داستانی از ادبیات دهه چهل؛ «از هیچ شروع شد» اثر محمود طیاری - آکا

,داستان کوتاه ایرانی, محمود طیاری, داستان کوتاه,شعر ،داستان و ادبیات
,داستان کوتاه ایرانی, محمود طیاری, داستان کوتاه,شعر ،داستان و ادبیات

داستانی از ادبیات دهه چهل؛ «از هیچ شروع شد» اثر محمود طیاری. و او پاپی شد: بار اولی که رفتم خونه‎شون به ننه اکبیریش گفتم مادر! این من، این‎ این پالتوم، این چپقم. اگرم می‎‎خوای، پاشو چراغو وردار بریم تو حیاط...
داستانی از ادبیات دهه چهل
«از هیچ شروع شد» اثر محمود طیاری

گفت: یه پالتو داشت مثل جیگر زلیخا. سوراخ، سوراخ. . و خندید. دعوا اینطوری‎ شروع شده بود، مثل هر شب.

بابام گفت: مگه تو منو ندیده بودی؟

و رویش را به ما کرد.

من گفتم: بابا شوخی کرد.

و او پاپی شد: بار اولی که رفتم خونه‎شون به ننه اکبیریش گفتم مادر! این من، این‎ این پالتوم، این چپقم. اگرم می‎‎خوای، پاشو چراغو وردار بریم تو حیاط، من یه دور، دور حوض می‎‎گردم تو هم خوب نگام کن ببین چه جوری راه می‎‎رم. حالا می‎گی چی؟ گفتش: به. . وردار ببرش چیزی ندارم بدم بخوره!

مکثی کرد. و خندید.

مادر اخمهایش تو هم رفت. گفت: ارواح پدرت مادیون بهت نمیدادن. شندره‎ بالا، شندره پائین! یادت رفته مگه؟ صد تا ارزن روت می‎ریختن یکی‎ش پائین نمیومد! بغض کرد: اون رباب بودش‎ها! انگشت کچل منم نمیشد! تو تاریکی می‎دیدیش زهره ترک‎ می‎‎شدی. یکی اومد بردش که صدتا مث تو رو می‎خره، نمی‎فروشه!

بابام رنگ برداشت، رنگ گذاشت، گفت: چخه! انقدر تو خونه مونده بودی بو گرفته بودی! آخ قربون اون روزا برم که لب و دهنت از گشنگی کبود شده بود!

ما گفتیم: بابا! مادر! و بهم نگاه کردیم.

مادر شکلک درآورد: اوه. . تو بمیری اون تو بودی نه من. منو هرکه باس بشناسه‎ شناخته. هوم… خوراک سگ خونه‎ی پدرم پس اندازیه ساله‎ت بود.

بابام تو خنده‎ش گفت: اوه. . . حیوونی چه حسرتا داشت-حالا، شرو ور چرا می‎گی‎ زن! . . . بابات مگه کی بود؟ یه سید پاچه ور مالیده! پس گردنشو می‎زدن می‎‎گفت: مال جدمو می‎‎خوام دیگه!

مادر گفت: ای امام زمون.

بابام گفت: بزندت!

و به آبجی‎م نگاه کرد؛ و تو خودش خندید:

 یه ننه داشت از اون زبون نفهمای اصفهون هو هو هو. . یه نصف روز می‎‎شستی براش‎ حرف می‎زدی، می‎زدی، یهو می‎‎گفت: منو تو مرده‎شور خونه شسی یه بار دیگه‎م بگو!

آبجی‎م تو گریه‎اش خندید. و مادر گفت: “ز غنبود!

بابام یک ریز حرف می‎‎زد. هو هو. . توبیس نفر یهو می‎‎دیدی مث قاشق نشسته، نصف‎ دس‎شو می‎‎انداخت تو گمیج و می‎‎گفت: فلانی. . منو کفن کردی یه ذره‎ام ازین گوشتا بخور، بخور، بخورد، بخور! و یه تیکه گوشت شلپی می‎ذاشت روپلوت.

