعه ی  بغلیشو برای خودم خریدم . اینجوری آنجا هم پیش حاج آقا هستم .  

آمدم حرف بزنم و با گردن کج بگم : خدا نکنه ! دستشو گذاشت روی دستم و با اشاره بهم حالی کرد چیزی نگم.

گفت : مادر فقط یک چیزی ........ تورو خدا روزی که من را بردند و کنار حاجی گذاشتند ؛ یک باغبان بیار و بگو این درخت را آنجوری که صدمه نبینه ؛ آرام از خاک در بیاره کوتاهش کنه ؛ بیارش بالای سر من و حاجی بکاره .همیشه ازت ممنون میشم . اینجوری هم حاجی درختش را می بینه هم من توی خونه جدیدم غریبی نمیکنم .

نگاهش کردم ........... بعد به درخت نگاه کردم .

گفتم : چشم ننه آغا . انشاالله صدسال زنده باشی . چشم اینکارو میکنم .

ننه آغا خندید و گفت :  صد ساله شی  مادر جون ؛ پاشو بساط سفره ناهار و آماده کنیم ؛ این آتیش پاره ات هم از آب بیار بیرون ؛ خشکش کن که ناهار بخوره .

ننه آغا رفت که دمپختک را با ترشی خوشمزه اش بیاره . برگشتم به درخت نگاه  کنــم  ؛ انگار حاج آقا در را باز کرده بود و با نان سنگک تازه زیر درخت ؛ توی پاشنه در ایستاده بود و به من می خندید.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

1-     یاس امین الدوله =  پیچ امین‌الدولهنوعی گیاه یاس بوته‌ای است. نام این گیاه منتسب به علی‌خان امین‌الدوله، صدر اعظم مظفرالدین شاه قاجار است که گفته شده است اولین بار این گیاه را در ایران و در باغ امین‌الدولهکاشته است.  فرهنگ فارسی معین
2-      آغا = 1 - خاتون ، خانم . 2 - زن ، زوجه.  منبع  فرهنگ فارسی معین

مینا یزدان پرست




منبع : seemorgh.com

اخبار اکاایران

تبلیغات