داستان: «نوزادی که آمده بود بماند» نوشته دنی سیفر - آکا

,دنی سیفر, نوزادی که آمده بود بماند, داستان,شعر ،داستان و ادبیات
,دنی سیفر, نوزادی که آمده بود بماند, داستان,شعر ،داستان و ادبیات

زمانیکه ما به دو پسرمان ،آندرو نه ساله و دیگری مارک شش ساله، نوزادی که برادر کوچکشان بود معرفی کردیم، آنها به سرعت مسحور او شدند.

ترجمه: امیر حامد دولت آبادی فراهانی
 «نوزادی که آمده بود بماند» نوشته دنی سیفر

زمانیکه ما به دو پسرمان ،آندرو نه ساله و دیگری مارک شش ساله، نوزادی که برادر کوچکشان بود معرفی کردیم، آنها به سرعت مسحور او شدند. برای اینکه وانمود کنیم والدین مدرنی هستیم، خیلی چیزها راجع به حسادت خواهر-برادری خوانده بودیم. به همین منظور ما به این نتیجه رسیدیم که عکس العمل فرزندان ما غیر طبیعی بود. از برادر یا خواهر بزرگتر نمی توان انتظار داشت که بچه جدید را با آغوش باز بپذیرد. به هر حال، او گریه میکند، زمان و توجه پدر و مادر را به خود جلب می کند، و اینها همگی بر هیچ کس پوشیده نیست. طبیعتا، بچه های بزرگتر احساس امنیت نمی کنند و به سختی از نوزاد منزجر می شوند. اما چند هفته پس از رفتار مناسب و آرام مارک، بچه ای با مشکلی نه چندان بحرانی، او همچنان با ملایمت با جفری کوچولو رفتار می کرد.

من روزی مشتاقانه به همسرم گفتم: “شاید مارک کاملا احساس امنیت میکنه. “

او گفت: “آه، نه. این نظر درستی نیست. مارک به قوت قلب احتیاج داره. “

همسرم ماکسین، برداشت اشتباهی از مطالب کتاب داشت. بعضی از بچه ها، به نظر می رسد که بدلیل وحشت از دست دادن محبت والدین نسبت به خودشان، حسادتشان به بچه جدید را آشکار نمی کنند. پریشان حالی خود را مخفی نگاه می دارند و حتی ممکن است آنها وانمود کنند که این هیولای کوچک را دوست دارند.

والدین باید از این سرنخ ها آگاه باشند. چنین کودکی نیازمند اطمینان زیادی است.

ماکسین نزد مارک رفت و گفت: “عزیزم. من و بابات می خواهیم که تو بدونی ما تو رو مثل همیشه دوست داریم. هیچ چیزی نمیتواند اینرا عوض کنه. “

مارک در حالیکه برای خلاص شدن از دست مادرش که سعی داشت او را ببوسد، با بی حوصلگی گفت: “می دونم. می دونم. ببخشید ها مامان، می خوام با جف بازی کنم. “

ماکسین با ناراحتی که از چهره اش پیدا بود، پیش من آمد و گفت: “تو چی فکر میکنی؟ قبلا هیچ وقت منو از سر خودش وا نمیکرد. “

“نگران نباش عزیزم. بچه تازه چند هفته است که اومده. برای مارک هنوز وقت هست تا شروع به اذیت کردن کنه. “

چند روز بعد، موقعیت مناسبی پیدا کردم تا به آندرو گوشزد کنم که او همچنان فرزند ارشد ما، و بچه ما هست. فی البداهه رنجیده خاطر شد و شانه اش را زیر بازوی من جا به جا کرد و گفت: “چطور شما انتظار دارید تا من برای جف بزرگتری بکنم وقتیکه شما فکر میکنید من هنوز خودم بچه ام؟”

با گذشت ماه ها، وضعیت بغرنج تر می شد. ظاهرا جفری هنوز از سوی بچه ها منفور نشده باقی مانده و سیبل توجه برادرانش بود. وقتی جفری شروع به گریه می کرد، آنها ما را وادار می کردند تا جای خوابش را عوض کنیم یا به او غذا بدهیم.

آنها درباره رشد جفری اظهار نظر می کردند. ما را از هر حقه و کلکی آگاه می کردند، ناراحتی هایش را به ما اعلام می کردند و هرگاه ما برای رسیدگی کردن به او فقط چند لحظه تاخیر می کردیم، غفلتمان را گوشزد می کردند.

روزی از روزها، مارک پیشنهاد کرد که من و ماکسین برای مدت کوتاهی آنها را تنها بگذاریم؛ او و آندرو از برادرشان مواظبت می کنند. این دیگر آخرین ضربه بود. ما فورا آنها را به “فراوظیفه شناس” بودن در جهت پذیرش بچه متهم کردیم. این لحظه برای آنها روبه رو شدن با واقعیت ها بود. من برای آنها توضیح دادم که این برای ما یک چیز کاملا طبیعی است که جفری را به اندازه آنها دوست داشته باشیم؛ و اینکه والدین به اندازه کافی عشق و علاقه دارند تا بین فرزندانشان تقسیم کنند. و این امری عادی است که بچه های بزرگتر کمی نسبت به بچه تازه حسودی می کنند؛ که البته ما متوجه می شویم.

به بچه ها گفتم: “بگیر بشین آندرو. تو هم همینطور مارک. من و مادرتون میخواهیم یه چیزی بهتون بگیم.”

آندرو نگاه پر معنایی به مارک انداخت، و مارک هم در جواب سرش را به نشانه تایید پایین انداخت. بعد آندرو میان حرفم پرید و گفت: “بابا ببین ـ ما میدونیم که شما از ما چی میخواهید. پس اجازه بده اول من حرف بزنم. تو و مامان دوست ندارید که ما زیاد دور و ور جف باشیم، چونکه شما حسودی می کنید. “

“چی! چرا؟…” به ماکسین نگاه کردم، فقط برای اینکه بهت او را از این قضیه ببینم.

آندرو ادامه داد: “مشکلی نیست. من انتظار دارم که شما فکر کنید ما دیگه شما را دوست نداریم، اما ما دوستون داریم. مارک، دوستشون نداریم؟”

مارک گفت: “درسته. اصلا کی ما رو بزرگ کرده؟”

سپس من و ماکسین درحالیکه آندرو داشت آخرین حرفهایش را می زد به یک جفت بوسه آبدار مهمان شدیم.

“از دست جفری عصبانی نباشید. من فکر می کنم که اون بچه های کوچیک را از آدم بزرگ ها بیشتر دوست داشته باشه. “
***

منبع : seemorgh.com

  • اشتراک
  • گزارش تخلف
  • 0 محبوب

اخبار اکاایران