این بار منم خنده‎م گرفته بود. اما خود مو پیش مادر دزدیدم.

سرشام مادرم گفت: هوم. . اینم شد زندگی. یه الف آدم از کله‎ی سحر تا بوق سک پاشو جون بکن. اتاقو تمیز کن. پله‎ها روبشور. حیاطو جارو کن؛ بعدش یه تیکه کوفت بذار آقا بیاد بخوره، یه فصلم فحش بده بره پی خوابش.

بابام با دهن پر گفت: مال باباتو نمی‎خورم که زن!

مادر گفت: آخه چرا دیگه با فحش؟

بابام بشقابش را پس زد: مگه من اول چی بهت گفتم؟

مادر برای خودش شام می‎‎کشید: چی گفتی؟ دیگه چه می‎‎خواسی بگی. کم نامربوط گفتی؟ بدوبیراه گفتی؟

بابام گفت: مگه دروغ گفتم.

و به ما نگاه کرد. آبجی‎م تو لیوانش آب ریخت. من خورشم تمام شده بود گفت: یه روز آب سگ بسرم ریخته بود. رفتم بازار. تو راسته بزازا برخوردم به ننه‎ش. بهش گفتم مادر جون! تو گیساتو پس براچی سفید کردی؟ یه دقه بیابریم خونه‎مون ببین این زنیکه چی از جون من می‎‎خواد. کفتال تندی زد خندید و گفت:

 “دیله کن، دیله کن، حوصله کن. یک روز به اخلاص بیا در برما، گرکام روانشد وانگه گله کن.

ما خندیدیم و مادر آن‎رویش بالا آمد. گفت: ای تف بگور مرده‎ی اون باعث و بانی‎ که منو گیر تو دیوونه انداخت. آخه من چیم از اونای دیگه کمتر بود؟ شب، روز، صب، ظهر، همیشه‎ی خدا دعوا.” و به دیوار تف کرد: “پوسیدم.

بابام گفت: همون! تو از اون اولشم پوسیده بودی. تازه‎م مجبور نیستی که بمونی زن! پاشو برو. برو خونه کس و کارات.

مادر گفت: ای عفریت!

و بابام، فرزی پاشد که بزندش. ما سرهامان بالا رفت؛ و او دوباره روی زانوهایش‎ نشست. آبجی‎ام برای من قاتق ریخت. و من زیر چشمی می‎‎دیدمش که می‎‎لرزید؛ و غصه‎ش بود.

مادر گفت: آتیش از گورشون در بیاد. و مشغول شد.

بابام گفت: بذار مرده‎ها ساکت بخوابن زن! اینقدر اونارو نجنبون!

مادر گفت: تو چی؟ تو می‎ذاری؟

بابام گفت: من بهر چی بدترم می‎‎خندم که نمیذارم.

مادر گفت: پس دیگه چی می‎‎گی؟

بابام به دیگ پلو نگاه کرد. پی بهانه می‎‎گشت. گفت: می‎گم این قدر کفران نعمت‎ نکن. مگه اینجا گاو بستن که اینهمه برنج می‎ذاری؟ و اللّه زن! خدا اینم از دست‎مون‎ می‎‎گره‎ها. . .

مادر گفت: خبه خبه. خدا چشم داره، همه چیز و می‎‎بینه. می‎‎بینه که ما چند نفر تو این دخمه چی داریم از دس تو می‎‎کشیم. حالا خوب شد که اون بیچاره گذاشت رفت پی‎ خدمتشو از دس تو یه نفر خلاص شد. واجب نبود که مرد! مرده‎شور اون کمر پائین تو نبره‎ که ما رو عبد و اسیر تو کرد.

ما گفتیم: شام سرد شد.

و بابام گفت: کوفت بشه. از دو لوله دماغتون بریزه این نونی رو که از من می‎‎خورید و اینطورم ناشکری می‎‎کنید.

مادر گفت: هاه؟ چی. . شکر، حالا تو هیچ جای شکرشم گذاشتی؟ تو یه تیکه نونو با خون تو گلومون می‎‎کنی.

بابام گفت: همونوا گه یه شب نیارم همه‎تون از گشنگی می‎میرین.

ما گفتیم: مادر! بابا!

بابام گفت: لال شید!

آبجی‎م نیم سیر پا شد. و من خودم را کنار کشیدم.

بابام گفت: من همینم!

مادر برای هر دوشان قاتق ریخت. او زیاد کرد:

 من همینم. می‎‎خوری بخور، نمی‎خوری بذار و برو!

مادر با نفرت نگاهش می‎‎کرد: چن دفه برم. تو که عقل تو کله‎ت نیس، امروز می‎‎رم،

فردا می‎ای دنبالم. مگه کم گذاشتم رفتم؟ تو کم پیغام دادی، واسطه انداختی؟

بابام گفت: تو برو. این برکت کورم کنه اگه دیگه اسمتم بردم. هاه. . دندون‎ کرمو رو باس کند.

ادر گفت بی‎عاطفه.

و بابام صدایش نرمتر شد: زن! من تو رو آوردم که به دردم برسی؛ نیاوردم که با من‎ زیر و بالا بزنی.

مادر یکهو پرید تو حرفش و گفت: هاه. . . چی؟ آوردی؟ منو آوردی؟ خب مگه‎ من بلاوارث بودم که منو بیاری؟ مگه تو کوچه‎ها پیدام کرده بودی. هه. . سگ از تو فرار می‎‎کرد. من اگه تو خواب تو رو می‎‎دیدم زهره ترک می‎‎شدم.

مادر ساکت شد. و مادر آقا زد به در می‎انی و گفت: خانوم جون. ما شاء اللّه هزار ما شاء اللّه دو تا پسر دارین مث شاه. همچین بهتون برسن که خودتون حظ کنین. آخه تو رو خودا یک کم رعایت اون حیوونی دختره رو بکنین. بچه‎س. غصه‎ش می‎شه. باز تا گفتی چی، پسرها می‎رن و قاچاق می‎شن و خودشونو از اینهمه بگو مگو خلاص می‎‎کنن. بیچاره دختره‎ که مجبوره همیشه‎ی خدا تو خونه بشینه و مهتون گوش بده.

بعد از شام بابام چای خواست.

مادر گفت: منکه نمی‎تونم تکون بخورم.

و آبجی‎م پاشد؛ و پاش به منقل خورد.

بابام گفت: هه. . به خرس گفتن برو کار کن رفت در حمومو درآورد.

مادر گفت: دیگه چی؟

و بابام تو خودش رفت: اهه؛ پیرو کورم کرده‎ن بازم دس از سرم ور نمی‎دارن.

مادر گفت: من چی؟ زمون دختریم مث یه توپ بودم. حالا ببین چی شدم! چهار تا دندون سالم تو دهنم نیس.

آبجی‎م جلوی همه‎مان چای گذاشت، مادر به بابام نگاه کرد بعدش گفت: تموم‎ نکردی؟

بابام گفت عزیزات تموم کنن!

مادر گفت: اینقدر بلای اونارو نزن بسرت!

بابام گفت هوم! و چائی‎اش را سر کشید: از بس مال مردمو خورده شیکمش مث‎ زنای آبستن شده!

مادر سیگار آتش زد: نمی‎تونی ببینی بمیر! چشات یه تخم مرغ شه الهی!

لاغر بود و چشمهاش از بی‎حالی بیرون زده بود. مکثی کرد و گفت: از بس به این و اون‎ گفته پای همه رو از اینجا بریده. باز پیشترا سالی، ماهی، یه بار، این ورا پیداشون می‎شد.

بابام گفت: اینجا مگه طویله‎س و خندید و سیگار درآورد مادر از جا در رفت:

 خبه، خبه، هرکه می‎گه پنیر، تو برو سرت و بذار بمیر! بی‎صفت، بی‎شناق.

بابام گفت: چی؟ و سیگار از دستش افتاد.

مادر گفت: از همین یکی چقدر کنده باشی خوبه؟

بابام سرخ شد و تندی گفت: لال بمیری زن که اینجوری بمن بهتان می‎زنی. من‎ از گشتگی اگه بخوام بمیرم؛ به این ناکسا دهن باز نمی‎کنم. صدایش اوج می‎‎گرفت:  اینا آدم نیستن که، خو کن. ببین یه شب شد که در خونه شونو وا کنم برم تو؟ بغض کرد “چن ماهه اون بچه‎م تو غربت داره خدمت می‎‎کنه؟ بگو یه بار پا شدن‎ برن دو تاشو کولات بخرن بدن دستش؟ یه نهار بردنش خونه؟ یه دفعه رختای زیر شو گرفتن‎ که بشورن؟ دیوثا! . . لامصبا! . .

من گوش می‎‎دادم؛ و آبجی‎م خوابش برده بود. مادر چائی می‎‎خورد و چراغ دود می‎‎زد و اطاق سرد بود. و بیرون باد، و ظلمات و صداهای جور وا جور شب.

مادر گفت: تو سرشون بخوره و متأثر شده بود. بابام با تواضع گفت: هوم. . . من، من غلط می‎‎کنم. به هرچه بدترم می‎‎خندم بی‎خودی بهت می‎‎پرم، بد و بیراه می‎‎گم، من، من می‎‎بینم یه ماهه دلم پر گرفته برم بچه مو ببینم، یا تو رو بفرستم بری پیشش، نمی‎تونم، پول نیس. آخه من اینو بکی می‎‎تونم بگم. بچه‎م هنوز دهنش بو شیر می‎ده. هنوز صورتش‎ مو درنیاورده. تک و تنها بدون یه شاهی پول، باید تو شهر غربت، تو یه مشت ماشین، اسب، سرباز، باروت، جون بکنه و خدمت کنه، او نوخ اون. . . اون. . .

تک زبانش فحش بود. اما بمادر نگاه کرد و شرمش شد: اون بی‎ایمونا، یه دفعه‎ نرن که بهش سربزنن یا یه خورده به کم و زیادش برسن. عوضش؛ یکی‎ش تا الای صب بشینه‎ تو خونه شو، جلوی منقل و وافور شو، هی بزنه فور. هی بزنه فور، فور، فور، و سرنهار چشمای گربه رو از پشت ببنده و یکی دیگی شم هر شب زنشو هفت قلم درس کنه و بنداز.

جلوش بیاره تو خیابون و تموشاش بده.

ساکت شد

 و پی سیگارش گشت و گوشه‎ی فرش پیدایش کرد من برایش کبریت‎ کشیدم. گفت: هم اون بودش دیگه. خواهرش که مرده بود، رفتم بش گفتم مرد! پاشو کفشاتو پا کن بیا بریم خواهرت مرده. گفتش نه؟ خب بذار این یه بستم تمومش کنم؛ بیام. آ. . آ. . ن. تو برو، من الانه اومدم. همون شد. ما چشامون سفید شد که بیاد-مگه اومد؟ آخر سر یکی دیگه انو از زمین ورش داشت. اینا اینجورن.

مادر زل زد: او نوخ تو به چه چیز اینا می‎‎نازی؟

مادر تو فکر بود.

جا که پهن شد؛ مادر با شک نگاهم کرد و پدر با تهدید. من گفتم که خسته‎م. و رفتم تو جام. و دیدم که چراغ مرد و بابام مادر رو تو خودش برد!

رشت – اردیبهشت ۴۰

داستان کوتاه:  از هیچ شروع شد اثر محمود طیاری/
محمود طیاری – آرش – شماره ۷- ۱۳۴۲



منبع : seemorgh.com

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران